باید پرواز کنم... باید پرواز کنم... قلبم توی مانتویم جا نمی شود... حس می کنم می توانم... نمی دانم چه کار... اما می توانم...مدام کسی زیر گوشم می گوید تو می توانی..... در طول روزها حالهای مختلفی دارم...معده درد.... ترس...شوق.... پرواز.... نمی فهمم این ها از کجا می آیند.. نمی دانم این چه وضعیت نامتعادلی ست که دچارش شده ام... خیابان ها را بند آورده ام.. ...بی مرز شده ام...ریخته شده ام ....پاشیده شده ام .... حالم خوب نیست... حالم یک جوری خوب نیست که خوب است...یک سوزش دلچسب...یک درد دوست داشتنی..... دلم می خواهد پرواز کنم... دارم پرواز می کنم... دارم پرواز می کنم.... حالم یک طوری ست... حواسم پرت شده است..... حواسم پرت شده است.... و بازگشته ام به خودم.... مغشوش ِ بی علت ِنامنظم... یادم می رود... قرارهایم را فراموش می کنم.... موبایلم را دوباره یادم می رود... عینکم را .... کیفم را... می توانم به جایی سفر کنم که نمی دانم کجاست....می توانم به آهنگی گوش کنم که نمی دانم چیست... دوست دارم... همه چیز را دوست دارم...و دوباره در خیابانها گریه می کنم.... ... صدایم می لرزد ... و حالم مغشوش زیبایی ست.... پراپرانول ده نمی خورم دیگر....... معجزه می کند.....وقتی می خواهی صدایت نلرزد...و بر اوضاع کنترل داشته باشی...و صدای قلبت از دهانت نریزد بیرون.... من اما پراپرانول ده نمی خورم... بگذار صدای قلبم بپاشد توی صورتت.... بگذار شهر مست صدای تپش های سینه ام بشود ... و خیابان ها بند بیایند... و اوضاع هیچ به کنترل کسی نباشد... بگذار اوضاع به هم بریزد.... و در جهان تو تکثیر شوی............

 

پ.ن: وسط روز.... میان هم همه ی کارها..فرمان را می چرخانم سمت خانه ی مادرشوهر.... همه خوابیده اند...می نشینم پای کامپیوتر...این ها را می نویسم و می زنم بیرون... دیوانه ....مست..... بی سر و دست..... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 15:16 توسط هانیه سلامی راد |

خوشحالم خیلی زیاد.... پنج نفر از شاگردهام توی  مسابقه ی شازده کوچو لو جز برگزیده گان مرحله ی اول شعر و داستان شده اند. 

چهار نفر با شعرهای کوتاهشان و یک نفر با داستانش....

1.شکوه چمن زاری/10ساله با شعر جورابم قطاری است

2.بیتا چتر سحر/10ساله با شعر تانک

3.محمدرضا پودینه/13ساله  با شعر حوض وسط حیاط

4.مژده مقیسه/11ساله  با شعر منحنی های زیاد

5. مبینا ایزدی/ 11 ساله با داستان پرنده پل و درخت....

.... حس خوبی دارم. حس خیلی خوبی دارم.... 

بخوانید شعر ها را: 

1.

جورابم قطاری است

پنج مسافر دارد...

قطار پیر است

و سر یکی از مسافرها

از پنجره بیرون آمده....

شکوه چمن زاری....کلاس چهارم/ مرکز هفت

2.

تانک سربازی که داشت برای مادرش نامه می نوشت را نشانه گرفت

چکمه های سرباز پاره شده بودند

و تفنگش از جنگ ناراحت بود

واقعا قرار است

صلح همه جا را فرا بگیرد؟

بیتا چتر سحر/ کلاس پنجم/ مرکز هفت

3.

حوض وسط حياط

مثل سوراخ سي دي است

آهنگ صداي من و برادرم

در حياط پخش مي شود...

4.

منحنی های زیادی روی زندگی مان پل زده اند

چشم هایم ...وقتی نگرانت است.

موهایم وقتی تکلیفشان با باد معلوم نیست.

آغوشت وقتی انتظارم را می کشد.

اما زیباترین منحنی جهان لبخند بی صدایی است که با دیدنت بر لبانم می نشیند.

مژده مقیسه/ 12 ساله /مرکز هفت

...........

خوشحالم و خوشحالی ام پر رنگ است.... پر زور است....پر بار است.... 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 23:11 توسط هانیه سلامی راد |

چیزهایی کم است...چیزهایی درست اینجا...میان این سینه کم است....

پاییز دارد می آید.... امیر در خودش فرو رفته است... حس می کند عصر ها غم گین تر از همیشه ی سال است....

من خوب ترم.... برای آمدن پاییز خوشحالم.... پی دلتنگی اول پاییز را به تنم مالیده ام اما دوستش دارم...اینکه مردم در پاییز به لانه های خودشان می روند.... مهمانی ها تمام می شود...شب ها زود می آیند.... و لباس های زیاد پشمی ام را می توانم دوباره برم کنم.... این ها همه برایم وسوسه انگیزست....

امیر می گوید غروب های آخر شهریور خوب نیست.... دل آدم هزار جور دلتنگ می شود.... من چیزی نمی گویم...می رانم.... و دنده ها را از دو به سه....از سه به چهار عوض می کنم تا به امیر بفهمانم اشتباه نکرده است.....من خوب می رانم....

امیر همیشه گفته تو راننده ی خوبی هستی....حتا وقتی بعد از یک سال ننشستن پشت فرمان با ان همه دلهره نشستم.... گفت تو بهترین زنی هستی که می راند... یادم نمی رود هنوز تصدیق نداشتم ماشین را به دستم می داد می گفت برو ....

مثل اکثر مردهای دیگر نمی زند توی سر دست فرمانم.... .... نمی گوید ماشین را خش می اندازی....نمی گوید زن ها را چه به ماشین سواری... نمی گوید این جا نرو...به این کار بگو نه.... بیشتر بنشین توی خانه....نمی گوید برنده نشو...از من بهتر نشو.... برایم کف می زند... از همه بیشتر...همین که یک جا یک کاری می کنم که یک چیزی ازش در می آید...از همه بیشتر امیر است که  برایم کف می زند....

هیچ وقت یادم نمی رود....سال 91...بعد از گذراندن سخت ترین دوره ی زندگی ام....بعد از یک دوره خمودگی و افسردگی.....  برای جشنواره ی عکس ملی مشهد دعوت شدیم ... همه بودند.... میترا...با اینکه گفته بود نمی تواند بیاید... چون تا اطراف مشهد دوچرخه سواری کرده بود .... امیر حکمت.... محسن پاک نیت.... مامان.... مامان ِ امیر..... علی علی اکبری...سمیرا..... همه را بی آنکه دعوت کنم...بی آنکه بدانم قرار است صدایم بزنند بیایم بالا..... همه آمده بودند......

بعد ها فهمیدم بابا هم شنیده از مامان و بی خبر آمده . آخر سالن یک گوشه ایستاده....و وقتی صدایم کرده اند بیایم بالا ...به شانه ی کنار دستی اش زده و  گفته : آقا..... این خانم دختر من است....

حس اینکه آن موقع بابا چه قدر کیف کرده.... نمی دانید چه بر سرم می آورد...تا مرز جنون دلم باز می شود و همه ی غصه های سیاه دنیا را در یک آن فراموش می کنم....

همه بودند.... آن شب سمیرا هم بود... با بزرگمهر..... علی علی اکبری با تازه عروسش آمده بودند مشهد برای ماه عسل و همان غروب زنگ زده بودند و گفته بودند برویم بیرون.... ...و امیر رفته بود عقبشان و آورده بودشان جشنواره.... .... محسن خودش آمده بود...همین طوری...رهگذری دیده بود برنامه است و آمده بود....  میترا با چشم های پف کرده آمد و گفت هانیه قرص خوردم که بیام و امشب باشم......... گفتم شاید من اول نشم...گفت فرقی نمی کنه امشب می خواستم این جا باشم .... امیر جایش را داد به مامان....و رفت جلوتر نشست...اسمم را که خواندند.... امیر از جایش بلند شد.... و طولانی تر از همه برایم کف زد.... دلم پر از شور بود....هیچ وقت هیچ جا این همه آدم برایم کف نزده بودند...هیچ وقت این همه یک جا همه ی دوست داشته های زندگی ام ...بالا رفتنم از پله های جایی را کف نزده بودند .... هیچ کس نبودم ... چند خط نوشته بودم برای چند عکس.... فقط همین....و در برابرش این همه کف...هول شده بودم.....

وقتی برگشتم... مامان را بوسیدم...امیر از جایش آمد و بغلم کرد.... من ندیده بودمش....من از کنار صندلی های ردیف او گذشته بودم ورفته بودم بالا.... بعد هم برگشته بودم... و آمده بودم پیش مامان....امیر آمد...بغلم کرد ...چشم هاش از شادی برق می زد....

بعدها امیر حکمت به میترا گفته بود امیر مضطرب بوده و گفته کاش هانیه را صدا بزنند......... هیچ وقت توی این چند سال اضطرابش را ندیده ام...اصرارش برای خواستن چیزی.... همیشه گفته هر چه خدا بخواهد ......اما آن شب به اصرار می خواست من بالا بروم......

به او نگاه می کنم...همه ی زندگی مان کنار ایستاده و برای من کف زده است.... ...که بالاتر برو..... که جلوتر.... و من گاه ندیده امش... برایش  روزهای زیادی ناهار نپخته ام .... سر کلاس های زیادی  به تلفنش جواب نداده ام......بعضی اوقات اوقات تلخی کرده ام....دلش مهمان خواسته  نک و نوک کرده ام..... دلش کوه با من خواسته ....بهانه آورده ام..........

او آرام راه می رود... اهل کوه است و صبور..... آرام راه می رود...آرام بالا می رود...نمی فهمم چه قدر در می آورد... از کجا خرج زندگی را می دهد.... نمی دانم به چه چیزهایی فکر می کند...فقط وقتی دلش می گیرد....انقدر که آن را به زبان می آورد....  می ترسم....

از خودم می پرسم کسی که در همه حال در حال کف زدن برایم است..... اگر دلش بگیرد... اگر یک گوشه بنشیند و از غروب های روزهایی از سال بنالد....آن وقت من می ایستم..... .من بالانمی روم...من کنار می نشینم....جایی عقب تر از ردیف صندلی های او... خموده و خسته و  منتظر ...تا دوباره ازردیف صندلی های جلوتر.... برایم بلند شود...و به افتخار بالا رفتن های  کودکانه ام.... به مهربانی....کف بزند...

گاهی فکر می کنم...اگر یک روز در زندگی ام.... درخشان ترین روز زندگی ام بوده باشد.... همان شبی بود که توی آن سالن با دامن چهار خانه ی قرمز.... بالا رفتم....و بابا داشت از دور به افتخار به شانه  کسی می زد و می گفت:  این دختر من است....و امیر ایستاده بود و مثل همیشه های زندگی پنج ساله مان از دور برای توانستن های کوچکم کف می زد....

این روزها حس می کنم...هر چه دارم... هر چه را که می توانم از کف زدن های امیر است...امیری که هر جای دنیا هم که ایستاده باشم...چند ردیف از صندلی من جلوتر است......  

نرگس برهمند..... اگر می توانم جلد آفتاب مهتابت  را خوب طراحی کنم... آقای اعلمی اگر می توانم توی بعضی برنامه های رادیوتان خوب باشم...مامان اگر می توانم بعضی غذاها را ازتو خوب تر بپزم...............دنیا   اگر می توانم گاهی خوب برانم... خوب بخوانم... خوب زندگی کنم....

همه مرهون کسی ست که چند ردیف جلوتر از صندلی های ردیف  من.... به افتخار تلاش های کودکانه ام ... برایم کف می زند...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 12:27 توسط هانیه سلامی راد |

فصل ها می گذرند. می آیند و می روند. من در نوسان میان خانه و خیابان.... خانه و اتوبوس...خانه و مترو.... خانه و کار....

اجتماع عظیم آدم ها .... سلام و احوال پرسی ها.......خم شدن ها و راست شدن ها....

فقط توی تونل ها خوبم.... زیرِ زمین.... وقتی می خواهم عرض یک خیابان را با پل های زیر گذر بپیمایم...از اتومبیل ها می ترسم... بی توجه به عابرین... بی توجه به درون سینه ی عابرین رد می شوند...سرد و سریع رد می شوند...از دور چراغ می دهند که من اول تر....

من ان پایین را ترجیح می دهم.... صدای عبور سرد کسی نمی آید... اگر هم بیاید ترسی ندارد... آنها آن پایین نمی توانند من را زیر بگیرند...نمی توانند چراغ بدهند که من اول تر....

من اول تر از خودم رد می شوم.... گاهی می ایستم.... همان پایین می ایستم ...دست می کشم به دیوار ها..... انگار که دست بکشم به دیواره ی مرگ....

انفصال.... انفصال از عبور سردو سریع آدم ها.....

من عاشق انفصالم....انفصال های مقطعی.... لحظه ای بگذار کنار پنجره بایستم.... کمی حرف نزن بگذار پرواز کنم.... بگذار نباشم......

پاهایم خون کم دارد .... نماز نشسته می خوانم.... بعد از دولا راست شدن های پی در پی جلو مهمان ها...با کفشهای بلند....

بعد از ایستادن های متوالی در ایستگاه های پر تکان اتوبوس....با بارهای زیاد....  

بعد از ممتد ایستادن در کلاس ها ی درس و توضیح طرحی که بچه ها را خلاق تر می کند.... با دست و دلی مشتاق....

نشسته نماز می خوانم... این واجب ترین شغلی ست که می شود نشسته بر گزارش کرد...نشست روبه روی کسی که دیده نمی شود.. و چیزهایی را گفت....این واجب ترین شغلی ست که می شود نشسته برگزارش کرد.....

من گاهی به کشف های جدیدی می رسم...فهمیده ام که فقط با یک دوست می شود چای خورد.... چای را به مفهوم بی نظیر کلمه فقط با یک دوست....یک هم صحبت...یک  همسایه می شود نوشید....

دلم می خواهد فرش لاکی ِ نه متری ای را پهن کوچه کنم.... شلنگ را باز کنم....  ول بدهم رویش....

بعد بافرچه و فاب و پارو بیفتم  به جان گل ها و بوته ها و ریشه هایش.... دلم خستگیِ حلال آن طور می خواهد.... ثمره ی خستگی هایم را دوست دارم  ببینم....درست مثل زنی که فرش نه متری لاکی اش را پهن کوچه کرده..... و با فاب و فرچه و  پارو به جان گل ها و بوته ها و ریشه هایش افتاده....دلم حلال بودن چونان خستگی ای را می طلبد ...

.که با زنان همسایه در غروب یک عصر نزدیک به پاییز چای بنوشم ..... و خستگی حلال شده ای در ستون فقراتم تیر بکشد.....

فرشِ لول ِ خیس را مردان و پسران کوچه بایستانند بیخ دیوار و زن ها از سفیدی ریشه ها برای هم بگویند....

و یک پسر داشته باشم....دوازده ساله.... که جایم را پهن کند میان حال.... و کولر جان های آخرش را بزند و  من شب زود بخوابم..... خیلی زود

و طعم چای در دهانم تا توی خواب امتداد داشته باشد..... 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 15:37 توسط هانیه سلامی راد |

 

فیلم می بینم... فیلم می بینم... و به مردن تدریجی گلدانها خیره شده ام .... موها را از کف زمین بر می دارم... رد انگشتها را از روی چیزها پاک می کنم... و به صورتم...به سی سالگی کاملا فرود نیامده در آینه نگاه می کنم... 
پشت ویترین طلا فروشی ها درنگ می کنم... 
انگشت سبابه ام را روی یکی از انگشترها نشانه می روم....و به همه ی فروشگاه هایی که اجناس مورد پسند زن ها را می فروشند و روی قفسه ها به فونت درشت نوشته اند لطفا دست نزنید.... معترضم....
هر کس...هر کس که با زن ها طرف است باید بداند...باید بیشتر از همه بداند که زن ها طرفدار لمسند.... دست کشیدن به پوست اشیا...گل ها..... چوب ها... پارچه ها..... بلورها ..... 
این شهر پر از زن هایی است که شب ها با دست هایی که انواع و اقسام اجناس مختلف را نوازش کرده به خانه بر گشته اند.......بی آنکه همه ی آنها را خریده باشد... یا همه ی آنها را پسندیده باشد.... 
حرفی برای گفتن ندارم.... فکری برای نوشتن... روزها می گذرد... پر کار و بی فایده....
اتلاف انرژی ای که می تواند به تابلویی تبدیل شود...به شعری.... به کتابی... به عکسی....در پایین و بالارفتن از پله های متروها و اتوبوس ها دارد ذره ذره هرز می رود....و تو آگاهانه مابقی زمان داشته را روی مبل دراز می کشی .... فیلم می بیبنی و به سی سالگی کاملا فرود نیامده در آینه دست می کشی.... 
زن ها طرفدار لمسند.... لمس اشیا... لمس پارچه ها....لمس طلاها در زرگری ها.....بی انگه آنها را بخرند...یا اصلا آنها را بپسندند.... 
با این همه بچه ها ی مردم را لمس می کنم... گونه هاشان را ....دست های کوچکشان را به وقت نوشتن..... 
هیچ کس بالای هیچ جا به فونت درشت ننوشته لطفا به بچه ها دست نزنید.... 
لطفا به درخت ها دست نزنید....لطفا به زمین ...به پنجره ها....به مهتاب... به دشت ها...به گوسفندها...به گله ها ....دست نزنید.... 
هیچ کس بالای هیچ جا به فونت درشت ننوشته لطفا به زندگی دست نزنید.... 
دست کشیدن به زندگی یعنی نترسیدن از آن.... نترسیدن از سگ ها...گربه ها.... آدم ها.... نترسیدن از عبور از خیابان ها... نترسیدن از ارتفاع.... نترسیدن از فشردن دست آدم ها...در آغوش کشیدن آنها.... 
من از همه چیز می ترسم... از سی سالگی کاملا حادث نشده.... در آینه.... 
از غریبه ها.... .... از گربه ها.... از جاده های بی چراغ.... از آدم های بی نشانه... از نشانه های بی حواله..... از پختن غذا برای عده های زیاد.... زیادهای نا شناخته..... ناشناخته های بی خاطره.... من از همه چیز می ترسم.... غرق شدن در رویاها و دیوانگی به حدی که مورد پسند مجنون هاست.... 
دست و دلم هنوز می لرزد.... وقت صاف کردن برنج...تف دادن پیازی که چه قدر صورتی شود... برگرداندن کوکویی که چه قدر برشته شود...
حساب کرده ام...همه ی عمر ترسیده ام.... از همه چیز.... از همه کس....
اگر بیشتر نزدیک شوم..چه قدر عادت می کنم.... 
اگر بیشتر دوست شوم چه قدر تنهایی باید بدهم... اگر بیشتر تنهایی بدهم چه قدر خلوت کم می آورم.... 
اگر بیشتر قاطی شوم چه قدر انرژی هرز می رود.... اتلاف انرژی ای که می تواند به تابلویی تبدیل شود...به شعری.... به کتابی... به عکسی....انرژی که در خلوت و انزوا خود به خود میان پایین و بالارفتن از پله های متروها و اتوبوس ها ذره ذره هرز رفته است....... 
حقیقت این است که من همیشه برای لمس زندگی ترسیده ام..........انگار بالای جایی به خط درشت نوشته باشند لطفا به زندگی.... دست نزنید.... 

البت نمی توان منکر شد که من بارها و بارها در اطراف کودکان به زندگی دست کشیده ام.... به دست هاشان.. وقت نوشتن ....
وقت کشیدن درختی که گربه ای از کنارش می گذرد... وقت نوشتن ماجرایی که هیولایی در میانه ی آن موجودی را می خورد.... 
باید بپذیرم که من در حوالی بچه ها به قدر کافی شجاع بوده ام....  از گربه ها و گرگ ها و هیولاهای داستان هاشان نترسیده ام و توانسته ام هولناک ترین ماجراها را از زبانشان بشنوم.... ببینم.... بخوانم.... 
 
****

فیلم می بینم... فیلم می بینم... و به مردن تدریجی گلدانها خیره شده ام .... موها را از کف زمین بر می دارم... رد انگشتها را از روی چیزها پاک می کنم... و به صورتم...به سی سالگی کاملا فرود نیامده در آینه نگاه می کنم...
در بازار می چرخم....و با انگشت سبابه به زرگر های شهر انگشترهای فیروزه نشانه می روم .... ملافه ها را در نساجی ها ....سنگ قبرها را در قبرستان ها .... ...و پوست سی ساله ام را در آینه ..... لمس می کنم.... 
حس می کنم باید شجاع تر از این باشم... باید نترسم ...و به تمامی در همه چیز فرو روم.... 

مثل وقتی که در خواب ها بعد از پریدن نترسیده ام ....
مثل وقتی که در اطراف کودکان نترسیده ام........ ...
مثل وقتی که در پایان هر سکوت..... بعد از نترسیدن از فروبست چشم ها....
به تمامی .... به زندگی ... به پوست زندگی دست کشیده ام....
 
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 3:4 توسط هانیه سلامی راد |

دلم نمی خواهد نامه های اداری را پر کنم. فرم های اجباری ای که به استحضار می رساند....دلم نمی خواهد  اتچ کنم به ضمیمه... و بیش از این آلوده شوم به اسکنر و پرینتر و ری سایز.....

من هر روز با مردمان نادیده در ارتباطم.... آنها در انتظار ایمیل من ....من نمی توانم به آنها دست بدهم....نمی توانم به آنها لبخند بزنم...ارتباط مکتوب ِ خشک....  

پیامک: ارسال شد....

پیامک: ممنون

آناگاوالدا خوانده ام...و مترجم تا یک مدت احتمالا دو سه روز ولم نخواهد کرد.... توی دهانم طعم کلمه هایش را احساس می کنم....

حس خوبی دارم... خانه تمیز است... بهشت من خانه ی تمیزم است... گاهی دوست دارم سه دختر بزایم...آنها نه ساله ... هشت ساله و هفت ساله باشند...سه سال پی در پی بزایم... آنوقت نه سال بعد....

وقتی دارم آشپزخانه را می روبم ...می توانم از اولی بخواهم لباس ها را از روی بند جمع کند...دومی روی میزها را گرد گیری کند و سوی ساقه ی ریحان ها را از برگها جدا کند...

سه دختر پیرهن پوش در خانه....و شب ها تماشای  یک نمایش من درآوردی....

رویای قلقلک کردن دخترانم .... پیچیدن قهقهه هایشان در دیوارهای خانه.... برخورد خنده ها به سقف ها.... تابلوها.... گلدان ها....

این رویا فکر مردن را از سرم بیرون خواهد کرد....

.......................

خانه تمیز است...و امیر خسته روی تخت خوابیده... سکوت طولانی این خانه را دوست دارم...

سکوت طولانی این خانه .... با قت کوتاه و موهای نبسته راه بروم.... با دستمال همیشه نمدار در روشویی....وادامه دهم به خوشبختی های کوچک ناگفتنی ام...

امروز وقتی داشتم عرض خیابان را به طرف میوه فروشی طی می کردم...روی پوست بدنم زیر مانتو.... چیزی را احساس کردم که مدتها بود حسش نکرده بودم...

چیزی شبیه بی خیالی... چیزی شبیه خوش خیالی و آزادی... رهایی ِ کسی که در تق و لقی روزهای قبل از تعطیلات نوروز برای خودش بی هدف دارد ول می گردد....وقتی همه یکارهای عید را کرده....کمدها....درها...دیوارها...پنجره ها...

......................

امروز برای رادیو نوشتم.... حریم خانه های هم را حفظ کنیم... من با دیوارهام خوشبختم.... من با مجموعه ی دیوارهام....و یادم آمد به مقطعی از زندگی ام که از خانه ام می ترسیدم.... دلم خوابیدن در خیابانها را می خواست....مثل شبهای زیادی که سارا تا نیشابور میان کامیون ها ی ظاهرا خطرناک گریسته و رانده بود...رفته بود و بازگشته بود...تا طلوع اولین ساقه ی خورشید.

..................................

طعم کلمه های مترجم توی دهانم است.... مثل طعم غذایی که دوستش نداری و دوست داری چیزی شبیه آب ....دوغ یا نوشابه رویش بخوری تا زود از دهانت بیرون برود....

لطفا یک نفر به من چیزی تعارف کند... چیزی که سبک باشد.... و طعم همه ی کلمه های مترجم های مسخره را بپراند.....

من او را دوست داشتم داستان زنی است که شوهرش او را ترک کرده است...

در زندگی های زناشویی قائل به ماندنم... حس می کنم مثل سوزانِ کتاب دلم تاب رفتن ندارد.... شاید چون به قدر کافی تحقیر نشده ام...اما همیشه از خودم می پرسم.......

زنی که همسرش با زنی دیگر خوش است و این بر زن مسلم شده است..... .... چه کار می تواند بکند

بماند و چیزی نگوید؟

بماند و چیزهایی بگوید؟

برود و چیزی نگوید ؟

نرود اما چیزهایی بگوید؟

آشوب به پا کند..شلوغش کند...دعوا کند ...خودش را بزند و دست آخر بماند؟

آشوب به پا کند..شلوغش کند...دعوا کند ...خودش را بزند و دست آخر برود؟

نمی دانم ...نمی دانم تو ی این موقعیت کدام کار ها را می کنم..در زندگی های زناشویی قائل به ماندنم...اما  احتمالا دوست دارم ...به شدت دوست دارم  بروم...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 18:41 توسط هانیه سلامی راد |

1.

خوبم...با سارا رفته ایم و کمی گشته ایم...من را از سر راه برداشته .... وقتی شبیه خانوم معلم ها بوده ام و او را به یاد همه ی درس های نخوانده اش انداخته ام...من را از سر راهی که از کار بر می گشته برداشته برده ام خانه....... تا پیراهنم را بپوشم...سورمه ای خالدار سفیدی که روزی معشوقه ی مردی نقاش از ایتالیا برای خواهر نقاش آورده ...خواهر نقاش چاق شده و بزرگ...و یک شب، شب سال نوی یک سال سخت توی مشما کرده آورده دو دستی داده به من  : که فکر می کنم این پیرهن به توبیشتر بیاید...و از همان سال سخت  در همه ی بهار ها سورمه ای خالدار سفید می پوشم...با رژ لبی قرمز.... و  بویی از عشقی که به ایتالیا آغشته شده است...

2.

سارا من را از راهی که از کار بر می گشت بر داشت.... بردم دم خانه تا از سبک معلم هایی که او را یاد امتحان های سختش  می اندازد بیرون بیایم.........من ماتیک می زنم قرمز....و او توی ماشین می نشیند....منتظر .........

.سارا تلخ می شنود....آهنگ های تلخ..... شعرهای تلخ  و نغمه های تلخی که به زبان موسیقی حیرانت می کند و راهی نداری جز اینکه بزنی زیر گریه.... جز اینکه دلت بگیرد... جز اینکه بزنی به جاده....

3.

من کمربند می بندم...با پیرهنی که بویی از عشقی آغشته به ایتالیا می دهد.....

مرد نقاش معشوقه را معطل می کند...سالها و سالها....معشوقه به فرانس می گریزد و می رود پی یاری که وقت  را مغتنم می شمارد ...از او بچه می کند لابد.......

و  من  این جا با پیراهن معشوقه ای که قصد شاد کردن خواهر عشقش را داشته در ماشین سارا تلخ می شنوم.... سارا می خندد...با این همه تلخ که در دیوارها می پاشد شیرین می خندد...به سبک همان سالها در دبیرستان.....که می نشست سر جلسه ی امتحان و با چشم های  چین شده از شادی  می پرسید : هانی امروز امتحان چی داریم؟

و من دختر سر به راه خانه ...با دیوانگی های بی خطر حرص می خوردم....که سارا  بالاخره  یک روز می ا فتی...یک  ذره جدی تر.....

و سارا که سر به هوا بود...و از همه ی مقتعه هایی که او را یاد امتحان های نخوانده می دهـد...بیزار است....

4.

سارا می آید...می راند...با طعم ماسیده ی تلخی که بر جداره های اتولش مانده..... و خنده های بی خیال همان سالهای دبیرستان....خنده ها همان است....قهقهه ها همان است.....دخترانگی در سارا همان است.....  اما یک جای بزرگی از کار می لنگد.....یک چیز تفاوت کرده....

هر جا می گویم می ایستد....هرچه می خواهم می خرد.... هر چه فرمان می دهم گوش می دهد....و من از این سازشش غمم می آید....ازین مطیع بودنش....ازین تسلیم بی قید و شرطش .....و از تلخی ای که مردها در اتوموبیلش می خوانند...شعرهای وحشتناک واقعی ای که هیچ چاره ای بعد از شنیدنشان نداری جز اینکه دستهایت را بالا ببری و بگویی تسلیم...خواهم گریست.....

5.

سارا همیشه دندان پزشکی می رود.... و یادم است یک روز یکی از رفقای قدیم گفت: دندان درد بیماری آدم های مردد است....و من که نمی دانم سارا بین کدام راه یا اصلا چند راه مردد مانده...و من که ناتوانم که بگویم...یا بدانم که سارا کدام راه درست تر است.....

و من که او را یاد امتحان های سخت انداختم امروز...و او که دندان درد است ...و دندان درد که بیماری آدم های مردد است....و امتحان هایی که سخت است و تلخ هایی که کهنه است.....

7.

با سارا می رویم توی کوچه های طرقدر....و یواشکی آزادی می کنیم.... یواشکی می خندیم...و از رفتن به دستشویی که دو مرد در حوالی آن ایستاده اند می ترسیم....

و می ترکیم....و سفارش بستنی می دهیم و آش..... و اول آش می خوریم بعد بستنی...و بعد از بستنی دوباره آش..... و دندان های سارا بنا می کنند به درد کردن..... تیر کشیدن ... و تردید میان شادی های دخترانه مان می آید بالا.....می آید بالا....تا حلق....تا دهان ها.....و می ماسد خنده ها بر صورتهامان....شاید کمتر از یک ماه دیگر سارا نباشد... این اتومبیل نباشد...و این مردها با آوازهاشان آواره شوند.....  دندان سارا تیر می کشد....و تردید میان عصر شاد دخترانه مان بالا می آید.....

8.

نگاه می کنم...گلدان می خرم...و سارا برای سفر دورو درازش به جایی که خیلی سرد است کیسه ی حمامِ افغانی  می خرد...

سارا مثل برف سفید است...مثل پنبه نرم است....و تنش مثل گل نازک...می خواستم بگویم ...سارا کیسه ی افغانی زبر است.... چرک تو کجا بود که این همه زبر بمالی به پوستت..... اصرار به زدودن دارد....گویی...میان تیر کشیدن مدام دندانها...و تردیدی که می آید رو.... و مقتعه ی این همه آدم که او را یاد امتحان های سخت می اندازد و راه ها ی شبیه به هم....میل شدیدی  به زدودن دارد.....

بوی ایتالیا می آید امروز عصر...بوی یک جای دور سرد....بوی آوارگی همه ی نغمه های تلخ....  

9.

من را می رساند دم خانه...اصرار که بیا بالا با هم قهوه بخوریم.... تلخی قهوه مورد پسند همیشه ی سارا ست.... رضا نمی دهد....بهانه ی دندان می آورد....و با مردی که در اتومیبلش تلخ می خواند.... دور می شود....

من با یک کیلو نبات...دو گلدان سفید و پیراهنی که بوی عشقی آغشته به ایتالیا می دهد.... زنگ خانه را فشار می دهم.... دلم شور می زند .... شب دانه ها را می کارم...... با طعم تلخی ِ قهوه ای که با شکر مصنوعی شیرینش کرده باشند..... . 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 23:51 توسط هانیه سلامی راد |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 23:53 توسط هانیه سلامی راد |


چه فرقی می کند که چه ماهی از سال باشد...وقتی دلت گرفته .... تماشای برگهای نیش زده از شاخه های لاغر ِ کوچه ها، زمین صبحی خیس و آسمانِ معتدل ِعصری بلند هم نمی تواند حواست را پرت کند.  

وقتی اندوه نداری اما ته خیالت ، گره ِ نامعلومی پیچ خورده به حادثه ای که هر چه پی اش می گردی نمی یابی اش....

 چه فرقی می کند چه وقت از سال است.... وقتی در حسرت یک روزِ بی خیال... یک روز ِبی آدم...بی اداره... بی راهرو مانده باشی

وقتی توی همه ی روزهای تقویم باید امضا بزنی پای حاضر بودنت.... راس ساعتی معین ......و مفید باشی...مثل حیوانی که از پوست و گوشت و پستانهایش .... فایده می بارد.... 

کمی زیاد خسته ام... و دلم زندگی به سبک زنی متوسط را می طلبد... شوهرش یارانه اش را به حسابش می ریزد به علاوه ی صد تومان نفقه.... می تواند از زنی که از ترکیه جنس می آورد قسطی پیرهن بردارد...و خوش حساب باشد در دفتر های وام های ناچیز دوره های زنانه ....

 دلم زندگی به سبک زنی متوسط را می طلبد .... تا ده صبح بخوابم...... تلویزبون روی شبکه ی سلامت روشن شود ...و من بتوانم اخبار انواع بیماری های اطفال را تماشا کنم .... پیامک بدهم به برنامه ای که پزشک زنی از بدن زنها می گوید...و سئوالات مخفی ای داشته باشم از بدنم....  

وقت کنم خودم را ببینم.... عطاری بروم...و آلو ورایی که مریم چهار ماه پیش برایم آورده هم چنان دست نخورده توی یخچالم نمانده باشد .... 

کمی زیاد خسته ام .... کسانی به موبایلم زنگ می زنند... نمره ام را می گیرند. و سفارش می دهند به مناسبت روز صادرات..روز بیمه...روز زمین پاک بنویس... من قلم را می چرخانم... به سبک خودم که تکرارش دل را می زند.... و پرت و پلا می بافم از بیمه ی مادر و صادرات عشق.... و زمینی که تو در آن راه رفته ای.... و پرت و پلا می بافم در حالی که کمی زیاد خسته ام.... و کفش هام راه رفتن در اداره ها را مدتی ست طفره می روند .... راه رفتن در مکان هایی که آدم های نا دوست داشتنی در آن جا زیاد تنفس می کنند....

 پاهام اما در کلاس های کانون با اینکه بسیار خسته اند جَلدند...سبکند و جوان////.... راه رفتن در زمینی که بچه ها در آن می دوند...برای هم زیر لنگی می اندازند و صندلی از پشت هم می کشند بهترین بخش زندگی پر کار و پر فایده ام است..... .

روز زن نزدیک است... روز مادر....و من که هنوز مادر نشده این همه زیاد خسته ام.... زن بودن بیدارت نگاه می دارد شب ها.. .زولپیدمِ پنج مثل اسبی که مدت های مدیدی دویده است بر زمینت می زند.... انقدر عمیق که تو در خواب هم...خواب ِخوابیدن را نمی بینی........  

حس می کنم بی ربطم...به همه ی کسانی که یک شنبه آتی روزشان هست بی ربطم..... کمی زمخت تر از همیشه هایم هستم.... و فقط زیر دوش...وقتی امیر خانه نیست گریه می کنم... که اشک ها... استتار شود میان آب....و صدای هق هق گریستنم ...به آوای بد قواره ی کسی که در حمام می زند زیر آواز بماند.....  

حس می کنم زیادی از روزهای تقویم با خبرم...زیادی می دانم امروز بیست و چندم است... چند شنبه است و ساعت چند است....  

حس می کنم کمی بی ربطم به خودم... به مادرم...به همه ی زنان خوشبخت حتا متوسط.... 

حس می کنم...مفیدم....مثل حیوانی که از پوست و گوشت و پستانهایش ...فایده می بارد........و از زاییدنش ..... 

و مردن سر زا می تواند اتفاق فرخنده ای باشد برایش.... ....مثل سربازی که در جنگ می میرد ....و مردم کوچه به اسمش می زنند.....  

و غم انگیز اینکه حس می کنم زن های زیادی مثل من به یک شنبه ی آتی بی ربطند...و اندوه ناک تر اینکه زنان متوسط خوشبخت نیز.....

 و اینکه روز زن برای تقدیر از چه است.... کادو پیچ هدیه ای ناقابل در برابر این حجم از مهربانی...این حجم از ظرافت...این حجم از ایستادگی....؟! 

حس می کنم کمی زیاد خسته ام....و دلم حمام می خواهد.... سر دادن ِ آوازی به سبک خودم....


......................

پ. ن: ییلاقی ترین منطقه ی زندگی ام....استراحت گاه لحظه هایم....تو هستی ...امیرک بی ادعایم.... کلاف خستگی هایم  به تو مربوط نمی شود...جانم.....


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 0:5 توسط هانیه سلامی راد |

نمی دانم تا به حال شماره ی مرده ها را گرفته اید. نمی دانم تا به حال انقدر حواستان پرت بوده یا انقدر دلتان تنگ شده که نمره ی مرده ها را گرفته باشید ؟

نمی دانم. بیشتر ازین نمی خواهم به مرده های عزیزم اشاره کنم.

روز ها روزهای خوبی هستند. سنگین و پر از احساس رخوتناک ِ خواب آلوده ای. انگار داری توی فضا راه می روی... بالا می روی...پایین می آیی....و معلقی...به شدت معلقی.....

 سبکی ای که سنگین می نماید..... سبکی ای  که کنترل حرکت هایت... کنترل راه رفتن ها و نشست و برخواست کردن هایت دست خودت نیست. .....

اما روزها روزهای خوبی هستند. من حالا به همه ی روزهای خدا می گویم خوب.... همه ی روزهای عالم روزهای بی نظیری هستند.... پر از حس نو ...برای تجربه .... برای اینکه از خامی به پختگی و از پختگی به سوختن منحرفت کند.....

دارم می سوزم؟ هر وقت حس پختگی دارم... چیزی غافلگیرم می کند.... من هنوز خامم... با همه ی ادعاهای گنده و دهن پر کنی که دارم....هنوز بسیار خام و بسیار شگفت زده می شوم....

چیزی که این روزها بیشتر از همیشه درگیرم کرده مفهوم مرگ است. اینکه چه طور یک نفر به صورت کاملا بی رحمانه ای دیگر نفس نمی کشد. دیگر لباس نمی پوشد...دیگر راه نمی رود ....دیگر صدایش ناپدید می شود؟؟؟؟..... 

غیب می شود و ما می بریمش و خاکش می کنیم.... مثل یک گیاه ....با علم به اینکه  هیچ درختی از پای آن زمین در نخواهد آمد. اینکه این همه نمی دانم...و اینکه چند چهله دیگر باید ابروهایم را بر ندارم.... سیاه هایم دم دست باشد... و سفیدهای موهایم از زیر روسری بزند بیرون.....

اینکه چند مرتبه ی دیگر باید به قبرستان بروم....جلوی دهانم را بگیرم و گریه کنم....

نمی دانم... آدم ها موجودات عجیبی هستند... سیستم های درونی شان...نظریه ی سردی خاک مزخرف است...وقتی این همه مرگ روی صورت ها خط می اندازد.... 

و اینکه نمی دانم برای شما پیش آمده  تا به حال که ...نمره ی مرده ها را بگیرید....وقتی کاملا از مرده بودنشان فراموشتان شده .... وقتی کاملا مطمئنید که زنده اند....که نمی توانند بمیرند...که حق مردن نداشته اند؟؟؟....

و بعد بشنوید که زن پشت تلفن می گوید در دسترس نیست..مشترک مورد نظر در دسترس نیست.... .. در دسترس نیستید مرده های شریف...در دسترس نیستید....

بیشتر ازین از موضوعات ذهنم نمی توانم بنویسم چون به شدت ناراحت کننده است.... به شدت ناراحت کننده و افسرده کننده....

خوش به حال کسانی که هشت سال یا نه سال یا هزار سال پیش مرده اند...حالا شده اند خود خاک.... اما مرده های تازه.... تن به خاک اگر ندهند...سرد اگر باشد.... راحت اگر نباشد....

خوبی اش این است که حالا هوا خوب شده ..شب های اسفند خوب تر هم می شود.... مرده ها در اسفند به چه فکر می کنند....


نمی دانم...معماها بسیار است....و مرگ.... نمی دانمت... لطفا ازین جا برو ...و کار به کس و کار ما نداشته باش.... دهانت را ببند و به دریاها برو و ماهی های دریای سیاه را ببلع....به کرانه های کویرهای بی رحم برو وکرکس ها و لاشخورها را بخور...کار به بچه ها نداشته باش... کار به خوب ها... به خوش بو ها... به مردان نیک روزگار نداشته باش.... 

زرین تاج را بردی چیزی نگفتمت ....  مریم حسینیان را بی مادر کردی باز کسی چیزی نگفت...دختر هاجر و زهرا....... عمو محمود...عمو جواد... مرتضای عاطفه.... مانای نینا.... 

چند فقره قتل نابه هنگام دیگر سیرت می کند.... چند تشیع جنازه ی دیگر .....چند بیوه زن سیاه پوش دیگر..... چند متر پارچه بخرند درجه دو ها و از عزا درمان بیاورند.... که راضی شوی و از این جا کوچ کنی بروی توی دریای سیاه..... 

نمی دانمت....و نمی فهمم چرا خوب ها را می بری ....و  نمی فهمم چرا بد ها را هم می بری... نمی دانمت....و اینکه نمی دانمت.... خشمم را به تو بیشتر کرده است.... 

مرگ.... مرگ بر تو باد..... 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 12:27 توسط هانیه سلامی راد |

کتاب می خوانم.... و در خانه ام خلوت های خوبی به پا شده است...من و این میز و این چند دانه گل بافتنی...من که همیشه اعتراف کرده ام...زمستان موعد خوب تری برای تنهایی های خوش بو است.... 

دوشنبه ها با موری.... سه شنبه ها با عاطفه.... و پنج شنبه ها با افروز.... 

همین عده آدم مخصوصِ کم  کافی است برای اینکه هفته هایت از رنگ یکنواخت مدام بیرون بریزد.... جز دوشنبه ها با موری که  نظم جهان را بر هم می ریزیم و زیر درخت های سنجد به آفتاب کم جان زمستانی و سرمای نه چندان جدی اش بی تفاوتیم... فلافل می خوریم ...می رانیم.... و سنجدهای روی زمین را می مکیم.... بقیه ی روزها به کار دنیا کار ندارم... 

لای سکوت عمیق قفسه های کتابخانه... به جوانکی لبخند می زنم.... می آید جلو و چند جلد کتاب خوب برای خواهرش می پرسد.... روی دفترچه ام برایش اسم ها را می نویسم ....موری به دنبال کتاب های درسی اش نیست...تاریخ کشف...نقد نمی دانم چی..... و نظریه ی فلان فیلسوف از قرن نوزدهم....

با جاودانگی به طرفم می آید و می بیند دورم پر از جوان های خام است که نشانی کتاب هایی را می پرسندم که بی خیالشان کند..... 

موری با جاودانگی بر بغل لبخند می زند ...با هم پله ها را بالا می رویم.. و برای جوان ها لبخند می زنیم...... در حالیکه به هم معترف می شویم که پیری در صورتمان مجرد مانده است.... 




+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 11:49 توسط هانیه سلامی راد |

از چه بنویسم... پیش قدم در گفتن خبری به این بزرگی نمی خواستم باشم.. خبری به این جان

 کاهی.... گذاشتم چند روز بگذرد...گذشت اما نشد...نمی توانم در این باره بنویسم.. جای گفتن و کلمه

 بازی و  جمله پردازی نیست... نمی توانم....

نرگس نوشت ...اما من نمی توانستم...با خودم گفتم خیلی ها به این خراب شده می آیند و ترسیدم از

 شدت اندوه خشکشان بزند پای رایانه... گذاشتم خبر پخش شود ..همه بدانند ...همه بفهمند...درد در

 دلم نشست کند.... همه دانستند...همه خبر شدند درد اما نشست نکرد...بالا آمده و همه ی سینه ام

 را ...سینه ی خواهر و مادر و هر کسی که خبرش کرده ام را سوزانده.....

حالا که خودش نوشت اما می شود گفت....

دختر مقنعه آبی را همه یادشان هست... بچه های دانشکده همه می دانند که خودم اسمش را

 گذاشتم دختر مقنعه آبی... همه یادشان هست که زهرا انصاری...با چشم هایی مطمئن ... و ایمانی

 فولادی از بین ما جماعت اهل حرف... عمل را برگزید و بچه اش را مادری کرد... با دیالیز های طولانی در

 خانه و دیسک کمر گرفت و خم به ابرو نیاورد و همچنان می خندید و مطمئن بود... هشتاد و دویی ای

 متفاوت که مثل من اهل نک و ناله نبود....

رفت توی میدان مادری ... و دختر نه ماهه اش را از دل بیمارستان دکتر شیخ بعد دو ماه بستری بودن

 زنده بیرون کشید و تا دو سال و اندی مثل گل بزرگش کرد...

و حالا ...توی حرم... درست روبه روی پنجره ی فولاد توی بغل پدرش آخرین نفسش را کشید و مثل

 کفترهای حرم پرید....

دخترکش پرواز کرده مردم... مردم زهرا انصاری این روزها.... دختر مقنعه آبیِ آن سالها.... صاحب وبلاگ

 شمعدانی ها....

دخترکش مثل کفترهای حرم امام رضا ...توی همان حرم پریده و رفته.... و زهرا نوشته که هفت روز

 است آغوشش سرد است...... 

چه می توانم به تو بگویم زهرا...

مگر ندیدی که آن روز که مثل احمق های نادان هر چه گفتم چرند بود.... من چه بگویم....چه بنویسم...

همه ی ته مانده ی خدایی که در اندیشه و باورم مانده بود را جمع کردم و هر چه مانده بود توی جملات

 کوتاه و منقطع به تو گفتم...وقتی نرگس و صفیه و سیما به احترام اندوه تو سکوت کرده بودند.... من با

 جمله های مزخرفم مته بر اعصابت کشیدم.... زهرا.... می دانم....

می دانستم داشتی ته دلت می گفتی...تو را چه به این حرفها.... تو چی می فهمی از مادر بودن...از

 طفلی که با چنگ و دندان از آب و گلِ آن همه دکتر و بیمار و بیمارستان بیرون کشیدم و درست مثل

 همه ی بچه های عادی دیگر بزرگش کردم...پیرهن برش کردم... عروسک بغلش دادم....تو را چه به

 حرف زدن در باره ی صبوری دادن به منی که ایمانم روی خود خدا را هم کم کرده..تو این وسط چه می

 گویی همیشه نالانِ میدان ِزندگی

زهرا...تو راست می گویی من در کلاسی که تو در آن استادی از شاگرد تنبل هم تنبل ترم...هم چون

 منی چه دارد که به هم چون تویی بگوید.... زهرا...

زهرا... زهرا...زهرا...نمی دانم چرا این روزها نام تو را با آه صدا می کنم هر روز توی خانه و نمی دانی

 چند بار آمدم و سی و چهارِ خانه ی مادرت را گرفتم و ترسیدم و قطع کردم....

راستی زهرا ما از هیبت ایمانت است که می ترسیم نه از بزرگی اندوهت.... این را بدان

 زهرا...چشممان را نور باورت می زند ... وگرنه تو شانه هایی داری به پهلوانی  عباس.... و صبری به

 بلندی زینب...که هیچ ندید جز زیبایی.... در میدانی که مردم همه گفتند سرزمین بلاست....

زهرا....آه می کشم و هنوز بر این باورم که نام دیگر خدا آه است....  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 22:13 توسط هانیه سلامی راد |

سال هشتاد و هفت بود. زمستان هشتاد و هفت. چیزهایی می نوشتم در قالب نامه و آن پایین... پایین خانه ی قبلی مادرم اینها...وقتی هنوز جزوشان بودم.... با واکمن ضبط می کردم... 

یک ماهه پیش آقای اعلمی مدیر صدا وقتی حس کرد دوست دارم چیزهایی که می نویسم را خودم بخوانم به من گفت چیز ضبط شده ای اگر دارم برایش ببرم تا ببینند صدایم چه جنسی دارد و اینکه می شود من با این صدای به قول بابا دست پاچه داستان بخوانم یا نه... 

مریم خیلی اصرار می کرد که حتما این پیشنهاد را جدی بگیرم... و من که مثل همه ی پراکندگی های دیگر عمل هایم به هر شغل از هر شاخه ای که باشد بله می گویم همان روز توی اتاق مریم قسمتی از یک روایت از همشهری آذر را خواندم . آقای اعلمی رفته بودند و من تحویل را  به تعویق انداختم....

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اینجا: 

شب در خانه دنبال رکوردینگهای گذشته گشتم... چند تایی را انتخاب کردم که یکیش هم صدای صفیه بود زمستان پارسال .... توی ماشین برایم یک غزل از سعید شاد خوانده بود....

القصه یکی دو تا را انتخاب کردم که ببرم خدمت آقای اعلمی... پشت کامپیوتر توی خانه تنها نشسته بودم و هوس کمی وب گردی... رفتم تا رسیدم به ویلاگ قدیم علی شیروی.... رادیو برای خودش زده است...رادیو اینترنی بی ادعا اما خوبی....توی یکی از قسمتها گفت که صداهایتان را اگر دوست دارید بفرستید...من یک رکوردینگ مال زمستان 87 را برایش فرستادم... اصلا فکر نمی کردم قرار است مبنا قرارش دهد و الا می رفتم تا مریم صدایم را درست و درمان ضبط کند.... 

دیشب توی مهمانی یلدا بی هدف سری هم زدم به رادیو شیروی .... رکوردینگ نهم از رادیوی علی شیروی با صدای من آغاز می شد.... با نامه های من به تو مهربانم....

چه کار دارد می شود... چه دارد رخ می دهد نمی دانم...اما این رادیو دیشب تا مرز سماع حال من و امیر را خوب کرد.... ممنونم مریم... ممنونم آقای اعلمی...ممنونم علی شیروی.... و ممنونم مهربان ِ خاموشِ پنهانِ من.... 

http://shiraviradio.com

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 19:14 توسط هانیه سلامی راد |

خیلی حرفها هست که دوست دارم بنویسم... خیلی حرفها که دوست دارم بنویسم.... پاییز از میانه اش رد شده است.... و زندگی در شکلی غریب و متفاوت از گذشته برایم ورق می خورد....

شبیه معجزه است قلبم در این روزها... حالم خوب است اما خوبی اش شبیه همه ی خوبی های همه ی سالها قبل نیست.... حالم خوب است و فکر می کنم این خوبی مربوط می شود به بالا رفتن عددهای عمرم.....

دوباره  از همان خیابان ها...با زیبایی بیشتر از تحمل پل ها ...با چهارخانه های همان دامن ها.... و شرابی های همین موها....

پیدایت می کنم عزیز دلم... پیدایت می کنم...این سی سالگیِ نزدیک تر آمده ،مفتونت می کند....این خال بالای لبم که بزرگتر شده است.... این ابروها اما به همان سیاق گذشته است...مشکی پر....پر رنگ

هنوز رنگ مورد علاقه ام آبی تیره است....

رنگ همان آسمانِ همان شب ها.....

تو زورت دیگر به بزرگی های من نمی رسد...همین هم هست که پیدایت نمی شود ترسوی دوست داشتنی من....

موعد پریدن نیست دیگر ....وگرنه می پرم برایت ...از بلندی هر پلی که بگویی می پرم برایت.... تا بفهمی که قایم موشک بازی ات در روند پریدن هایم وقفه ایجاد نکرد.....

می پرم.... می پرم... هر روز دارم می پرم...

عادی شده ام... مثل همه .... مثلِ مثل همه.... فکر هام...کارهام...مهمانیهام.... جز اینکه هنوز به سبک زنهای چهل سال پیش لباس می پوشم و آدم ها را یاد خواهر ها و مادرهای مرده شان می اندازم....معمولی ام...

فهمیده ام که معمولی بودن...گم شدن میان آدم ها.... درس واحدهای این فصل است...

فصلی که تو در آن با نهال های انار جنوب خراسان.... برای آخرین بار در روز آخر کلاس نقاشی سال 85 پیدایت شد....نهال را به من دادی... بعد از کشیدن کوزه و سیب و دوتار....و بعد رفتی....

نمی دانم از  کجا پیدایت شده بود...هیچ وقت همکلاسی ما نبودی... هیچ وقت توی حیاط جهاد ندیده بودمت...به استادی سایه زدی بر دوتار و نهالک کم جان را به دستم دادی و رفتی.....

همه چیز آن سالها راز بود...همه چیز آن سالها بوی خواب می داد.... من نمی گویم....همه ی مردم شهر می گویند....

 

من توی چهله بودم...چهله ای که بوی زُخم خامی می داد...اما صفای عجیبی در همه ی جهان به پا کرده بود.... نهال را کاشتم و رفتم جنوب...

مادر مخالف رفتن بود...می گفت هفت سال جوانهای مردم تکه تکه شدند هنوز دست بر نمی دارند...


من اما  رفتم...به ما یک چفیه دادند...و من چادر سر کردم ... دخترهای بسیجی دانشکده دخترهای عجیبی بودند .. با دنیاهایی غریب ...مرادهایی مرده.... اسوه های نا چسب اما ارداتها یی قوی... .. ما آن وقت ها به حساب خودمان عرفان را به سیاست ترجیح داده بودیم ... بایزید و ابوالخیر از دستمان نمی افتاد .... اما هر دو سعی می کردیم معمولی نباشیم ...

توی آن اردو برادرهای بسیجی برایمان غذا می پختند.... حاج آقایی هم همراهمان بود که مرد خوبی بود...اما بوی بیگانگی به مشام می رسید...نه بسیجی ها خودی می دانستندمان....نه ما بسیجی ها را خویش...درد یکی نبود...مقصد گرچه یکی بود....

 

از جنوب که برگشتم چادرم پر از خاک بود...بوی استخوان های هنوز بیرون نیامده از خاک را می دادیم...برای خاله ام تربت شلمچه آوردم....و پای یک قرار داد را همه امضا زدیم.... فکر می کنم یک قرارداد بود برای اینکه به آرمان ها وفادار بمانیم...

از جنوب که امدم نهال خشک شده بود.... پای کوه کاشته بودمش...اما نهال توی دامنه خشک شده بود.... شاید هوای دامنه  به نهال های کویر نمی سازد... شاید باید می ماندم بالای سرش و بالای حرف مادرم حرف نمی زدم....

شاید ...نمی دانم اما تو ازهمان اسفند بنا کردی به گم شدن .... از همان اسفند بنا کردی به نبودن .... بنا کردی به قایم باشک بازی ....

البت چند باری دیدمت ......عصر یک روز چهار شنبه .... دور میدان احمد آباد وقتی مثل علی محمد حمال بالای دوشت خورجینی انداخته بودی .... یا توی عطار وقتی آمدی و در آرامگاه را بالایمان بستی.... برق چشم ها یکی بود عزیز دلم...برق چشم ها یکی بود.... تو در هر کسوتی که عارض شوی برق چشمهات را با خودت می آوری جانم .... برق چشم های بی وجدانت را....

حالا با این سی سالگی مفتون کننده توی خیابان ها ..با این همه کار که بر سرم ریخته هنوز روزهایی برای تو می آیم بیرون...هنوز شبهایی بالای پل می ایستم....و هنوز به نهالی که نبالیده خشکید فکر می کنم...

دخترهای بسیجی را گم کرده ام...دست بچه های جلسه عطار را ول کرده ام .... اما بعضی شب ها می نشینم و به آن حال ها و به آن هوا ها فکر می کنم ... به آن امضایی که زدم.. و به آن آرمان ها که وفادار نماندم.... به بوی استخوانهایی که چادرهامان از جنوب با خودش به خانه آورد .... و حمالهای شهر .... علی محمدهای حمالی که زنده اند هنوز ... و به برق چشم های تو

با خودم می گویم اگر بچه  دار شدم..هیچ وقت اجازه نمی دهم با دانشگاه به حج برود... هیچ گاه نمی گذارم آغشته ی عرفان و سیاست و حتا مذهب شود....اما نمی شود...مادرم نتوانست.... و من تشنه ی تجربه بودم... تشنه ی رویاها... تشنه ی ماورا...

و معجزه  هر روز در زندگی ام  حادث می شد.... مرز خواب ها و رویا ها در هم میشکست...مکان ها و زمان ها ... به گونه ای قاطی می شد که خانواده هم آن را به چشم خود می دیدند...

و همه ی اینها برای اینکه تو را از زمین بکند و تو را تبدیل کند به یک آدم نا متعادل کافی بود.....

دیوانگی هایم ... ذکرهایم.... نمازهایم سر خورده بود توی زندگی و کار و خانواده ام.... و همه چیز رنگ عجیبی گرفته فکر بود...گاه جذاب ...گاه اما مختل کننده....

حالا اما در مرز سی سالگی حس می کنم معمولی بودن بهتر است...گم شدن میان آدم ها.... مثل همه پوشیدن...مثل همه بودن... مثل همه بچه آوردن...مثل همه اسم برگزیدن.... مثل همه زیستن ...

تفاوت اصیل در فکر است...تفاوت اصیل در قلب است....متفاوت احساس کردن...متفاوت فکر کردن....

خام ها شلوغش می کنند. ... خام ها شگفت زده می شوند و جامه می درند ... خام ها مو بلند می کنند ... تسبیح به گردن می اندازند... تنبور بر دوش می کشند....

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد.... بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد....

آن ِ هر کس...برق چشم های آن کس است در معمولی ترین و دنیایی ترین مکان ... و الا که همه ی چشم ها در حرم

برق می زند .... و گرنه که همه ی قلب ها در مدینه می تپد .... همه ی سینه ها در کربلا می سوزد....

آن ِ هر کس صدای خاموش نشدنیِ قلبش است در همه ی خیابان ها... رنگینی همه بازارها... و شلوغی همه ی مهمانی ها....

صدای خاموش نشدنی و پی در پی ای که م یگوید... خوب باش.... خوب باش...خوب باش....خوب ِ خاصِ خاموش باش....

مرز رویاهام از واقعیت هام کاملا جداست عزیز دلم .... مرز ماورا از پاهام مشخص است... قربانت گردم...

همسایه هام لبخند می خواهند.... روضه ی همسایه بالایی می روم... به تواضع...

در خانه ام داده ام حدیث کسا خوانده اند به اعتقاد...

من به مذهب احترام می گذارم فدایت گردم...

مَردَم کمرش خم شده.. شب ها پماد می مالم به پشتش... دستم بوی چربی گوسفند گرفته..

همان گوسفندهایی که تو در کرانه های کوهستان می چرانی قربانت شوم...

من آغشته به زندگی شده ام... و فقط جز اینکه گاهی با لباس هایم مردم را یاد مادرها و خواهر های مرده شان می اندازم هیچ متفاوت دیگری نیستم...

قایم موشک بازی را تمام کن... و از جنوب خراسان... برایم چند کیلو انار بفرست...

خیال کرده ای تنها خور شده ام...

از همسایه هایم  بپرس...

سهم همه را به اندازه همیشه داده ام...

.... بی همتای مهربان و پنهان من...

قایم موشک بازی را تمام کن

و برایم

چند کیلو انار بفرست... 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:19 توسط هانیه سلامی راد |

زرین تاج خانوم رفت. 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 10:12 توسط هانیه سلامی راد |

یک.

توی خانه ی مامان هستم. دستمال های گردگیری مامان عوض شده اند. خیلی ظرفها خریده که وقتی من دختر خانه اش بودم نداشته. خیلی اسباب ها که موقع تمیز کردنشان نمی شناسمشان. اما جانماز های خانه ی مامان همان ها هستند. همان جانماز توری های صورتی که  از وقتی نماز خوان شدم توی خانه مان بود. موقع دوختنشان را خوب  یادم هست. مادرجون برایمان دوخت. مادرجون زرگل... توی شناسنامه اش نوشته اند زرگل مقدس...اما زرین تاج خانم صدایش می کردند..... زن تاج خانوم.....  

البته از وقتی من یادم می آید حاج خانوم شده بود... و از وقتی حاج خانوم شده بود بهش می گویند حاح خانوم بهروزیان....اما او زرین تاج خانم مقدس است... که حالا روی تخت اورژانس بیمارستان قائم با یک ماسک تنفسی خوابیده است.... 

بعد از کلاس سه شنبه  رفتم بیمارستان...مادرجون...زرین تاج خانوم دستم را محکم گرفت و از زیر ماسک می پرسد: امیرآقا کجاست.......

می گویم سر کاره مادرجون...

بعد به مامان اشاره های تعارفی می کند...یعنی برایش چای/ آبمیوه و یا هر چیزی که داریم بیار....

من توی بیمارستان هیچ چیز نمی توانم بخورم....چیزی از  زرین تاج خانوم.... با آن قد بلند عشایری و موهای مشکی و چادری که خوب رویش را تا نیمه ی لبها می پوشاند نمانده است.....

روسری سفید مل مل پوشیده با موهای نصف سفید و نصف قهوه ای...مثل پری های پیر... با لباس های گشاد صورتی ...که مال بیمارستان قائم است....مامان می گوید: کشتارگاه است اینجا.....

دو.

کلید خانه ی مامان را می چرخانم ..... مامان همه ی کارهایش را همیشه خودش می کند...کارهای من را و کارهای همه ی آدم ها ی دور و برش را ....مامان یک نفر است که در آن واحد به هزار نفر سرویس می دهد...... کم پیش می آید بروم خانه اش را تمیز کنم.... اما حالا پیش امده.....دستمال ها را بیرون می کشم..... آینه اش را تمیز می کنم.... ماتیک های خوب داردکه هیچ وقت آنها را نمی زند....

کرم نیوایش را باز می کنم...دستم پوست انداخته....کمی قهوه ای قاطی کرم های سفید شده...حدس می زنم یک روز که می خواسته سفید کننده بزند زیاد در آمده و قاطی مرطوب کننده اش کرده....

توی اتاق مامان یک بلیز شلوار سفید نوئه...یادم می آید که گفته ثبت نام کرده کلاس یوگا....اما فکر نمی کنم اصلا رفته باشد سر کلاس...زرین تاج بانو یک هفته است که اورژانس بیمارستان قائم است.........

کمد لباس های بابا ...همیشه بوی لباس های بابا یک جور است...نظم خوبی توی لباس های بابا هست...نظم سالخورده ای  که آن وقت ها که ما بودیم نبود.... حالا همه چیز به شکل بی رحمانه ای کهنسال شده است.... بابا اما مثل سابق است...کتاب های نیمه کاره زیاد دارد...که هوسناک آنها را می خرد و خرده تورقی و بایگانی.....

 روزنامه های زیاد...و میز حل جدول های مامان با یک کتاب اطلس گیتا شناسی که بتواند از تویش کشورهای همسایه .... رود های مرزی  و فلات های بی نام و نشان را رد یابی کند....یک چیزهایی توی زندگی شان به همان سبک گذشته است...چای های دم عصرشان... جدول ها و روزنامه هایشان..... و بوی خوش بو کننده ای که مامان همش می زند توی هوا....... توی توالت ها.... و آن وقت ها که کولر داشتیم می ریخت توی پوشال های کولر....

سه.

مامان زنگ می زند  و می گوید برای زرین تاج خانوم... شیربرنج بار بگذارم.... به دستوری که می دهد یک لیوان برنج...دو لیوان آب و یک پاکت شیر و یک نبات هفت سانتی.....

خودش ساعت یازده شب می آید و هل و گلابش را میریزد و یک شیربرنج درست و حسابی می سازد...چه قدر جوانم در مقابل کهولت اشیا این خانه....در برابر پختگی حرکات مامان... در برابر نفس های کم و کوچک زرین تاج.......

خانه ی مادرم را دوست دارم...بنشینم تویش خانه اش را تمیز کرده باشم و بی آنکه کسی حرفی بزند چای بخورم و جدول های توی نوبت مامان را ناخنک بزنم.....

زرین تاج خانوم...لطفا خوب شو.... سمیه یک داستان از تو نوشته که توی یک جشنواره برنده شد...از تو و شاگردهای خیاطی ات....از ترگل خواهرت و سیاوش و جهان بخش و دایی ملک.... 

نمی دانم از روضه های دهه ی اول محرمت هم نوشته بود یا نه... به هر حال بیست روز دیگر محرم شروع می شود....هر چند سالهاست حاج سَناقا (حاج حسن آقا) مرده است..... همان روحانی ای که زن ها از این خانه که روضه اش را می خواند دنبالش می آمدن توی خانه ی بعدی ای که قرار بود روضه بخواند ....انقدر دنبالش می آمدند تا به خانه ی تو برسد...حاج سن آقا روضه های تو را جدی تر می خواند...اشک زن ها توی روضه های تو بیشتر می ریخت...

..... هرچند که حاج سَن اقا سالهاست مرده است و تو روضه هایت را به روحانی های جوان  و بی تجربه می دهی تا برایت بخوانند.... اما یادت باشد بیست روز دیگر محرم شروع می شود و طاهره و صدیقه و لیلا و فری و مادر من زری....آماده اند که برای روضه های تو همه ی دیوارها را سیاه بزنند و چای و میوه و بیسکوییت هایی که لیست می کنی را بخرند و بین مردم بخش کنند...

لیلا از تهران برایت انواع و اقسام شمع های شیک را بیاورد و بایستاند توی سینی ...تا مردم یکی یکی بیایند و توی خانه تو از امام سوم حاجت بگیرند........

خودت همیشه می گویی که مَسی از روضه های تو پسرش را داماد کرد و فروغ از همین شمع ها بود که افسردگی اش خوب شد.... خودت همیشه می گویی که نمی شود.... نمی شود که روضه هایت را خانه ی مامان یا یکی از خاله ها بیندازی...که مردم پنجاه سال عادت کرده اند که ده روز اول خانه ی حاج خانوم بهروزیان بیایند و برای امام حسین اشک بریزند.... خودت این ها را می گفتی... پس حالا روی آن تخت لعنتی بین آن همه مردم مریض.... با آن کپسول اکسیژن به آن بزرگی چه کار می کنی....

مگر تو چه قدر اکسیژن می خواهی برای نفس کشیدن که این دکتر ها این همه شلوغش کرده اند....

چهار.

ابروهای مامان بالا آمده است...مثل ابروهای عاطفه.... مامان شب های زیادی ست که نخوابیده.... و پاهایش را روی زمین می کشد.... دنده زیاد عوض کرده....رفته و آمده...از بیمارستان تا آخر وکیل آباد هی رفته و هی آمده.....

پنج.

لباس صورتی به شما نمی آید حاجیه خانوم............... بیدار شو.... چشم هایت را باز کن..... تا محرم بیست روز بیشتر نمانده....باید بگردی پی آقا....باید بگی لیلا برایت شمع های زیادتری از تهران بیاورد .... 

مردمان بیشتری به روشن کردن شمع در خانه ی تو معتقد شده اند......

شش.

ساعت یازده و نیم شب است .... مامان توی جانماز توری صورتی نماز می خواند ..... زرین تاج خوابیده روی تخت بیمارستان.... و موهایش از حاشیه روسری سفید مل ملش بیرون ریخته .... 

هفت.

زرین تاج خانوم..... زرگل بانو..... دختر عشایر کوهی.... چشم هایت را باز کن.... عینکت را بده تا برایت تمیز کنم....من هنوز بچه دنیا نیاورده ام..... تو باید توی قنداق بچه ی من هم پول بگذاری.... این ها را بفهم.... لااقل به خاطر امام حسین.... به خاطر امام حسین زنده بمان...... .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 17:24 توسط هانیه سلامی راد |

موهایم را دوست دارم

وقتی که بلند می شوند و روی شانه هایم می درخشند

و صورتم را در آینه وقتی که لب هایم را به شادابی یک نوعروس ساده دل قرمز می کنم

و چشمانم را وقتی که همین که خوب می شوم یا بد

من را در آینه لو می دهند.

انگشتانم را دوست دارم وقتی برنج پاک می کنم یا استکان می شویم

یا دستمال ها و پارچه های کثیف را چنگ می زنم

پاهایم را وقتی که از کوه ها و پله ها و خانه ها و شهر ها بالا تر می برندم ... وقتی که در خواب هایم

با من به اندازه ی کافی پا هستند....

لباسهایم را دوست دارم و دلم می خواهد همه ی عمرم همین کفشها و همین روسری سیاه لرستانی و همین جورابهای پشمی گرم را داشته باشم....

عمه ام را دوست دارم... من امروز از فاصله ای دور به صورتش نگاه کردم..

من چه قدر او را دوست دارم

و حالا درست همین امروز من مرگ را دوست تر دارم...و فکر می کنم

حالا که همه چیز را دوست دارم....برای مردن موعد خوبتریست

...

من درقبرستان می توانم دراز بکشم و به صورتهایی فکر کنم که دوستشان داشتم...و خواب اشیائی را ببینم

که صلح رنگ آنها را در زندگی ام مقدس کرده بود.....





+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1392ساعت 0:7 توسط هانیه سلامی راد |

خودم را نمی شناسم. خانه ام را نمی شناسم .... فکر می کنم خیلی وقت است که می گذرد...خیلی

 وقت است که گذشته است.....

این اسباب های من است که دیگر برق نمی زنند ... خانه ام تمیز است اما مثل خانه ی کسی که توی

 آن همه چیز اتفاق افتاده است... مثل آن سالهای خانه ی مادرم که من بچه بودم و مامان ابروهایش را

 رنگ می کرد....خانه ام  مثل خانه ی تازه عروس ها خام و بی دست و پا و دست پاچه نیست.......


مهمان ها می آیند و میروند.چای روی فرش چپه می کنند. لیوان ها می شکند...چینی ها کم

 میشود....دردارهای پلاستیکی از خانه خارج می شوند و تا کنون  باز نمی گردند.....

و من بی خیال همه ی این ها گف آشپزخانه را دستمال می کشم.....

اینجا خانه ی من است...با چهار سال تجربه ی زندگی....ملافه ها لکه آورده اند.... روی ملافه ی تخت

 جوهر سبز روان نویس ریخته است.... شب ها باید با مداد به رختخواب رفت...این را به تازه عروس هایی

 می گویم که عادت نوشتن توی رختخواب دارند.....

نمی شود به حوله ها اعتماد کرد.... آنها را تنها بریزید توی ماشین...و زمستان ها لباس ها را با شمعک

 پهنِ بخاری ها بکنید..... بی تجربگی هایم کم شده است..... چشمی نمک و فلفل می پاشم توی

 غذاها و حالا تقریبا همه ی غذاهایم خوشمزه می شوند..... دمی هایم مثل پلوهای مجلسی ......

 سوپ هایم بی نظیر و کیک ها یم خوش طعم.....

بزرگ شده ام...خیلی بزرگ...می توانم صورت دخترهای مدرسه ی شین آباد را نگاه کنم.... می توانم

 بپذیرم که اول های پاییز هم روزهایی ست مثل همه ی روزهای دیگر.... می توانم باور کنم که ممکن

 است همه چیز خوب و روبه راه نباشد ...

کمتر خسته می شوم ... صبح ها زود بیدار می شوم...تنبلی نمی کنم....و بی خودی... بی جهت برای

 همه چیز وسواس به خرج نمی دهم... می گذارم همه ی مهمان ها بفهمند که پشت کتابخانه ام.....

 جای شلوغی ست.... می گذارم سر زده ها بفهمند که روی رخت آویز لباس دارم برای خشک

 شدن....نمی دوم ..نمی پرم و خودم را به هول و ولا نمی اندازم... بگذار مغشوش های زندگی ام را

 همه ببینند....نمی شود به همه وانمود کرد که همیشه بهترینم.... همیشه آماده ام..همیشه

 منظمم....

بزرگ شده ام.... فکر نمی کنم... خیالات برم نمی دارد..... و دارم طوری در زندگی ام راه می روم که

 همه ی زنهای آسان گیردنیا زندگی می کنند....

با امیر بحثمان که می شود......... خودم را از زندگی نمی اندازم ... می روم ظرفهایم را می شویم....

 می روم لباس ها را پهن می کنم ... در ها را محکم نمی بندم ...و شب توی تخت خودمان  می خوابم.....

مثل تازه عروس ها جایم را عوض نمی کنم......

 

بزرگ شده ام.... به اخبار گوش می کنم.... 

 صبحها رضا رفیع می آید و اخبار را طنزآلود برای مردم تعریف می کند.... صبح ها و عصر هامی خواهم

 بدانم توی دنیا چه خبر شده است......

بزرگ شده ام... بدنم کمی  چاق تر و جدی تر از گذشته شده است....کمی پایهایم به سی و هفت

 نزدیک تر شده است..... دامن هایم تنگم شده اند و سفیدها را تا در می آیند می برم آرایشگاه و

 رنگشان می کنم.....

با این حال از این بزرگی حالم خوب است .... بی قراری های هانیه کمتر شده است.... آن تایم شده

 ام.... سر وقت.... کمتر دیر می کنم....کمتر دیر می رسم...... حالم خوب است از این بزرگ شدن...حالم

 خوب است از این پختگی.....حالم خوب است....

همه چیز را می دانم.... انگار.... هر کس....که می اید هر حرف که  می زند..هر تجربه ای که برایش شگفت

 آمده  است را می دانم....

دست دنیا رو شده است برایم........................................................ .

بزرگ شده ام و برای همین دقیقا نمی دانم چه میخواهم.... تا چند وقت پیش خام و نامفهوم بچه می

 خواستم.... صرفا به خاطر اینکه به کسی شیر بدهم...و کسی را بیش از حد تصور از آنِ خودم بدانم...

 اما این روزها می ترسم.... از امکان رخ دادن اتفاقی در دلم.... رشد دانه ای در شکمم..... و بیرون

 ریختنش از دامنم....و شروعش از من......

نمی دانم ...تازگی ها به خاطر بزرگ تر شدنم می توانم به موضوعات دقیق تر فکر کنم....و این دقت به

 تردیدم افزوده است....... قبلا چیزهایی را بدون وارسی ابعاد مختلفش دوست داشتم..اما این روزها به

 بچه که فکر می کنم گمان می کنم به طرز دلپذیری تمام می شوم......

شایدهم نه ...نمی دانم.... حس می کنم تنها چیزی که نمی دانم همین باشد....همین ارتباط غریب

 بچه با مادر.... همین دانه ای که همین حالا هم توی شکمم منتظر بالفعل شدن است..... همین

 ماجرایی که قرار است از شکم من شروع شود و توی دنیا ادامه پیدا کند....

قطعا روی کوه های زیادی خواهد دوید...لبخند های زیادی خواهد زد....و شب های بسیاری در رختخواب

 به عادت مادرش خواهد گریست.....

بزرگ شده ام .... و بزرگی امکان باردار شدن زن ها را زیاد می کند ..... بزرگ شده ام و  نمی دانم چرا 

حالم از این بزرگی خوب است......


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 18:7 توسط هانیه سلامی راد |

1.

فکر می کنم باید یک کمی هم برای خودم بنویسم. این روزها دارم برای شنوندگان محترم چیز می نویسم ...

با یک دید اغراق شده ی مثبت و شاد.. گاهی حس می کنم خیلی غمگین تر از حوصله ی شنوندگان

 محترمم.... خیلی غمگین تر از لحن گوینده ای هستم که جملاتم را می خواند.....

خیلی خسته تر از حوصله ی کسانی هستم که پیچ رادیویشان را می چرخانند تا مجری برایشان فریاد بزند

 و با لحنی امیدوارانه به آنها  بگوید سلام

2.

یک ماهی می شود که به جای نوشتن برای خودم(این عادت همیشگی و دیرین ) دارم برای شنوندگان

 محترم چیز می نویسم....

تهیه کننده می گوید روستایی ترین چوپان جوان در دورترین دشت های آخر خراسان را هم باید در نظر

 بگیری... و طوری حرف بزنی که او هم بفهمد...من نمی توانم خیلی قانع کننده توضیح بدهم که ممکن

 است  دورترین چوپان ها  پیامبران بی نام و نشانی باشند که بر دامنه ی کوه ها دارند  هر کار معمولی

 دیگری می کنند صرفا به دلیل گم کردن رد..... مثلا گوسفنها را می چرانند... نی می زنند ...یا رادیو

 گوش می کنند.... توضیح خیلی چیزها در

 خیلی مکان ها دشوار است...

یک مشکل دیگر هم دارم مخاطب را نمی توانم متصور شوم...

مثلا وقتی اینجا دارم می نویسم می توانم تک تک کسانی که می دانم می خوانندم را تصور کنم... و

 برای هر کدام گاهی جمله ای می نویسم که می دانم منتظرش هستند...ضمن اینکه خوانش دقیق

 نوشته هایم از طرف مخاطبانم دل گرمم می کند...

...اما تصور زنی که در آشپزخانه دارد برنج صاف می کند و کار مهمش درست درآوردن برنج است و آشپزی

  و........و درمیان این همه کار مهم و جدی ای که دارد انجام می دهد در پس زمینه ی همه ی 

 کارهایش ممکن است کلمه های من را هم نصفه نیمه از زبان مجری  بشنود برایم کمی دشوار

 است...او به حرفهایم  دقیق نمی شود..او از کابیت پایینی دارد صافی بر میدارد...دنبال دستگیره است

 که قابلمه را از روی گاز بلند کند..او دارد عرق می ریزد..او دارد سیب زمینی های ته دیگ را تند تند حلقه

 حلقه میکند..او نمی تواند روی حرفهای من تمرکز کند...او نمی نشیند پای حرفهای من... من با زنی

 که این همه کار دارد چه می توانم بگویم....من باید چه بگویم که مزاحم کارهای مهمش نشوم... 

باید قبول کنم که من و قلمبه سلمبه های ذهنم برای آن لحظه ی زن خیلی مزخرفیم.... هنوز نتوانسته

 ام جایگاه خودم و ارتباطم  با مخاطب را پیدا کنم.. هنوز گیجم و نمی دانم نوشتن در رادیو می تواند من

 را به یک قالب رضایت بخش نزدیک کند یا نه... هنوز خیلی خامم ..... 


ضمن اینکه نمی توانی دررسانه  خیلی خودت باشی... فکر می کنم گوینده یا نویسنده هایی که خیلی

 خودشان هستند خیلی هنرمندند...مثل مثلا محمدصالح علا/ داستان این هفته اش در همشهری

 داستان را از دست ندهید/....یا کسی شبیه وحید جلیلوند ....

شاید دسترسی به همچین هنری به نوعی تزکیه و مراقبه نیاز داشته باشد... چیزی که این روزها از آن

 بسیار فاصله دارم...

3.

در هر حال در حال حاضر صدای من را ازخانه ام می شنوید نه از پایتخت معنوی ایران...

صدای من را از خانه ام  دارید.....من نشسته ام پای رایانه و دارم بعد از مدتها برای خودم...خودم که

 خودت هستی....  

خودم که خودم هست چیز می نویسم..

...من خوبم... خوبم... و البته بیشتر از همه ی عمرم نگران... مثل بیماری بدی نگرانی به جانم افتاده

 است... دوست دارم دوباره مثل زمستان ها که همه به لاک خودشا ن فرو می روند و من می توانم دامن

 های پشمی محبوبم را بپوشم ودر کوچه ها و خیابان ها با لبخند  بی دلیلی که روی لبهایم هست  راه

 بروم  همان قدر آرام باشم... 

گرمای هوا هم مزید بر علت. تحمل گرما را مثل گذشته ندارم. تحمل بوهای

 مختلفی که تو ی تاکسی ها وجود دارد...دکتر می گوید مشامت مثل مشام زن های آبستن قوی شده

 است....بچه های مرکز یک عطر های اغراق شده ای به خودشان می زنند...مخلوطی از گلاب و مشک

 انبر و اسپری های مختلف....توی اتوبوس ها...توی بعضی اتوبوس ها کولر روشن است... مردم اعصاب

 آرام تری دارند ....چند وقت است که دوست دارم یک طوری از

 شهرداری تشکر کنم... وضعیت اتوبوس ها خیلی خوب شده است و من مدت هاست که توی هیچ

 اتوبوسی  شاهد بگومگوهای لفظی نبوده ام...من فکر می کنم شلوغی اتوبوسها...دیر آمدنشان و

 گرمایشان خیلی در ایجاد آن همه درگیری  موثر بود...

4.

 توجه نکردن به املا کلمات و تبعیت از قانون کلاس های ادبی که به غلط های املایی بچه ها کار نداشته باشید کمی دردسر ساز شده است برایم...وقتی

 ویراستارهای صدای  خراسان رضوی بهت تذکر های املایی بدهند که مثلن مثلا است  و فعلن فعلا ....

 نمی توانی بهشان ثابت کنی که پیرو سبک هنجار شکن رایج در رسم الخط فارسی هستم... 

وقتی آنها هنوز به همزه ی با لای هِ ی ِ چسبان وفادارند و این یِ یِ بدقواره به چشمشان نا آشناست....

نمی توانی خیلی از موضع خودت دفاع کنی و حتا نمی توانی بهشان ثابت کنی که من سوادش را دارم

 فقط عامدانه دارم این طور می نویسم چون این طور راحت ترم... یا این طور را بیشتر دوست دارم یا

 اصلن این طور سبک من است....

متوجه شده ام که در همه جا آزادی و امکان خلاق بودن را به اندازه کانون به تو نمی دهند...حتا در

 شیوه ی نوشتاری ات که اصلا مخاطب قرار نیست آن را ببیند....متوجه شده ام که ادامه های هر آدمی 

در هر مکانی به نسبتا محدودیت و کوچک بود آن فضا بریده می شود....متوجه شده ام که من هم که به

 فضاهای کاری  مختلف زیادی رفته ام درست از سال آخر دانشکده و همین طور تن داده ام به بریده

 شدن... و کوچک شدن....

فکر می کنم فرق بزرگ من و امیر هم در همین است....او دوست ندارد ابعادش بریده شود.... دوست

 ندارد مکان ها کوچکش کنند... به خاطر همین هم هست که بیشتر طرفدار دشت و طبیعت و کار کردن

 برای خودش است ...و من که در تمام طول مدت عمر کاری ام برای کارفرماهای مختلف کار کرده ام می

 توانم با گوشه های بریده بریده شده به ابعاد وسیع امیر نگاه کنم که در دامنه ی دشتها دارد برای خودش دف می زند.... یا از کت و کول کوه ها بالا می رود...

زانوهایم خسته اند.... 

شانهایم را انهانای شانه هایم را بریده اند...موهایم را خفه کرده اند...  و حالا هم کلمه هایم را...



نوشته شده در مرداد نود و دو .......







 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 11:45 توسط هانیه سلامی راد |

من عاشق  شب ها هستم...نور کمرنگ نازکی که از کناره های پاتختی می افتد روی خانه های جدولی که از خراسان* ها ی کانون قیچی می کنم....

پایتخت کشور هائی تی * .... عامل مشترک خونی میان شامپانزه و انسان..... و حرف فاصله....

من عاشق شب ها هستم...وقتی که جملات وکلمات و حروف منقطع را می چپانم توی خانه های

 جدولها ...با نور کمرنگی که افتاده است روی شکمم......

من عاشق شب ها هستم......... من و نور کمرنگم ..با خوشبختی آنی ای  که حل  جدولهای  آخر شب

 بهمان می دهد  می توانیم از دلهره هامان کمی دورتر  رویم....

شب ها زمان بهتری ست.... بهترین زمان زندگی ام...من و نور های مطبوعم....با جدول های ربوده شده

 از خراسان های بیت المال..... من و نور های مطبوعم...با تکه هایی از داستان های همشهری

 داستان...که مثل سقز های  بچگی ها یواش یواش  جویده می شود تا دیر تمام شود و لذت خواندنشان

 کش بیاید توی شب های طولانی تری....

روزها زمان های بدی شده اند.... دوست ندارم توی روزها باشم...دوست دارم همیشه داشته باشند

 اذان مغرب را بگویند...به غیر از صبح های زود که هنوز آدمهای کمتری بیدارند...........


خیابان ها خلوت است....و من می توانم با اندوه هایم در خیابان آهسته راه بروم....می توانم سبزی

 های زیادی بخرم...با اینکه می دانم به اندازه پاک کردن آن همه سبزی زنده نیستم....


چه اهمیت دارد سبزی ها بعد از یک هفته در یخچال بپوسند بی آنکه انگشتانم آنها را از ساقه هاشان

 جدا کند و خاک باغچه های  باغ تره ای در اطراف شهر بنشیند زیر ناخن های نه لاک زده ام....

چرا ناخن هایم را لاک نمی زنم.....؟

چرا آنها را مدتی ست سوهان نمی کنم....چرا شب ها به پاهایم کرم نمی زنم.... چرا رفت و آمدم به

 اداره جات از من دارد زنی زمخت، با ابروهایی سیاه و پر پشت می سازد.....

چرا نمی روم و پشت ویترین زرگری ها به چوری* ها و گلوبندها خیره نمی شوم.....

چرا فقط صبح های زود در حال خرید چند مشت خیار درختچه ای.....یا میوه های دستچین کم در

 راهروهای آپارتمان رویت می شوم...یا با مقنعه ای شکسته در آسانسور وقتی عجله دارم و آسانسور

 مشغول  بردن من به پایین است ..... بردن من به خیلی پایین.....

این تابستان به بازارهای کم تری  رفته ام..رنگارنگی مانتوهای زنان در متروها شگفت زده ام 

میکند....آنها از کدام پارچه فروشی این همه رنگ خریده اند...این دکمه ها را از کدام خرازی ها انتخاب

 کرده اند...خیاطشان کدام زن باسلیقه در کدام خیابان شهر بوده است..........چه قدر این زن ها زمان

 زیاد دارند.... چه قدر  این زن ها با من غریبه اند...........


نمی دانم اما  در حال حاضر من فقط شب ها را دوست دارم و با ارفاق صبح های خیلی زود............


مگس پران چشمم در آفتاب پر رنگ می شود و من تمایل زیادی به بستن چشمهایم دارم درطول روز......

 .به کشیدن پرده ها.......به پناه بردنِ به سایه ها....

... وقتی آدم برای دیدن جهان...جهانی بدون لکه های سیاه  .......فقط باید منتظر آمدن  شب باشد.....

 تکلیفش روشن است......


کمی اندوهگینم و  دوست دارم از خانه ام دور شوم.... از شهرم دور شوم...از اقوامم دور شوم...از کارم

 دور شوم......

..........دوست دارم دور شوم.......خیلی دور.... دوست دارم سوار اتوبوسی شوم و به جای خیلی دوری

 بروم.......

دقیقا نمی دانم کجا اما خیلی دور......

امروز در سایتی که متعلق به زنان بود دیدم که زنی نوشته بودکه در مفاتیح نوشته اگر در بیابان بی رفت و آمدی بنشینی و دور خودت یک دایره بکشی و وسط دایره هفتاد بار آیه الکرسی بخوانی حاجتت روا می شود....

دنبال یک بیابان  بی رفت و آمد می گردم..... که بنشینم میانه ی یک  دایره و هفتاد هزار بار زیرلب زمزمه

 کنم.:  تو خواب نیستی.. تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی...... تو خواب

 نیستی.... تو خواب نیستی.... تو خواب نیستی..... تو خواب نیستی...«وَ لا نَوم*.....»

و تو همان طور که من وسط دایره نشسته ام با یک قیچی ...همان طور که من مستطیلِ جدول ها را از

 خراسان های بیت المال  می دزدم....دایره ی من را از خراسان/ ایران/ جهان ....بدزدی......


من را برداری و ببری و بگذاری  زیر بالشت...... قایمم کنی و شب ها ....وقتی که همه خوابیده اند.... برم

 داری و با نور نرم نازک کم رنگی آهسته با مداد  حلم کنی....پایتخت کشورم را ..... و عامل خونی مشترکم با خودت را....و حرف همراهی را......

خوب یا بد من فقط به درد زندگی در شب ها می خورم....توهم که بی خوابی دائمی ای زده است به

 سرت....چون خودت گفته ای که «و َلا نَوم....... »

خوب یا بد باید بپذیری که من و تو برای هم برازنده ایم.....

من را قیچی کن.....بدزدم ...و قایمم کن زیر بالشت....

شب ها نور ها چشمانم را اذیت نمی کنند ...این را بفهم......

اعتقاد به تناسخ در زندگی مگس پران* ها  صادق است...

.آنها هر اذان مغرب می میرند و با طلوع اولین ساقه ی خورشید به گل قالی ..... زنده می شوند.....  

*روزنامه ی خراسان

*پایتخت کشور هائی تی : پورت اوپرنس

*چوری : النگو

*و لا نوم: قسمتی از آیه ای در آیه الکرسی: لا تاخذه سنه و لا نوم

*مگس پران: افتادن لکه های سیاهی شبیه مو یا پرز یا نقطه  توی دید انسان به دلیل تغییر در مایع

 زجاجیه چشم...این نقطه ها در روشنایی و مخصوصن نور آفتاب بیشتر چشم را آزار می دهند و شب ها

 اصلا دیده نمی شوند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 20:46 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

من به ناراحتی هایم زیاد غذا نمی دهم لیلی. و این دلتنگی کش آمده از ابتدای عمرم تا کنون. به هیچ کدامشان غذا نمی دهم و می روم از صبح دنبال کارهایم.ناراحتی مثل گیاهی است اما که هر چه قدر پایش آب نریزی و محلش ندهی وآفتاب نتابانی بهش.... تیغ هایش تیزتر می شود و حاشیه های پوستت را تا مغز استخوان در وقتهایی که تنهایی می براند.....

ب.

دیشب رفتیم تئاتر. یک خانه کوچک که زیاد قدیمی نیست. آخرش بازیگر زن نقش اول که خوب بازی کرده بود با چشم های آماده برای خیس شدن گفت این اجرا را تقدیم می کنم به دوست و همراهم.... و مردی را بین تماشاچیان نشان داد. بیرون سالن مرد خونسرد داشت سیگار می کشید و زن آخرش گریه اش گرفت و رفت پشت صحنه.... مرد خیلی خونسرد بود اما زن از درون داشت می جوشید....مثل دریایی که تویش طوفان شده و بی جهت شلوغش می کند....و مرد چه قدرآرام داشت پک می زد.....

پ.

قسمتهای دیگری از خودم را دارم تجربه می کنم فکر کنم وارد مرحله ی جدید از زندگی ام شده ام.

ت.

کم تر می ترسم. کم تر ...بیشتر جسمم را دوست دارم. و می خواهم مراقب باشم بیمارتر نشود. بیماری آدم را از زندگی اش عقب می اندازد.

ج.

نگراني هايم را روي كاغذ مي نويسم. آنها زياد شده اند. مثل تقسيم ميتوز بچه كرده اند. اگر امير كارش نگيرد.اگر بابا پير تر از اين بشود. اگر بميرد. اگر يكي از همكارها در خيابان من را ببيند و مقنعه يا روسري ام عقب باشد. اگر مهماني سر زده بيايد خانه و خانه خيلي تميز نباشد. اگر اين لكه ي سياه توي چشمم نرود و من تا هميشه اين سياهي را ببينم.صبح ها بعد از بيدار شدن توي يك دفتر همه ي نگراني هايم را مي نويسم.آنها زياد شده اند. خيلي زياد. و بي نظمي بدي افتاده به جان افكارم. صبح هاي زود بيدار مي شود و سعي مي كنم از ساعت جلوي توي هال جلو بيفتم. اما خواندن نمي گذارد. وسط روز بين شستن ظرف ها و ملافه ها و آشپزي حواسم پرت خواندن يك چيزهايي مي شود ودوساعت عقب مي يفتم. و باز دوباره نگراني ها از توي دفترچه مي افتد به جانم. بايد بتوانم فقط توي دفترچه نگران باشم. اگر هيچ چي نشديم و بچه هايمان پدر و مادري داشتند كه هيچي نبودند چه....جوش بي خود نبايد بخورم.براي سلامتي آدم نگراني خيلي بد است .

چ

شايد بچه مان يك پدر داشته باشد كه اصلن دروغ نمي گويد و عشقش بعد از زنش تويوتا لندكروز هزار و نهصد و هشتاد و سه اش است . كه با آن به كوه ها و بيابان ها مي رود. و بلد است با علف هاي توي بيابان چاي گداجوش مطبوعي دم كند. شايد بچه مان يك مادر داشته باشد كه بيشتر عمرش ترسيده است و لي بلد است يك چيزهايي بنويسد و فقط وقتي دارد مي نويسد آن قدرها نمي ترسد. يك مادري كه پلو مرغ خوب درست مي كند و مي تواند گوشه ي دفتر مشق هايش نقاشي هاي خوبي از گل و خورشيد و موش و گربه و ماهي بكشد. شايد بچه مان يك پدري داشته باشد كه بلد است خوب از دف صدا دربياورد و در هفته روزهاي خلوتي باشد كه چند تا زن يا مرد با ساز بيايند توي خانه و تلق و تلوق راه بيا ندازند. و به غير از اين ها ما هيچ چيز ديگري نشويم كه بچه مان بتواند با آن به ما پز بدهد. مثلن مدير يا رئيس يا مهندس مشهوري در شهر. يا يك شاعر كه حد اقل يك كتاب كم طرفدار خاك خورده در كتاب فروشي ها داشته باشد.... نمي دانم شايد هيچي نشويم و بايد از الان خودمان را براي هيچي نبودن آماده كنيم. بايد خودمان را اماده كنيم كه يك وقت خودمان را نبازيم وقتي پدر و مادر هيچي هستيم. بايد بتوانيم خوب حرف بزنيم هر چند امير پايه ي هيچ وانمود و نمايشي نيست وبه شدت از هيچي نبودنمان نمي ترسد... هيچي هاي خوب شايد از هيچي هايي كه نمي دانند هيچي اند بهتر باشند. شايد راست باشد اگر هيچي بي عنواني باشيم اما اخلاقمان با هم صداقت داشته باشد. شايد بتوانيم با همين هيچي بودنمان بچه هاي سالم تر و پخته تري را بفرستيم مدرسه و توي شهر. مي دانم. خودم بچه هاي زيادي را ديده ام كه پدر ها يا مادرهاشان يك كلمه هاي بزرگي دنبال اسمشان راه افتاده است اما بچه هاي لاغر و كم مغز و بي ادبي داشته اند. خودم كارم با بچه هاست و خودم مي فهمم كه بچه ها نمودار بخش هيچي پدرها و مادرهاشان هستند كه توي خانه كلمه هاي بزرگ پس و پيش اسمها به كار  کسی نمي آيد. حداقل اين مي شود كه روراستي را از پدرشان ياد مي گيرند و اينكه نترسند بگويند مي ترسند را از مادرشان

خ

بعضی عکس های خانوادگی مال آدم های غریبه را که می بینم. دوست دارم جزوشان نشسته باشم. مثل این عکس که امروز دیدم. یک عده آدم با لبخندهای واقعی نشسته بودند سریک سفره و داشتند آش می خوردند. همه می دانستند که دارد از آنها عکس گرفته می شود و همه داشتند به دوربین نگاه می کردند. یک زن پیر هم بینشان بود که احتمالا مادربزرگ شان بود. دوست داشتم کنار آن زن پیر نشسته بودم دوست داشتم من هم توی آن عکس بودم و بعد از اینکه عکاس عکسش را گرفت ما به حال خودمان بر می گشتیم. قاشقم را توی دستم محکم تر می گرفتم. پیرزن کنا ر دستی ام می گفت سبزی را بده و من به او ظرف سبزی را می دادم. او نخود لوبیای آشش را می زد کنار و فقط عدس و رشته و آبش را می خورد و دست آخر بشقاب پر از نخود لوبیایش را می داد دستم و می گفت ببرش مادر.... ببرش توی آشپزخانه.....

د

اس م اسهای م را می خوانم...آنهایی که برایم فرستاده اند را با جواب های خودم.... مثلا صفیه گفته


:من به قدر کافی صاف نیستم هانیه جانم. این را به تو می گویم. عشق صاف ها بر میگزیند...

من نوشته بودم: صاف یا ناهموار ...نوبت انتخاب تواست..... تپه ها زیباترند از زمینهای هموار و کوه ها از همه بیشتر مستحق شوریدگی اند...برای همین هم خدا ولشان کرده توی کوه ها......... کوه ناصاف بهتر از زمین پست همه جایی است...عشق به صورتت می آید صفیه....جانزن....

صفیه نوشته بود: خدای مشکوک و عشق بی تردید می دانند که صفیه جا نزده است.....هانیه را هم دیوانگی برازنده است....دکترها را وا بگذار...

من نوشته بودم: دفترچه بیمه ام را دکتر دوا نوشت. گفت قرص ها بی خطرند..... بی عارم می کنند با هوسی از غذاهای مختلف

صفیه نوشته بود: هیچ قرصی از پس بیعار کردن توی نگران بر نمی آید.... فقط با خودت هم کاش مهربان بشوی. غذا بخوری .... برقصی

من نوشته بودم...دوست دارم برقصم نمی توانم بیشتر از این نگران باشم. کاش از پس یک رقص دیوانه کننده مرگ رخ دهد....

صفیه نوشته بودد: این بهترینش است. همین را می پرستم. که اینقدر در سیاهی پشت خانه مست..... روی یک پا بچرخ.....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 2:35 توسط هانیه سلامی راد |

1.

وقتی همه ی مردم شهر به جاهای خودشان می روند. و من به جاهای خودم. وقتی همه ی مسیرها از یک میدان به راه های جدا جدا  ختم می شود. وقتی مسیر من را زنی که کنار دستم  نشسته است نمی داند و به مغزش هم حتا خطور نمی کند که من به چه فکر می کنم. دوست دارم بمیرم. دوست دارم این بوی خوبی که زیر دماغم است و توی کوچه از پنجره ی آشپزخانه ی یک زن می آید را منکر شوم و بگویم که من در شهر غریبه ام. آنوقت با تو بیایم پشت آن کوه . برویم مهتاب تماشا کنیم و بی خیال مردم شهر... بی خیال بچه های شهر  بنشینیم چای گداجوش بخوریم زیر آسمان های دوری که دست هیچ مامور معذوری به آن نمی رسد.... به من چه که شهر من را لازم داشته وبه  من چه که سربازها در شهر دلتنگ لبخندی می شوند که من به صورت خسته و مادر ندیده شان می زنم.... تقصیر راه هایی ست که از میدان به آن طرف ، سر ناسازگاری بنا می کنند و به جاهای مختلفی ختم می شوند...

2. کتابها گران.... ماتیک ها گران..... پارچه  ها گران....... نفس کشیدن گران....بنزین ها دود های مسموم تری به هوای شهر می دهند و من دلم می خواهد می توانستم ثابت می کردم این هوا ما را در چند سال آینده سرطانی می کند...

3. فانتزی نویسی موعد این روزها نیست.کمی جدی تر باید بنویسیم. باید کمی محترم تر فضای حاکم را نقد کنیم. من من را نقد کنم....تو تو را...ما همدیگررا....به این نتیجه رسیده ام که نفس بدی در استخوانهای بعضی ها مان زندگی طولانی می کرده است...غرور را دوست ندارم. وقتی می بینم بزرگتر شدن دوستانم آنها را بسیار دور کرده است.... دوست دارم تنها تر باشم و کسی را راه ندهم بیاید برایم فلفل دلمه ای نگین نگین کند...هیچ کس را بازی نمی دهم...تنهایی بادمجان ها را برای زمستان سرخ می کنم...تنهایی پارچه هارا می برم.... تنهایی چیز می نویسم...تنهایی چیزمی بافم و یک عصر فقط یک عصر خیلی کوتاه یکی از قدیمی ترین دوستان حامله ام را به صرف چای دعوت می کنم.... با هم می نشینیم و از احتمالات نارس حامله بودنمان حرف می زنیم...از گرانی اجناس...و از خانه پیدا نشدن در بنگاه ها...ازسیسمونی و آرایشگاه و عمل موفق بینی دوستانمان... چه فایده دارد بیاییم بنشینیم از شعر بگوییم عاطفه...وقتی کسانی شعرمان را برعلیه مان به کار می برند. چه فایده دارد بیاییم بنشینیم از کتابهای کتابخانه هامان حرف بزنیم و برای هم بنویسیم که فلان صفحه ی همشهری داستان مو به تنم سیخ کرده است....وقتی همه چیز شده است دروغ .. بهتر است بنشینیم.. یک کمی قهوه با هم بخوریم و آخرش فنجان ها را محض تفنن بر گردانیم توی پیش دستی ها....آنوقت عکس یک ماه بیفتد ته فنجان من دوستم تعبیر کند با امیر می رویم پشت یک کوه و مردم شهر را می گذاریم به امان خدا...می رویم و همان جا بچه می کنیم..... می رویم و همان جا با تن هایی که بوی آتش تازه می دهند می خوابیم.... شب خواب جهنم را هم که ببینیم به زندگی در بهشتی که ماه به ما می دهد کافی ست....... وقتی  می توانیم هر وقت که دلمان خواست برای چوپان های دشت دست تکان بدهیم...دیگر امیدواری برای ساختن شهر...برای ترمیم لایه های زشت از صورت و تن شهر جایز نیست....وقتی نمی توانی حتا یک زن خوشحال  در بازار پیدا کنی................

4.به کسی که از پنجره ی خانه اش به خیابان نگاه می کند فکر می کنم... به مردی که کنار در خانه اش صندلی می گذاردوَ به رفت و آمد تند ماشین ها نگاه می کند فکر می کنم و به خودم وقی پشت زرگری ها  به دستبند ها و گلو بندها نگاه می کنم فکر می کنم.

5.عصر از دامنه ی روز بالا می رود. شب به قله می رسد و ماه از بالا ی قله به من می گوید ول کن این شهر را...با من بیا .....

6.

چیزی را می شنوم که امیر آن را نمی شنود... چیزی را می شنوم که مادرم آن را حس نکرده است...چیزی را می دانم که نمی توانم ثابتش کنم.... شبها در رختخواب بلند دعا می کنم.... و توی تاکسی بلند می گویم الحمد الله....مرد تاکسیران به قیافه ام نگاه می کند و تعجب می کند...من از دهانم پریده است و الا یواش می گفتم...عربی آرامم می کند...با خدا به زبان خودش حرف می زنم....مثلا به او می گویم انی احبک.... او را به عربی خطاب می کنم...شاید اثر کند...شاید بفهمد که چه قدر می ترسم و چه قدر سیاهی شهر ...سیاهی قسمتهایی از خودم ترسانده اندم..... نمی دانم چه طور از این روزها بنویسم از این گواهی بدی که به دلم افتاده است ....و این که دنیا دیگر دارد غیر قابل نفس کشیدن می شود.......

7.

در را برای همسایه تا نیمه باز می کنم و خودم می روم پشت در.......با کله ی کج به سئوال من در آوردی اش جواب کوتاهی می دهم و می گذارم بی آنکه نامش را بفهمم برود........... 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:49 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

به قالب خودم رسیده ام. به اساس خودم رسیده ام..... توی قالب خودم انقدر راحتم که حاضر نیستم آن را به هیچ قیمتی از دست بدهم............ حاضر نیستم به کسی جز خودم تبدیل شوم..... حتا اگر قالبهای تعریف شده ی موجود بخواهند چشم غره به من بروند.......یا  محرومم کنند ............به قالب خودم رسیده ام و از اساس خودم...از اصول روشن و شفاف خودم کوتاه نمی آیم....از کسانی نمی ترسم .....و در

قالب خودم به طرز سبکی در حال غوطه وری ام.


ب.

کمی می ترسم....از قیدهای مقیدان سخت گیر می ترسم...از بی قیدی آزاده ها می ترسم..... از خودم می ترسم...از خدا نمی ترسم اما....خودش را بزرگ آفریده برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند...توی دامنش زندگی کنند...من نقش گلی از گلهای پیراهنش هستم..........که از آزادگی گلهایی که خودشان را در مسیر باد ول می کنند می ترسم....و از زندگی گلهایی که خودشان را لای پرچین ها پنهان کرده اند خفقانم می آید.........من گلی روی شاخه ای از درختی روی پیراهن خدایم..... گاهی باد به صورتم می خورد.......................................................گاهی که زمان روی خط ممتد معجزه در حرکت است .......که ترس درست در همین لحظه ها جایش را به عشق می دهد....توی طواف این اتفاق برای آدمها زیاد می افتد ...از چیزی نمی ترسی در آن لحظه ...و با نسیم روح بخشی در حال چرخیدنی.....آن وقت ها ست که گلهای پیراهن خدا حرکت می کنند.... جایشان را به بالایی ها یا پایینی ها می دهند....جایشان را به گلهای محو شده می دهند....به گلهای چیده شده .... به گلهای باباد پر پر شده....... من گلی روی پیراهن خدایم....و یقین دارم که خدا خودش را بزگ آفرید برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند.....

پ.

 کم پیش می آید که بتوانیم دوستمان را درمسیر ی که می رود پیدا کنیم....مثل برخورد دو تا مورچه است این ملاقات دو دوست...مورچه هایی که همیشه کار دارند و یک دفعه در مسیری که در حال رفتند به مورچه ای برخورد می کنند ثانیه ای به هم برخورد می کنند و چیزی به هم می گویند و بعد دوباره راهشان را می کشند و میروند........ برخورد دو تا دوست هم به همین کوتاهی فقط میسر است.....مثل یک شنبه های خواب گونه ی من و عاطفه....یا ملاقاتهای عجیب و خرازی رفتنهای من و میترا...... فقط به قدر خرید چند تا دکمه جفتی....... . همه چیز کوتاه است....هیچ چیز بلند و ابدی نیست....این که دوستی من و امیر کمی بلند از آب در آمده است به خاطر ازدواج است.... اگر قرار بود دوست بمانیم باید به همان درنگهای کوتاه مورچه ای مان بسنده می کردیم.....  ما بسنده نکردیم  و ازدواج کردیم و قبول کردیم خیلی از لذتهای دوستی های مورچه ای را از دست بدهیم به خاطر طمع بیشتر..... فقط در باره ی امیرست که از این زیاده خواهی پشیمان نشده ام.... در بقیه موارد دوستی .... طمع نکرده ام و به کم راضی شدم چون دوست نداشتم زمان در فضای رابطه ام با کسی قد علم کند و بخواهد به روزمره تبدیل شود....

دوستی های چیک تو چیک را بر نمی تابم....دوست دارم همه چیز کم باشد اما ناب.... همه چیز به اندازه ی برخورد دو تا مورچه ..... چون همه چیز در زندگی مورچه ها با کیفیت است...مثل صداها ....مثل ارتفاع صدا....

جیم.

عاشق خودم هستم..... وقتی برای تو می نویسم.... عاشق توام...وقتی می دانم یا فرض میکنم که دوستم داری..... خیلی زیاد.............

ی.

به زندگی ام نگاه می کنم....شال سفیدی پوشیده ام....ازاینکه کفشهای عروسی ام طوریست که می توانم آنها را در خیابان بپوشم خوشحالم.... با کفشهای سفید عروسی و این شال سفید و خال های سفید این پیراهن سورمه ای مثل پیشانی ام شده ام.... سفید.... 

کسی نمی تواند محدودم کند....کسی قدرت بریدن ابعاد بلندم را ندارد...من پخش شده ام توی واگن های این مترو.... من ریخته ام توی اتوبوسها...من شره کرده ام توی شهر.... چه کسی می تواند قیچی بردارد من را ببرد....من را بردارد....گوشه های ابعادم را فشار بدهد تا به قالب او در بیایم..... 

من در دامن صفیه بچه کرده ام....من در همه ی پیرهن های زیر چادر زنها در شهر تخم گذاشته ام...من تکثیر شده ام........ کلمه هایم را در همه ی پیاده روها پاشیده ام.... توی تاکسی ها به هرچه دلم کشیده لبخند زده ام...چه کسی می تواند بند زیر پاهایم را بلرزاند...من بندبازی بلدم و بندی که روی آن درحال راه رفتنم خیلی بلند است..... 

من برای کودکان شهر کتاب خوانده ام.... من به آن ها یاد داده ام به درخت ها احترام بگذارند...من در حافظه ی بچه ها شعر ریخته ام....مولانا ....عطار..... عبید.... شفیعی....من عشق را زود تر از توان درکش در قلبشان کاشته ام..... من را چه کسی می خواهد جمع کند....من سیلی ام که اتفاق افتاده ام.... رودی هستم که ماهی هایم را به دریاها ریخته ام....جلوی من را چه کسی می تواند بگیرد وقتی به پایان رسیده ام.....جلوی مرگ را چه کسی می تواند بگیرد وقتی چشم هایش را بسته است....وقتی بوی خاک در قبرستان به راه انداخته است....به زندگی ام نگاه می کنم....به سفیدی اندیشه هایی که خلق کرده ام....و به نقطه های دلگیری که فقط ترس توانست آنها را به وجود بیاورد......من در همه ی جهان اتفاق افتادم.... و ماهی هایم را به دریا انداخته ام.......... اینکه کفشهای سفید عروسی ام طوری هستند که می شود با آنها در خیابان راه رفت خرسندم می کند.....اینکه زنهای زیادی زیر چادرهاشان پیرهن می پوشند امیدوارم می کند....این  که گلهای زیادی روی پیراهن زنها هست خاطرم را جمع می کند....

من از چیزی نمی ترسم...زندگی بدون ترس مثل کفش های عرویسی همه ی زن ها سفید است....مثل خالهای پیراهن سورمه ای ام....مثل پیشانی بلند بند بازم............

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 3:13 توسط هانیه سلامی راد |

شاید بهتر باشد صدایت کنم بیایی اینجا.... برف آمده و من نمی توانم از خیال تو فرار کنم... نمی توانم بروم بیرون....و به هوای خرید زیپ ... دکمه... یا نوک مداد ..... از تو فرار کنم....

شاید بهتر باشد تو بیایی اینجا وما با هم بالاخره بعد از این همه وقت خلوتکی بکنیم...

من با انگشتهای پاهایم بازی کنم.... تو خیره شوی به موهایم... من رد خیرگی ات را بخوانم بگویم تا پاییز می شود آنها را بافت...... تو بخندی.....

دیگر نمی شود به هر دلیلی از تو گریخت....تو بوی خوبی می دهی و به قول امیر آدم نباید از چیزهای خوب و مفید فرار کند...

البته نمی دانم تو مفیدی یا نه...اما حتم می دانم که خوبی... اما هر چیز خوبی لزوما نمی تواند مفید باشد....نه تو خیلی مفید نیستی تو خیلی هم مخربی عزیز دلم... تو من را دیوانه می کنی از دوباره و من را مجبور می کنی از اول نگران همه ی آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم باشم....تو به من می گویی بدون رژ لب ....بدون رنگ مو خیلی زیباترم و من دوباره تبدیل به یک زن متفاوت احمق توی هپروت می شوم.... تو به من می گویی برای عیدت پیراهت بدوز ..... و من دوباره مثل زنهای عقب مانده ی دهه ی چهلی...گلدوزی را به تیوپ سواری روی برف های کوه های کناره ترجیح می دهم....

تو خیلی خوبی اما خوب مخرب عزیز دلم 

تو من را مجبور می کنی به خاطر چیزهای بی اهمیت گریه کنم...احساساتی و ضعیف جلوه کنم ...و توی مهمانی ها فقط با بچه ها بپرم..... نه عزیزکم تو خیلی هم مخربی.....

اصلا همه چیز به حکم امیر......امیر حالا خواب است و من باید منتظر بمانم تا او بیدار شود....و از او بپرسم آدم حتا نباید ازچیزهای خوب مخرب هم فرار کند یا نه....

پس شاید بهتر باشد کمی صبر کنی و نقدن نیایی اینجا ..... و بگذاری من کارهایم را بکنم.... زیپ دامنم را بدوزم.... و تا آن موقع بگردم دنبال مدل پیراهنی برای عیدم..................... دکمه ی شلوار امیر افتاده....آن را هم باید بدوزم.

آخ داشت یادم می رفت باید سبزه بیندازم.... باید عدس هایی که خریده ام را خیس کنم.... 

ببخشید اشتباه کردم...اشتباه کردم خوب مخرب من ...خوب مخرب مخمر من کمی بیاست...

بگذار امیرک بیدار شود.... از او اجازه بگیرم.... بعد که دوباره رفت خوابید اگر اجازه داد....اگر گفت همه ی خوب ها مفیدند.... یا گفت حتا خوب های مخرب هم خوبند آن وقت بیا.... بیا اینجا و به موهایم لبخند بزن.... و به من بگو دوست داری نقش جدید گلدوزی تازه ام کدام منظره باشد....

یا دوست داری  زمینه ی پارچه ی پیراهن عیدم چه رنگ باشد .... و اگر توانستی ....به موهایم دست بکش.... از آخرین باری که دستت را به نوازش روی آنها کشیدی چندین اسفند می گذرد..... رشد موهایم به شدت به میزان عطوفت نوازش دستهای تو بستگی دارد.........

اگر همه ی خوب ها مفید باشند....یا اگر همه ی خوب های مخرب هم باز خوب باشند....تو باید دست کم در این اسفند پیدایت شود..... همه چیز به حکم امیرک بسته است و البت به میزان عطوفت نوازش انگشتان تو.....بر نرمی موهایم.... بر نر می و کوتاهی گیسوانم............

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 19:55 توسط هانیه سلامی راد |

مدتی ست دارم به مدیریت وسایلم فکر می کنم. اینکه من اصلا آن را ندارم. اینکه مداد فشاری ام گم می شود. لیوان ها ناپدید می شوند جوراب هایم در می روند.... و کلا بی وسیله گی بی خانمانی دلپذیر تر از مسئول اشیا بویدن است..... خودم می دانم...خودم نوشته بودم دلم اشیا می خواهد...دیوار می خواهم...مال خودم باشم...خودم صاحب آنها باشم.   اما حالا می خواهم بگویم دلم دستی می خواهد که این دیوارها را هل بدهد...این اسباب ها را حراج کند.... این پنجره ها را به درخت تبدیل کند...این کتابخانه را به جنگل خودش باز گرداند...من را به هوا ...همان هوایی که بودم تبدیل کند....

اگر یک روز هوا بودم...هوا ی دم عصر خنک فروردین بودم.... دوست دارم کسانی در من خوشبخت چای می خوردند... کسانی در من حرف عاشقانه می زدند.... کسانی در من برای هم می مردند.... هوای خوب اتاق گرمی در زمستان هم خوب است...بخاری روشن باشد...اتاق فرش داشته باشد و مردم روی زمین دور هم در هوای من حالشان خوب باشد.... شاید بوی رنگ هم بیاید خوب باشد...مثلا اتاق های دیگر را دارند رنگ می کنند...و من در هوای اتاقی پر از اسباب و اهل خانه در حال گرم کردنم....

می دانم دارم چرت و پرت می گویم اما نبودن...زیر بار مسئولیت نرفتن این روزها بد جوری مخ مخمه ذهنم شده است........... امیر دلبسته ی خانه مان است.....من می خندم و می گویم کاش توی چادر زندگی می کردیم..... یا یک اتاق مختصر با وسایلی محدود..... که این همه ترس از دست دادنشان و حساب کتاب حاضر غایبشان ذهنم را مشغول نکند.....

خواهرم پنج سال زودتر از من خانه دار شده است اما مجموع جهازش دست نخورده و آک مثل روز اولشان  سر جایشان نشسته اند....نه مثل من که بعد از چهار اسباب کشی آمارشان از دستم در رفته  است.

نمی دانم این دوگانگی را در خودم در نمی یابم. اینکه توی کتاب فروشی ها شدیدا میل به اضافه کردن کتاب و قفسه در سرم راه می افتد و اینکه این همه کتاب ....پشتم را سنگین کرده ....اگر کتاب یک زرافه و نصفی را نخوانده اید حتما بخوانید.

اثر شل سیلور استاین....

من در صفحه های میانه ی کتاب گیر کرده ام در حالی که پشتم پر از کتاب و ماهی و دستمال و کاغذ و مداد و لیوان و شکستنی است..... مادرم در صفحه های آخر کتاب است....برای همین هم هر روز که می روم به خانه اش می بینم اسباب هایش را بین ما تقسیم می کند....کمدها ی قدیمی و میز و صندلی هایش را می بخشد....و دوست دارد در اتاقهایش چیزی جز تکه ای فرش و گلدانی در کنج نباشد.....

آدم ها در جوانی دوست دارند به تیر تخته های خانه شان اضافه کنند.... اما در میانه ی راه خسته می شوند... آنها را می بخشند ... و در سن پیری...مثل بیشتر مادربزرگها.... ترجیح می دهند مهمان ها روی زمین بنشینند...چون این طور هوای بهتری در خانه در جریانست.....

اصلا آشتی بازمین ماجرای دیگری است.... روی زمین خوابیدن به کیفیت خواب های ما رنگ دیگری می دهد...روی زمین نشستن....چهار زانو طوریکه گوشه زانویت بخورد به زنوی بغل دستی ات.... هوای اطرافت در هوای اطراف کناری ات در هم آمیزد  و بوی نسیم عصر خیس فروردین بپیچد در قلبت.....

اسباب ها سنگین ترم کرده اند... اسباب ها خمیده تر و سر سخت تر م کرده اند... باید به هل دادن دیوارها ادامه دهم... باید به کیمیا گری برای برگشتن..برای تبدیل اصلم به هوای خیس عصر فروردین ادامه دهم...روز ی کشف می کنم...و سبک می پرم....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 14:19 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

برای بعضی چیزها نمی شود اسم گذاشت...برای بعضی حس ها...

این روزها آنقدر آرامم که فکر می کنم روزهای قبل از زنده بودنم است.... فکر می کنم...مرگ خیلی نزدیک آمده است....بوی مرگ  روی همه ی آرامش  اشیا پیرامونم می چرخد.... توی همه اتفاق های  زنده ی این روز ها غبار زیبا و رویایی از خلا...از نیستی .... از هستی شک آلودو لطیفی نشسته است که نمی دانم از کجا آمده است....

ب.

از بعضی چیزها نمی شود نوشت.... از بعضی چیزها ی خوب یا آدم های خیلی خوب ...که مثل یک جایزه ی بزگ می آیند توی زندگی ات و زندگی ات را به صورت اغوا کننده و موقتی ای سرشار از عشق.... خواب...رویا ...و مرگ می کنند.....از بعضی چیزها نمی شود نوشت....من را ببخشید. 

 پ.

همین طور که خواننده ام بوده اید در روزهای ناخوشی و نا مناسبی ...بایداین روزها هم سهم داشته باشید از من...همان اندازه که نگرانم شده اید در روزهای بی رمقی ...این روزها باید از خودم خاطرتان را جمع کنم...و شما را شریک کنم با این حس بی نام و نشان.... که نمی دانمش...و نمی توانم .....من را ببخشید....اما با من... لطفن با من یک دقیقه به همه ی چیزهای خوب فکر کنید.... به کفشدوزکی که می آید توی زندگی مان بی آنکه دعوتش کرده باشیم... به هر حال یک طور می آید... با سبزی هایی که از بیرون خریده ایم...یا وقتی گل های روسری مان را اشتباه گرفته با سرسبزی های دشتی که درآن دنیا آمده است.....

 ت.

با امیر مهربانیم. هیچ دلیلی برای عصبانی بودن از هم نداریم. او دیر می آید .... امشب وقتی روی مبل کنار امین ، مهمان عزیزمان نشسته بود نگاهش کردم.... خاطره ی سال هشتاد و شش برایم زنده شد...وقتی امیر احمدزاده بود فقط و کنار امین کرمانشاهی می نشست عطار گوش می کرد...موقر و مهربان.... حالا از این فاصله همانطور است...همان دو صورت دوست داشتنی....همان خاطره های خوب...بوی همان روزها را میدهد این روزها.... استغنای همان روزها در قلب من است این روزها.... دوباره دارم به طرف عرفان می روم؟ یا عرفان دوباره دارد خودش را به در و دیوار من می زند؟

نمی دانم...هر چه هست مطبوع است...همه چیز را می نگرم ...از دور.... خنده های امیر برایم لذت بخش ترین لحظه های زندگی ام شده است.... و جایی از سرم...درست نقطه ای که در آن از اتفاق های بد نگران می شود...تعطیل است.....

جهان مهربان تر است در اسفند....من بد جوری به ین معتقدم....

ث.

امیر می گوید خوبی بوی مرگ می دهد هانیه .... خوب بودن بوی مرگ می دهد...من فکر می کنم برای همین هم هست که مادر بزرگهامان بوی مرگ می دهند.... مرگ مثل بازی لی لی است.... مادربزگم سنگش توی خانه ی هفت بود که سوخت...هنوز به هشت نرسیده.... هشت را که ببرد می میرد.... حالا نوبت نوه اش است...اگر خوب بازی کند و جلد...زودتر از مادربزرگ به هشت می رسد...و طبیعتا زودتر از او می میرد...این می شود که همیشه پیرها نزدیک تر به مرگ نیستند.... همیشه فرزترها به مرگ نزدیک ترند.... شاید هم خوش شانسها.... شاید هم خوش پاها...یا همان خوش قدم ها....

جیم.

من دارم خوب بازی می کنم... شماره های لی لی من پاک شده اند... نمی دانم این لی لی چند خانه دارد اما دارم خوش بازی می کنم....... این خانه ها بوی مرگ می دهد ...این خانه ها که سنگم را در آن ها می اندازم......  بوی مرگ در این خانه ها بوی کیک ده تخم مرغی ای ست که عصر پنج شنبه می پزم و بخش می کنم بین همسایه های تازه...خیرات عمو محمود و پدرجان و پدرجون.... بوی مرگ بوی دوستی عجیب من و میترا است ...بوی چیزهای خوب این روزهاست....بوی رکاب زدن ...بوی خرازی ....بوی گراف ..... بوی تو......

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 2:28 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

باید بتوانم بنویسم. توی خانه ام مهمان ها دارند برای خودشان تنبور گوش می کنند. اجرای زنده  است.... دف هم  زده است امیر...من راه خانه را امروز گم کرده ام....و خسته ام...

ب.

مهمان ها را شام پخته ام...و دارم با این آهنگ فرانسوی که توی گوشم است به هیچ کدام از نغمه های مهمانهایم گوش نمی کنم...و قتی آنها به زبانی حرف می زنند که من سر در نمی آورم... و علاقه مندند به جلو شاهی... به فرهنگ ایرانی...به ماست خیار ...به سالاد شیرازی...و من سر در نمی آورم آنها به هم چه می گویند.... هرگز چند زبانه نبوده ام...من فقط یک زبان را می دانم...وآن زبان تو است....

پ.

خارجی ها توی خانه ام راه می روند....

زبان دان ها... توی این خانه با هم اینگلیش حرف می زنند... صفیه به انگلیسی درباره ی من به ارشی می گوید من خیلی نایسم...و سعی دارد نایسی من را با همه ی اطلاعاتی که از من دارد به ارشی دختر مجاری بفهماند...دخترک کمرنگ مجاری ...با چشم های زاغ نگاهم می کند..... من اینگلیش نمی دانم...به او می گویم بفرمایید تور وخدا.... نوش جان.... شیر یا تی.......

ت.

صفیه تنبور می زند...امیر دف می زند...دیوارها هنرمندانه تر و ایرانی تر از حد خودشان به نظر می رسند...من خسته ام....راه خانه ی جدید را گم کرده بودم و یک ساعت پیاده روی کرده ام....

دوست دارم زود شام بخورم و بخوابم.... زمان متوقف شود در این ـآهنگ توی گوشم...صفیه با تنبور زدنش کش بیاید در ادامه ی زمان.... و زمان به طرف اتفاق های رو به راه ادامه پیدا کند....

من بخوابم... و راه خانه ی جدیدم انقدر سر راست باشد که گم نشوم دیگر....

ث.

پاستا پخته ام...به زبان ارشی پاستا....

به زبانم کاری نداشته باش ارشی جان....این زبان به روند شعرها و فکر ها یم کار می گیرد و من نمی توانم در زبانی که در آن می توانم برای او نامه بنویسم کلمه بیابم

ج.

صفیه می گوید هانیه سعی کن حرفهایت را با زبان ارشی بگویی تا راه بیفتی....

من می گویم :in iran women made butiful things/ knithing / cooking/ and panting

ارشی می گوید: but just at home

من می گویم  yesاما نمی خواهم بگویم yesاما بلد نیستم بگویم نه ....در ایران زنها می توانند راه بروند.... چیز بخرند.... و برای یک تویی توی ذهنشان شعر بگویند.... آرزو داشته باشند ...

اما نمی شود....

چ.

من فقط زبان تو را می دانم..... من فقط به زبان تو بلدم بگویم زن بودن چه قدر قوی است و قوانین هیچ کشوری نمی تواند آن را محدود کند....

مثل برق چشمان ارشی که ترجمه اش در همه ی کشور ها یکی است..... عشق.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 10:28 توسط هانیه سلامی راد |

 

1.

از هایپر مارکت سر خیابان کتاب زنان نگران را خریده ام. هر شب به جلد کتاب نگاه می کنم ... جلد کتاب آرامبخش است. زمینه اش تور خال خالی ست که وقتی بچه بودم نمونه اش را توی تکه پارچه های مامان دیده بودم.

من را می برد به وقتی که نمی فهمیدم چرا می گفتند محبوب خانم /زن عمویم/ شبها خواب ندارد....

2.

تعجب نکنید . باید دوباره اسباب کشی کنم. بروم یک خانه ی جدید. حالم خوب است. اسباب هایم مدتی است دستهاشان را باز کرده اند که یعنی بغلم کن.... باید دوباره اسباب هایم را بغل کنم.... زیادند.... پر از نخ و پارچه و کاموا.... مقوا.... دستمال....دامن........... وسایل برقی کم دارم. ا زآن زنهایی نیستم که تن اسباب برقی شان کاور می کنند می چینندشان بالای کابینت ها....... برای دیدن هر روزه شان مشتاق نیستم.... یک غذا ساز دارم که می گفتند 45 کار می کند...که البته من فقط با او کیک می پزم .... و پیاز و سبزی خرد می کنم. به استثنای دومرتبه آب پرتقالی که برای مان گرفته.... اما تا دلتان بخواهد پارچه ی نا بر دارم.... تا دلتان بخواهد دستمال گردگیری دارم.... تا دلتان بخواهد مقوای رنگی دارم.... تا دلتان بخواهد دکمه دارم....و قوطی....

3.

زندگی همین است...باید با بازی هایش بازی کنیم. باید به بازی هایش بخندیم. من این دفعه خندیدم... توی ماشین بودیم که  صاحبخانه زنگ زد و گفت خانه را فروخته ...ما خندیدیم... من جیغ کشیدم... و خودم را آماده کردم برای بغل کردم پارچه های بالای کمد...

 از پنجره ی ماشین املاک ها را شمردم... 37 تا املاک آن شب شمردم .... توی فروشگاه کالسکه فروشی یک کالسکه ی عصایی قیمت کردم... و از امیر پرسیدم وقتی بچه بوده احیانا لانه ی پرنده ای را نا خواسته خراب نکرده؟

4.
گاهی زیاد پیش می آید از وقتی که زن شده ام.... زیاد پیش می آید که حس می کنم توی خانه جا نمی شوم
مثلا وقتی کارگر خانگی می رود و خانه از تمیزی همه ی اجزایش درحال نفس کشیدن صافی است... 
گاهی زیاد پیش می آید که حس می کنم پاهایم روی زمین خانه نیست... قلبم سر جای همیشگی اش نیست.... همه اجزای بدنم مثل فایل لایه باز فتوشاپ برای خودشان موو می شوند.... می روند به طرف بالا... چشم ها یک جا در حال تماشا ست...دهان یک جا در هوا در حال آوازخواندن یا باز و بسته شدن به سبک ماهی ها ست و موها یک جا مشغول رقصیدن است... 
برای یک زن زمانها زیادی پیش می آید که از زمین فاصله می گیرد و به طرفی که طرف خوبی ست اوج می گیرد.... همه چیز خوش رنگ می شود... همه چیز خوب و دلپذیر است . امید در بدن زن به قدر زیادی پخش می شود...زن در آن وقتها دوست دارد بچه های زیادی را به دنیا بیاورد.... از چیزی نمی ترسد و آماده است برای رویارویی با کارهای دشوار....

برای یک زن زمانها ی زیادی پیش می آید که در اتاق جا نمی شود... در خانه جا نمی شود.... در خیابان در تاکسی در مترو در شهر در بیابان جا نمی شود 
و مثل یک فایل لایه باز فتو شاپ از همه ی اجزای تشکیل دهنده اش جدا می شود و به طرفی که طرف خوبی ست بالا می رود....

5.

توی املاک ها حالم بد می شود....مکانهای مناسبی برای حضور یک زن نیست... قلبم فشرده می شود و دلم می خواهد هر جایی باشم جز آن جا..... مخصوصن که مجبورت کنند  پای قول نامه ای را به سمت یک شاهد واجد شرایط امضا بزنی....

6.

آبادان... آبادان می کنم هر منطقه  ای که  به آن پای می گزارم..... من قول داده ام.... و توی املاک خوبی این قول را امضا زده ام....

7.

شب ها به جلد کتاب زنان نگران نگاه می کنم....به وقتی که مامان جوان بود ...

کالسکه های زیادی را قیمت کرده ام... همه ی قیمت ها را از یاد برده ام...مثل آمار شمارش کابینتهای خانه ی جدید.... عددها در سرم مدتی ست نمی مانند... حالا می فهمم چرا نمره ی تلفن این خانه را از بهر نشدم.... عددها .... حفظ نشدن عددها.... پرندگی اعداد.... و ضعف اغلب آدم ها در ریاضیات نشان این است که هیچ عددی ثابت نمی ماند....و نمره ی پلاک هیچ کدام از خانه هایمان ابدی نیست.........

به روی خودم بیاورم یا نیاورم محبوب خانم شب ها خواب ندارد.....

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 13:0 توسط هانیه سلامی راد |


دیشب حال خانه خوب بود. من دیر رسیدم خانه. دورو واطراف ساعت یازده شب.... به خاطر کار... آمدم خانه امیر خانه را تمیز کرده بود. جز اتاق کاموا ها که پر از کلاف ه و پارچه و چسب و مقوا ست. همه خانه تمیز بود. کشف کرده بود چه طور می شود با غذا ساز جهازم آب پرتقال بگیردو آب پرتقال خوردیم. بعد نشستم و تماشایش کردم. دیشب انقدر دوستش داشتم که فکر می کردم ممکن است بمیرد . چون همیشه بعد از یک سطح که دوست داشتن آدمها به هم پر می شود مرگ ناگزیراز راه می رسد. دیشب بعد از ماه ها حالم خوب بود. خانه تمیز بود... آب پرتقال داشتیم و من از مرمریان آرد و شکر و وانیل گرفته بودم برای کیک....

و بعد روی تخت وقتی امیر داشت با لب تابش با کسی که معلوم نبود چه کسی است تخته بازی می کرد. من داشتم دفتر سوم مولانا می خواندم... بلال می خواست بمیرد و زنش گفت وا حربا... و بلال گفت نه بگو وا طربا...

و طرب باد بر دیشب...بر آخرین ابیاتی که پیش از بیداری خوانده بود...

این خانه را برای تو ویران کردیم چون اهل تو زیاد شدند....بیا به خانه ای بزرگ تر....و بلال تنگش بود در خانه اش...

و من تنگم است در خانه ام... و امیر تنگش است در خانه اش و عاطفه و نرگس و صفیه و مادرم و پدرم و بیشتر کسانی که می شناسم تنگشان است در خانه هاشان....

و مرگ نمی آید ...اهل ما بزرگ شده است..... خانه هامان در حال خراب شدنست... بیشتر خانه های دوستانم داردبر سرهاشان خراب می شود و وا طربا....وا طربا بر این ویرانی....

حالم خوب است...

کاش می توانستم این آهنگی که توی سرم است را برای شما هم پخش کنم... کاش می توانستم به همه بگویم که چه می شنوم..... مثل راننده تاکسی هایی که موزیک گوش می کنند و دوست دارند آن را به مسافرانشان هم نشان بدهند.... من مطمئنم موزیک را فقط برای خودشان پخش نمی کنند ...این میل به شراکت در استماع آهنگهای محبوب است که آدم را وقتی توی هوای سرد پشت چراغ قرمز ایستاده است وا می دارد شیشه ی سمت راست را کمی بیاورد پایین راننده ی بغل دستی بخشی از محبوبترین یا دلنوازترین قطعه های آرشیوش را  بشنود و او را هم شریک کند......

هوای مشهد خوب است... هوای شهر بهتر است.... دیشب حال همه ی درماندگان فکر می کنم بهتر بود که من بدون نگرانی توانستم خواب پرنده ها را ببینم... دوست داشتم بلال در خوابم  می آمد و چیزی می خواند...نمی دانم شایداین آهنگ که توی سرم است را بلال دارد زمزمه می کند...

و من میل شدیدی دارم که تو این نغمه ها و نسیم ها که توی سرم در حال چرخیدن است را حس کنی ....و با من در این روزها باشی....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 10:43 توسط هانیه سلامی راد |

1

باید بروم خرید. خانه نیاز به غذا دارد. به سبزی جات...با خشک شویی و گل فروشی محل تازه دوست شده ام با این هایپر مارکت بزرگ هم چند بار سلام و علیک کرده ام. از وقتی آمدیم توی این خانه هوا سرد بوده و نا مساعد برای اینکه دامن بپوشم و تا میدان بالایی یا پایینی...تا ابزار فروشی ای که میل پرده دارد پیاده گز کنم و به شعر هایی که باید بگویم و مهمانی هایی که باید بدهم فکر کنم.

2

صبح به دلیل برف کوتاهی که در آخرین شب سال میلادی باریده بود دبستانی ها تعطیل شدند

ناهار یک قابلمه سوپ خوردم ... و کیک و شیر...

حالا توی ادامه ی داستانم هستم...

باید بروم هایپر مارکت بزرگ و گم شوم توی سالن آخرش ...محبوب ترین سالن... سالن لکه بر  ها...سالن شوینده ها... سالن تنها معجزه گرهای زمانه ام...

باید بروم توی خیابان و از تعطیلی امروزم استفاده کنم. شهررا بگردم... و برای خانه ام اسباب اضافه کنم... و مثل کبوترهای بی فکری که هر جا رسید تخم می کنند به بچه دار شدنم در خانه ها ی مردم فکر کنم....

3.

دکتر می گوید دارو ها خطر ناک نیستند. کمی به شما اشتها می دهد و کمی بی عار تان می کند... من به قرص های آبی و قرمز به صورتی های بی حال  کف دستت نگاه می کنم.... آنها من را تبدیل به هانیه ی دیگری باید بکنند... هانیه با شکمی مدام گرسنه ... قلبی بی تفاوت... توان نگرانی بیشتر برای دنیا را ندارم...  من فکر می کنم وقتی مادرهای نگران جهان سر دیگهای نذری مردم حواسشان پرت هم زدن است.... جهان مهربان تر به کارش ادامه می دهد...شهود مادرها.... همه چیز را خراب کرده است...باید سرم گرم هم زدن نذری ها باشد... باید سرم را بی عار کنند صورتی های بی حال... همه چیز از نگرانی مادرهای جهان رخ می دهد....

4.

گلدان ها خوبند....وقتی اسباب هایت زیادند آنها را گم می کنی... مثلا شب ها فکرگمشده های زندگی ام به رختخوابم می آیند... فکر اینکه اول زندگی دستمالی داشتم که بی صدا مدتهاست  دیگر ندارمش...یا کتابی که مدتهاست توی قفسه ی کتابها نمی بینمش ...این داشتن و حالا نداشتن ... این دریغ اگر بود حالم بهتر بود  این روزها آمده است توی رختخوابم.....

5.

ما نمی توانیم تنهایی مردم را بریزیم توی کیسه فریزر جمعش کنیم از کف زمین ...تنهای های مردم توی شهر از سر و هیکلشان ریخته روی زمین ها ... هر جا که می رویم بهمان تنهایی اضافه می شود...تنهایی هایی که بوی تنهایی خودمان یا مادرم را نمی دهد...تنهایی هایی که بوی تن کسانی را می دهد که وقتی مرده بودیم آمده بودند سر قبرمان....

6

برویم و در گرانی بازار چرخی بزنیم... نگران جهاز دخترهای دیگران شدن دردی را دوا نمی کند.... صندوق های خیریه..جهاز جور کن های عروس های با آبرو  هم کاری نمی توانند بکنند...برویم در بازار و چرخی بزنیم.... لابه لای این همه گرانی بی منطق،  پیدا کردن یک جنس کوچک با همان قیمت قدیم مثل کشف یک اسکناس پیر در جیب یکی از پالتوهای پارسال آدم را شاد می کند. باید یاد بگیریم چه طور خودمان را شاد کنیم... مثل شعبده بازها که یاد دارند مردم را با ترفند شاد کنند باید ترفندها را یاد بگیریم....

7

صدای زنگوله ها را در نیاور... بگذار گلدان ها بخوابند... بگذار من بخوابد..........از ساعت چهار صبح زنگوله ها را راه می اندازی توی میدان که چه؟ بگذار من بخوابد...چوپانی امیر خوب شده است. سحر خیز است مثل  چوپانها .... شیر محلی می آورد مدتی ست ... صبح های زود بلند می شود و با زنگوله ها از من دور می شوند... من فقط بد خواب می شوم... آدم نباید با چوپانی اش مزاحم خواب دیگران شود....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 12:6 توسط هانیه سلامی راد |

مطالب قدیمی‌تر