X
تبلیغات
دیوانه نوشت ها

الف.

به قالب خودم رسیده ام. به اساس خودم رسیده ام..... توی قالب خودم انقدر راحتم که حاضر نیستم آن را به هیچ قیمتی از دست بدهم............ حاضر نیستم به کسی جز خودم تبدیل شوم..... حتا اگر قالبهای تعریف شده ی موجود بخواهند چشم غره به من بروند.......یا  محرومم کنند ............به قالب خودم رسیده ام و از اساس خودم...از اصول روشن و شفاف خودم کوتاه نمی آیم....از کسانی نمی ترسم .....و در

قالب خودم به طرز سبکی در حال غوطه وری ام.


ب.

کمی می ترسم....از قیدهای مقیدان سخت گیر می ترسم...از بی قیدی آزاده ها می ترسم..... از خودم می ترسم...از خدا نمی ترسم اما....خودش را بزرگ آفریده برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند...توی دامنش زندگی کنند...من نقش گلی از گلهای پیراهنش هستم..........که از آزادگی گلهایی که خودشان را در مسیر باد ول می کنند می ترسم....و از زندگی گلهایی که خودشان را لای پرچین ها پنهان کرده اند خفقانم می آید.........من گلی روی شاخه ای از درختی روی پیراهن خدایم..... گاهی باد به صورتم می خورد.......................................................گاهی که زمان روی خط ممتد معجزه در حرکت است .......که ترس درست در همین لحظه ها جایش را به عشق می دهد....توی طواف این اتفاق برای آدمها زیاد می افتد ...از چیزی نمی ترسی در آن لحظه ...و با نسیم روح بخشی در حال چرخیدنی.....آن وقت ها ست که گلهای پیراهن خدا حرکت می کنند.... جایشان را به بالایی ها یا پایینی ها می دهند....جایشان را به گلهای محو شده می دهند....به گلهای چیده شده .... به گلهای باباد پر پر شده....... من گلی روی پیراهن خدایم....و یقین دارم که خدا خودش را بزگ آفرید برای اینکه توی بغلش خیل کثیری از موجودات جا بشوند.....

پ.

 کم پیش می آید که بتوانیم دوستمان را درمسیر ی که می رود پیدا کنیم....مثل برخورد دو تا مورچه است این ملاقات دو دوست...مورچه هایی که همیشه کار دارند و یک دفعه در مسیری که در حال رفتند به مورچه ای برخورد می کنند ثانیه ای به هم برخورد می کنند و چیزی به هم می گویند و بعد دوباره راهشان را می کشند و میروند........ برخورد دو تا دوست هم به همین کوتاهی فقط میسر است.....مثل یک شنبه های خواب گونه ی من و عاطفه....یا ملاقاتهای عجیب و خرازی رفتنهای من و میترا...... فقط به قدر خرید چند تا دکمه جفتی....... . همه چیز کوتاه است....هیچ چیز بلند و ابدی نیست....این که دوستی من و امیر کمی بلند از آب در آمده است به خاطر ازدواج است.... اگر قرار بود دوست بمانیم باید به همان درنگهای کوتاه مورچه ای مان بسنده می کردیم.....  ما بسنده نکردیم  و ازدواج کردیم و قبول کردیم خیلی از لذتهای دوستی های مورچه ای را از دست بدهیم به خاطر طمع بیشتر..... فقط در باره ی امیرست که از این زیاده خواهی پشیمان نشده ام.... در بقیه موارد دوستی .... طمع نکرده ام و به کم راضی شدم چون دوست نداشتم زمان در فضای رابطه ام با کسی قد علم کند و بخواهد به روزمره تبدیل شود....

دوستی های چیک تو چیک را بر نمی تابم....دوست دارم همه چیز کم باشد اما ناب.... همه چیز به اندازه ی برخورد دو تا مورچه ..... چون همه چیز در زندگی مورچه ها با کیفیت است...مثل صداها ....مثل ارتفاع صدا....

جیم.

عاشق خودم هستم..... وقتی برای تو می نویسم.... عاشق توام...وقتی می دانم یا فرض میکنم که دوستم داری..... خیلی زیاد.............

ی.

به زندگی ام نگاه می کنم....شال سفیدی پوشیده ام....ازاینکه کفشهای عروسی ام طوریست که می توانم آنها را در خیابان بپوشم خوشحالم.... با کفشهای سفید عروسی و این شال سفید و خال های سفید این پیراهن سورمه ای مثل پیشانی ام شده ام.... سفید.... 

کسی نمی تواند محدودم کند....کسی قدرت بریدن ابعاد بلندم را ندارد...من پخش شده ام توی واگن های این مترو.... من ریخته ام توی اتوبوسها...من شره کرده ام توی شهر.... چه کسی می تواند قیچی بردارد من را ببرد....من را بردارد....گوشه های ابعادم را فشار بدهد تا به قالب او در بیایم..... 

من در دامن صفیه بچه کرده ام....من در همه ی پیرهن های زیر چادر زنها در شهر تخم گذاشته ام...من تکثیر شده ام........ کلمه هایم را در همه ی پیاده روها پاشیده ام.... توی تاکسی ها به هرچه دلم کشیده لبخند زده ام...چه کسی می تواند بند زیر پاهایم را بلرزاند...من بندبازی بلدم و بندی که روی آن درحال راه رفتنم خیلی بلند است..... 

من برای کودکان شهر کتاب خوانده ام.... من به آن ها یاد داده ام به درخت ها احترام بگذارند...من در حافظه ی بچه ها شعر ریخته ام....مولانا ....عطار..... عبید.... شفیعی....من عشق را زود تر از توان درکش در قلبشان کاشته ام..... من را چه کسی می خواهد جمع کند....من سیلی ام که اتفاق افتاده ام.... رودی هستم که ماهی هایم را به دریاها ریخته ام....جلوی من را چه کسی می تواند بگیرد وقتی به پایان رسیده ام.....جلوی مرگ را چه کسی می تواند بگیرد وقتی چشم هایش را بسته است....وقتی بوی خاک در قبرستان به راه انداخته است....به زندگی ام نگاه می کنم....به سفیدی اندیشه هایی که خلق کرده ام....و به نقطه های دلگیری که فقط ترس توانست آنها را به وجود بیاورد......من در همه ی جهان اتفاق افتادم.... و ماهی هایم را به دریا انداخته ام.......... اینکه کفشهای سفید عروسی ام طوری هستند که می شود با آنها در خیابان راه رفت خرسندم می کند.....اینکه زنهای زیادی زیر چادرهاشان پیرهن می پوشند امیدوارم می کند....این  که گلهای زیادی روی پیراهن زنها هست خاطرم را جمع می کند....

من از چیزی نمی ترسم...زندگی بدون ترس مثل کفش های عرویسی همه ی زن ها سفید است....مثل خالهای پیراهن سورمه ای ام....مثل پیشانی بلند بند بازم............

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 3:13 توسط هانیه سلامی راد |

شاید بهتر باشد صدایت کنم بیایی اینجا.... برف آمده و من نمی توانم از خیال تو فرار کنم... نمی توانم بروم بیرون....و به هوای خرید زیپ ... دکمه... یا نوک مداد ..... از تو فرار کنم....

شاید بهتر باشد تو بیایی اینجا وما با هم بالاخره بعد از این همه وقت خلوتکی بکنیم...

من با انگشتهای پاهایم بازی کنم.... تو خیره شوی به موهایم... من رد خیرگی ات را بخوانم بگویم تا پاییز می شود آنها را بافت...... تو بخندی.....

دیگر نمی شود به هر دلیلی از تو گریخت....تو بوی خوبی می دهی و به قول امیر آدم نباید از چیزهای خوب و مفید فرار کند...

البته نمی دانم تو مفیدی یا نه...اما حتم می دانم که خوبی... اما هر چیز خوبی لزوما نمی تواند مفید باشد....نه تو خیلی مفید نیستی تو خیلی هم مخربی عزیز دلم... تو من را دیوانه می کنی از دوباره و من را مجبور می کنی از اول نگران همه ی آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم باشم....تو به من می گویی بدون رژ لب ....بدون رنگ مو خیلی زیباترم و من دوباره تبدیل به یک زن متفاوت احمق توی هپروت می شوم.... تو به من می گویی برای عیدت پیراهت بدوز ..... و من دوباره مثل زنهای عقب مانده ی دهه ی چهلی...گلدوزی را به تیوپ سواری روی برف های کوه های کناره ترجیح می دهم....

تو خیلی خوبی اما خوب مخرب عزیز دلم 

تو من را مجبور می کنی به خاطر چیزهای بی اهمیت گریه کنم...احساساتی و ضعیف جلوه کنم ...و توی مهمانی ها فقط با بچه ها بپرم..... نه عزیزکم تو خیلی هم مخربی.....

اصلا همه چیز به حکم امیر......امیر حالا خواب است و من باید منتظر بمانم تا او بیدار شود....و از او بپرسم آدم حتا نباید ازچیزهای خوب مخرب هم فرار کند یا نه....

پس شاید بهتر باشد کمی صبر کنی و نقدن نیایی اینجا ..... و بگذاری من کارهایم را بکنم.... زیپ دامنم را بدوزم.... و تا آن موقع بگردم دنبال مدل پیراهنی برای عیدم..................... دکمه ی شلوار امیر افتاده....آن را هم باید بدوزم.

آخ داشت یادم می رفت باید سبزه بیندازم.... باید عدس هایی که خریده ام را خیس کنم.... 

ببخشید اشتباه کردم...اشتباه کردم خوب مخرب من ...خوب مخرب مخمر من کمی بیاست...

بگذار امیرک بیدار شود.... از او اجازه بگیرم.... بعد که دوباره رفت خوابید اگر اجازه داد....اگر گفت همه ی خوب ها مفیدند.... یا گفت حتا خوب های مخرب هم خوبند آن وقت بیا.... بیا اینجا و به موهایم لبخند بزن.... و به من بگو دوست داری نقش جدید گلدوزی تازه ام کدام منظره باشد....

یا دوست داری  زمینه ی پارچه ی پیراهن عیدم چه رنگ باشد .... و اگر توانستی ....به موهایم دست بکش.... از آخرین باری که دستت را به نوازش روی آنها کشیدی چندین اسفند می گذرد..... رشد موهایم به شدت به میزان عطوفت نوازش دستهای تو بستگی دارد.........

اگر همه ی خوب ها مفید باشند....یا اگر همه ی خوب های مخرب هم باز خوب باشند....تو باید دست کم در این اسفند پیدایت شود..... همه چیز به حکم امیرک بسته است و البت به میزان عطوفت نوازش انگشتان تو.....بر نرمی موهایم.... بر نر می و کوتاهی گیسوانم............

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 19:55 توسط هانیه سلامی راد |

مدتی ست دارم به مدیریت وسایلم فکر می کنم. اینکه من اصلا آن را ندارم. اینکه مداد فشاری ام گم می شود. لیوان ها ناپدید می شوند جوراب هایم در می روند.... و کلا بی وسیله گی بی خانمانی دلپذیر تر از مسئول اشیا بویدن است..... خودم می دانم...خودم نوشته بودم دلم اشیا می خواهد...دیوار می خواهم...مال خودم باشم...خودم صاحب آنها باشم.   اما حالا می خواهم بگویم دلم دستی می خواهد که این دیوارها را هل بدهد...این اسباب ها را حراج کند.... این پنجره ها را به درخت تبدیل کند...این کتابخانه را به جنگل خودش باز گرداند...من را به هوا ...همان هوایی که بودم تبدیل کند....

اگر یک روز هوا بودم...هوا ی دم عصر خنک فروردین بودم.... دوست دارم کسانی در من خوشبخت چای می خوردند... کسانی در من حرف عاشقانه می زدند.... کسانی در من برای هم می مردند.... هوای خوب اتاق گرمی در زمستان هم خوب است...بخاری روشن باشد...اتاق فرش داشته باشد و مردم روی زمین دور هم در هوای من حالشان خوب باشد.... شاید بوی رنگ هم بیاید خوب باشد...مثلا اتاق های دیگر را دارند رنگ می کنند...و من در هوای اتاقی پر از اسباب و اهل خانه در حال گرم کردنم....

می دانم دارم چرت و پرت می گویم اما نبودن...زیر بار مسئولیت نرفتن این روزها بد جوری مخ مخمه ذهنم شده است........... امیر دلبسته ی خانه مان است.....من می خندم و می گویم کاش توی چادر زندگی می کردیم..... یا یک اتاق مختصر با وسایلی محدود..... که این همه ترس از دست دادنشان و حساب کتاب حاضر غایبشان ذهنم را مشغول نکند.....

خواهرم پنج سال زودتر از من خانه دار شده است اما مجموع جهازش دست نخورده و آک مثل روز اولشان  سر جایشان نشسته اند....نه مثل من که بعد از چهار اسباب کشی آمارشان از دستم در رفته  است.

نمی دانم این دوگانگی را در خودم در نمی یابم. اینکه توی کتاب فروشی ها شدیدا میل به اضافه کردن کتاب و قفسه در سرم راه می افتد و اینکه این همه کتاب ....پشتم را سنگین کرده ....اگر کتاب یک زرافه و نصفی را نخوانده اید حتما بخوانید.

اثر شل سیلور استاین....

من در صفحه های میانه ی کتاب گیر کرده ام در حالی که پشتم پر از کتاب و ماهی و دستمال و کاغذ و مداد و لیوان و شکستنی است..... مادرم در صفحه های آخر کتاب است....برای همین هم هر روز که می روم به خانه اش می بینم اسباب هایش را بین ما تقسیم می کند....کمدها ی قدیمی و میز و صندلی هایش را می بخشد....و دوست دارد در اتاقهایش چیزی جز تکه ای فرش و گلدانی در کنج نباشد.....

آدم ها در جوانی دوست دارند به تیر تخته های خانه شان اضافه کنند.... اما در میانه ی راه خسته می شوند... آنها را می بخشند ... و در سن پیری...مثل بیشتر مادربزرگها.... ترجیح می دهند مهمان ها روی زمین بنشینند...چون این طور هوای بهتری در خانه در جریانست.....

اصلا آشتی بازمین ماجرای دیگری است.... روی زمین خوابیدن به کیفیت خواب های ما رنگ دیگری می دهد...روی زمین نشستن....چهار زانو طوریکه گوشه زانویت بخورد به زنوی بغل دستی ات.... هوای اطرافت در هوای اطراف کناری ات در هم آمیزد  و بوی نسیم عصر خیس فروردین بپیچد در قلبت.....

اسباب ها سنگین ترم کرده اند... اسباب ها خمیده تر و سر سخت تر م کرده اند... باید به هل دادن دیوارها ادامه دهم... باید به کیمیا گری برای برگشتن..برای تبدیل اصلم به هوای خیس عصر فروردین ادامه دهم...روز ی کشف می کنم...و سبک می پرم....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 14:19 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

برای بعضی چیزها نمی شود اسم گذاشت...برای بعضی حس ها...

این روزها آنقدر آرامم که فکر می کنم روزهای قبل از زنده بودنم است.... فکر می کنم...مرگ خیلی نزدیک آمده است....بوی مرگ  روی همه ی آرامش  اشیا پیرامونم می چرخد.... توی همه اتفاق های  زنده ی این روز ها غبار زیبا و رویایی از خلا...از نیستی .... از هستی شک آلودو لطیفی نشسته است که نمی دانم از کجا آمده است....

ب.

از بعضی چیزها نمی شود نوشت.... از بعضی چیزها ی خوب یا آدم های خیلی خوب ...که مثل یک جایزه ی بزگ می آیند توی زندگی ات و زندگی ات را به صورت اغوا کننده و موقتی ای سرشار از عشق.... خواب...رویا ...و مرگ می کنند.....از بعضی چیزها نمی شود نوشت....من را ببخشید. 

 پ.

همین طور که خواننده ام بوده اید در روزهای ناخوشی و نا مناسبی ...بایداین روزها هم سهم داشته باشید از من...همان اندازه که نگرانم شده اید در روزهای بی رمقی ...این روزها باید از خودم خاطرتان را جمع کنم...و شما را شریک کنم با این حس بی نام و نشان.... که نمی دانمش...و نمی توانم .....من را ببخشید....اما با من... لطفن با من یک دقیقه به همه ی چیزهای خوب فکر کنید.... به کفشدوزکی که می آید توی زندگی مان بی آنکه دعوتش کرده باشیم... به هر حال یک طور می آید... با سبزی هایی که از بیرون خریده ایم...یا وقتی گل های روسری مان را اشتباه گرفته با سرسبزی های دشتی که درآن دنیا آمده است.....

 ت.

با امیر مهربانیم. هیچ دلیلی برای عصبانی بودن از هم نداریم. او دیر می آید .... امشب وقتی روی مبل کنار امین ، مهمان عزیزمان نشسته بود نگاهش کردم.... خاطره ی سال هشتاد و شش برایم زنده شد...وقتی امیر احمدزاده بود فقط و کنار امین کرمانشاهی می نشست عطار گوش می کرد...موقر و مهربان.... حالا از این فاصله همانطور است...همان دو صورت دوست داشتنی....همان خاطره های خوب...بوی همان روزها را میدهد این روزها.... استغنای همان روزها در قلب من است این روزها.... دوباره دارم به طرف عرفان می روم؟ یا عرفان دوباره دارد خودش را به در و دیوار من می زند؟

نمی دانم...هر چه هست مطبوع است...همه چیز را می نگرم ...از دور.... خنده های امیر برایم لذت بخش ترین لحظه های زندگی ام شده است.... و جایی از سرم...درست نقطه ای که در آن از اتفاق های بد نگران می شود...تعطیل است.....

جهان مهربان تر است در اسفند....من بد جوری به ین معتقدم....

ث.

امیر می گوید خوبی بوی مرگ می دهد هانیه .... خوب بودن بوی مرگ می دهد...من فکر می کنم برای همین هم هست که مادر بزرگهامان بوی مرگ می دهند.... مرگ مثل بازی لی لی است.... مادربزگم سنگش توی خانه ی هفت بود که سوخت...هنوز به هشت نرسیده.... هشت را که ببرد می میرد.... حالا نوبت نوه اش است...اگر خوب بازی کند و جلد...زودتر از مادربزرگ به هشت می رسد...و طبیعتا زودتر از او می میرد...این می شود که همیشه پیرها نزدیک تر به مرگ نیستند.... همیشه فرزترها به مرگ نزدیک ترند.... شاید هم خوش شانسها.... شاید هم خوش پاها...یا همان خوش قدم ها....

جیم.

من دارم خوب بازی می کنم... شماره های لی لی من پاک شده اند... نمی دانم این لی لی چند خانه دارد اما دارم خوش بازی می کنم....... این خانه ها بوی مرگ می دهد ...این خانه ها که سنگم را در آن ها می اندازم......  بوی مرگ در این خانه ها بوی کیک ده تخم مرغی ای ست که عصر پنج شنبه می پزم و بخش می کنم بین همسایه های تازه...خیرات عمو محمود و پدرجان و پدرجون.... بوی مرگ بوی دوستی عجیب من و میترا است ...بوی چیزهای خوب این روزهاست....بوی رکاب زدن ...بوی خرازی ....بوی گراف ..... بوی تو......

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 2:28 توسط هانیه سلامی راد |

الف.

باید بتوانم بنویسم. توی خانه ام مهمان ها دارند برای خودشان تنبور گوش می کنند. اجرای زنده  است.... دف هم  زده است امیر...من راه خانه را امروز گم کرده ام....و خسته ام...

ب.

مهمان ها را شام پخته ام...و دارم با این آهنگ فرانسوی که توی گوشم است به هیچ کدام از نغمه های مهمانهایم گوش نمی کنم...و قتی آنها به زبانی حرف می زنند که من سر در نمی آورم... و علاقه مندند به جلو شاهی... به فرهنگ ایرانی...به ماست خیار ...به سالاد شیرازی...و من سر در نمی آورم آنها به هم چه می گویند.... هرگز چند زبانه نبوده ام...من فقط یک زبان را می دانم...وآن زبان تو است....

پ.

خارجی ها توی خانه ام راه می روند....

زبان دان ها... توی این خانه با هم اینگلیش حرف می زنند... صفیه به انگلیسی درباره ی من به ارشی می گوید من خیلی نایسم...و سعی دارد نایسی من را با همه ی اطلاعاتی که از من دارد به ارشی دختر مجاری بفهماند...دخترک کمرنگ مجاری ...با چشم های زاغ نگاهم می کند..... من اینگلیش نمی دانم...به او می گویم بفرمایید تور وخدا.... نوش جان.... شیر یا تی.......

ت.

صفیه تنبور می زند...امیر دف می زند...دیوارها هنرمندانه تر و ایرانی تر از حد خودشان به نظر می رسند...من خسته ام....راه خانه ی جدید را گم کرده بودم و یک ساعت پیاده روی کرده ام....

دوست دارم زود شام بخورم و بخوابم.... زمان متوقف شود در این ـآهنگ توی گوشم...صفیه با تنبور زدنش کش بیاید در ادامه ی زمان.... و زمان به طرف اتفاق های رو به راه ادامه پیدا کند....

من بخوابم... و راه خانه ی جدیدم انقدر سر راست باشد که گم نشوم دیگر....

ث.

پاستا پخته ام...به زبان ارشی پاستا....

به زبانم کاری نداشته باش ارشی جان....این زبان به روند شعرها و فکر ها یم کار می گیرد و من نمی توانم در زبانی که در آن می توانم برای او نامه بنویسم کلمه بیابم

ج.

صفیه می گوید هانیه سعی کن حرفهایت را با زبان ارشی بگویی تا راه بیفتی....

من می گویم :in iran women made butiful things/ knithing / cooking/ and panting

ارشی می گوید: but just at home

من می گویم  yesاما نمی خواهم بگویم yesاما بلد نیستم بگویم نه ....در ایران زنها می توانند راه بروند.... چیز بخرند.... و برای یک تویی توی ذهنشان شعر بگویند.... آرزو داشته باشند ...

اما نمی شود....

چ.

من فقط زبان تو را می دانم..... من فقط به زبان تو بلدم بگویم زن بودن چه قدر قوی است و قوانین هیچ کشوری نمی تواند آن را محدود کند....

مثل برق چشمان ارشی که ترجمه اش در همه ی کشور ها یکی است..... عشق.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 10:28 توسط هانیه سلامی راد |

 

1.

از هایپر مارکت سر خیابان کتاب زنان نگران را خریده ام. هر شب به جلد کتاب نگاه می کنم ... جلد کتاب آرامبخش است. زمینه اش تور خال خالی ست که وقتی بچه بودم نمونه اش را توی تکه پارچه های مامان دیده بودم.

من را می برد به وقتی که نمی فهمیدم چرا می گفتند محبوب خانم /زن عمویم/ شبها خواب ندارد....

2.

تعجب نکنید . باید دوباره اسباب کشی کنم. بروم یک خانه ی جدید. حالم خوب است. اسباب هایم مدتی است دستهاشان را باز کرده اند که یعنی بغلم کن.... باید دوباره اسباب هایم را بغل کنم.... زیادند.... پر از نخ و پارچه و کاموا.... مقوا.... دستمال....دامن........... وسایل برقی کم دارم. ا زآن زنهایی نیستم که تن اسباب برقی شان کاور می کنند می چینندشان بالای کابینت ها....... برای دیدن هر روزه شان مشتاق نیستم.... یک غذا ساز دارم که می گفتند 45 کار می کند...که البته من فقط با او کیک می پزم .... و پیاز و سبزی خرد می کنم. به استثنای دومرتبه آب پرتقالی که برای مان گرفته.... اما تا دلتان بخواهد پارچه ی نا بر دارم.... تا دلتان بخواهد دستمال گردگیری دارم.... تا دلتان بخواهد مقوای رنگی دارم.... تا دلتان بخواهد دکمه دارم....و قوطی....

3.

زندگی همین است...باید با بازی هایش بازی کنیم. باید به بازی هایش بخندیم. من این دفعه خندیدم... توی ماشین بودیم که  صاحبخانه زنگ زد و گفت خانه را فروخته ...ما خندیدیم... من جیغ کشیدم... و خودم را آماده کردم برای بغل کردم پارچه های بالای کمد...

 از پنجره ی ماشین املاک ها را شمردم... 37 تا املاک آن شب شمردم .... توی فروشگاه کالسکه فروشی یک کالسکه ی عصایی قیمت کردم... و از امیر پرسیدم وقتی بچه بوده احیانا لانه ی پرنده ای را نا خواسته خراب نکرده؟

4.
گاهی زیاد پیش می آید از وقتی که زن شده ام.... زیاد پیش می آید که حس می کنم توی خانه جا نمی شوم
مثلا وقتی کارگر خانگی می رود و خانه از تمیزی همه ی اجزایش درحال نفس کشیدن صافی است... 
گاهی زیاد پیش می آید که حس می کنم پاهایم روی زمین خانه نیست... قلبم سر جای همیشگی اش نیست.... همه اجزای بدنم مثل فایل لایه باز فتوشاپ برای خودشان موو می شوند.... می روند به طرف بالا... چشم ها یک جا در حال تماشا ست...دهان یک جا در هوا در حال آوازخواندن یا باز و بسته شدن به سبک ماهی ها ست و موها یک جا مشغول رقصیدن است... 
برای یک زن زمانها زیادی پیش می آید که از زمین فاصله می گیرد و به طرفی که طرف خوبی ست اوج می گیرد.... همه چیز خوش رنگ می شود... همه چیز خوب و دلپذیر است . امید در بدن زن به قدر زیادی پخش می شود...زن در آن وقتها دوست دارد بچه های زیادی را به دنیا بیاورد.... از چیزی نمی ترسد و آماده است برای رویارویی با کارهای دشوار....

برای یک زن زمانها ی زیادی پیش می آید که در اتاق جا نمی شود... در خانه جا نمی شود.... در خیابان در تاکسی در مترو در شهر در بیابان جا نمی شود 
و مثل یک فایل لایه باز فتو شاپ از همه ی اجزای تشکیل دهنده اش جدا می شود و به طرفی که طرف خوبی ست بالا می رود....

5.

توی املاک ها حالم بد می شود....مکانهای مناسبی برای حضور یک زن نیست... قلبم فشرده می شود و دلم می خواهد هر جایی باشم جز آن جا..... مخصوصن که مجبورت کنند  پای قول نامه ای را به سمت یک شاهد واجد شرایط امضا بزنی....

6.

آبادان... آبادان می کنم هر منطقه  ای که  به آن پای می گزارم..... من قول داده ام.... و توی املاک خوبی این قول را امضا زده ام....

7.

شب ها به جلد کتاب زنان نگران نگاه می کنم....به وقتی که مامان جوان بود ...

کالسکه های زیادی را قیمت کرده ام... همه ی قیمت ها را از یاد برده ام...مثل آمار شمارش کابینتهای خانه ی جدید.... عددها در سرم مدتی ست نمی مانند... حالا می فهمم چرا نمره ی تلفن این خانه را از بهر نشدم.... عددها .... حفظ نشدن عددها.... پرندگی اعداد.... و ضعف اغلب آدم ها در ریاضیات نشان این است که هیچ عددی ثابت نمی ماند....و نمره ی پلاک هیچ کدام از خانه هایمان ابدی نیست.........

به روی خودم بیاورم یا نیاورم محبوب خانم شب ها خواب ندارد.....

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 13:0 توسط هانیه سلامی راد |


دیشب حال خانه خوب بود. من دیر رسیدم خانه. دورو واطراف ساعت یازده شب.... به خاطر کار... آمدم خانه امیر خانه را تمیز کرده بود. جز اتاق کاموا ها که پر از کلاف ه و پارچه و چسب و مقوا ست. همه خانه تمیز بود. کشف کرده بود چه طور می شود با غذا ساز جهازم آب پرتقال بگیردو آب پرتقال خوردیم. بعد نشستم و تماشایش کردم. دیشب انقدر دوستش داشتم که فکر می کردم ممکن است بمیرد . چون همیشه بعد از یک سطح که دوست داشتن آدمها به هم پر می شود مرگ ناگزیراز راه می رسد. دیشب بعد از ماه ها حالم خوب بود. خانه تمیز بود... آب پرتقال داشتیم و من از مرمریان آرد و شکر و وانیل گرفته بودم برای کیک....

و بعد روی تخت وقتی امیر داشت با لب تابش با کسی که معلوم نبود چه کسی است تخته بازی می کرد. من داشتم دفتر سوم مولانا می خواندم... بلال می خواست بمیرد و زنش گفت وا حربا... و بلال گفت نه بگو وا طربا...

و طرب باد بر دیشب...بر آخرین ابیاتی که پیش از بیداری خوانده بود...

این خانه را برای تو ویران کردیم چون اهل تو زیاد شدند....بیا به خانه ای بزرگ تر....و بلال تنگش بود در خانه اش...

و من تنگم است در خانه ام... و امیر تنگش است در خانه اش و عاطفه و نرگس و صفیه و مادرم و پدرم و بیشتر کسانی که می شناسم تنگشان است در خانه هاشان....

و مرگ نمی آید ...اهل ما بزرگ شده است..... خانه هامان در حال خراب شدنست... بیشتر خانه های دوستانم داردبر سرهاشان خراب می شود و وا طربا....وا طربا بر این ویرانی....

حالم خوب است...

کاش می توانستم این آهنگی که توی سرم است را برای شما هم پخش کنم... کاش می توانستم به همه بگویم که چه می شنوم..... مثل راننده تاکسی هایی که موزیک گوش می کنند و دوست دارند آن را به مسافرانشان هم نشان بدهند.... من مطمئنم موزیک را فقط برای خودشان پخش نمی کنند ...این میل به شراکت در استماع آهنگهای محبوب است که آدم را وقتی توی هوای سرد پشت چراغ قرمز ایستاده است وا می دارد شیشه ی سمت راست را کمی بیاورد پایین راننده ی بغل دستی بخشی از محبوبترین یا دلنوازترین قطعه های آرشیوش را  بشنود و او را هم شریک کند......

هوای مشهد خوب است... هوای شهر بهتر است.... دیشب حال همه ی درماندگان فکر می کنم بهتر بود که من بدون نگرانی توانستم خواب پرنده ها را ببینم... دوست داشتم بلال در خوابم  می آمد و چیزی می خواند...نمی دانم شایداین آهنگ که توی سرم است را بلال دارد زمزمه می کند...

و من میل شدیدی دارم که تو این نغمه ها و نسیم ها که توی سرم در حال چرخیدن است را حس کنی ....و با من در این روزها باشی....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 10:43 توسط هانیه سلامی راد |

1

باید بروم خرید. خانه نیاز به غذا دارد. به سبزی جات...با خشک شویی و گل فروشی محل تازه دوست شده ام با این هایپر مارکت بزرگ هم چند بار سلام و علیک کرده ام. از وقتی آمدیم توی این خانه هوا سرد بوده و نا مساعد برای اینکه دامن بپوشم و تا میدان بالایی یا پایینی...تا ابزار فروشی ای که میل پرده دارد پیاده گز کنم و به شعر هایی که باید بگویم و مهمانی هایی که باید بدهم فکر کنم.

2

صبح به دلیل برف کوتاهی که در آخرین شب سال میلادی باریده بود دبستانی ها تعطیل شدند

ناهار یک قابلمه سوپ خوردم ... و کیک و شیر...

حالا توی ادامه ی داستانم هستم...

باید بروم هایپر مارکت بزرگ و گم شوم توی سالن آخرش ...محبوب ترین سالن... سالن لکه بر  ها...سالن شوینده ها... سالن تنها معجزه گرهای زمانه ام...

باید بروم توی خیابان و از تعطیلی امروزم استفاده کنم. شهررا بگردم... و برای خانه ام اسباب اضافه کنم... و مثل کبوترهای بی فکری که هر جا رسید تخم می کنند به بچه دار شدنم در خانه ها ی مردم فکر کنم....

3.

دکتر می گوید دارو ها خطر ناک نیستند. کمی به شما اشتها می دهد و کمی بی عار تان می کند... من به قرص های آبی و قرمز به صورتی های بی حال  کف دستت نگاه می کنم.... آنها من را تبدیل به هانیه ی دیگری باید بکنند... هانیه با شکمی مدام گرسنه ... قلبی بی تفاوت... توان نگرانی بیشتر برای دنیا را ندارم...  من فکر می کنم وقتی مادرهای نگران جهان سر دیگهای نذری مردم حواسشان پرت هم زدن است.... جهان مهربان تر به کارش ادامه می دهد...شهود مادرها.... همه چیز را خراب کرده است...باید سرم گرم هم زدن نذری ها باشد... باید سرم را بی عار کنند صورتی های بی حال... همه چیز از نگرانی مادرهای جهان رخ می دهد....

4.

گلدان ها خوبند....وقتی اسباب هایت زیادند آنها را گم می کنی... مثلا شب ها فکرگمشده های زندگی ام به رختخوابم می آیند... فکر اینکه اول زندگی دستمالی داشتم که بی صدا مدتهاست  دیگر ندارمش...یا کتابی که مدتهاست توی قفسه ی کتابها نمی بینمش ...این داشتن و حالا نداشتن ... این دریغ اگر بود حالم بهتر بود  این روزها آمده است توی رختخوابم.....

5.

ما نمی توانیم تنهایی مردم را بریزیم توی کیسه فریزر جمعش کنیم از کف زمین ...تنهای های مردم توی شهر از سر و هیکلشان ریخته روی زمین ها ... هر جا که می رویم بهمان تنهایی اضافه می شود...تنهایی هایی که بوی تنهایی خودمان یا مادرم را نمی دهد...تنهایی هایی که بوی تن کسانی را می دهد که وقتی مرده بودیم آمده بودند سر قبرمان....

6

برویم و در گرانی بازار چرخی بزنیم... نگران جهاز دخترهای دیگران شدن دردی را دوا نمی کند.... صندوق های خیریه..جهاز جور کن های عروس های با آبرو  هم کاری نمی توانند بکنند...برویم در بازار و چرخی بزنیم.... لابه لای این همه گرانی بی منطق،  پیدا کردن یک جنس کوچک با همان قیمت قدیم مثل کشف یک اسکناس پیر در جیب یکی از پالتوهای پارسال آدم را شاد می کند. باید یاد بگیریم چه طور خودمان را شاد کنیم... مثل شعبده بازها که یاد دارند مردم را با ترفند شاد کنند باید ترفندها را یاد بگیریم....

7

صدای زنگوله ها را در نیاور... بگذار گلدان ها بخوابند... بگذار من بخوابد..........از ساعت چهار صبح زنگوله ها را راه می اندازی توی میدان که چه؟ بگذار من بخوابد...چوپانی امیر خوب شده است. سحر خیز است مثل  چوپانها .... شیر محلی می آورد مدتی ست ... صبح های زود بلند می شود و با زنگوله ها از من دور می شوند... من فقط بد خواب می شوم... آدم نباید با چوپانی اش مزاحم خواب دیگران شود....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 12:6 توسط هانیه سلامی راد |

هر چه قدر هم که بگویم وقتی اصل کاری ها پاک می شوند دست و دل آدم دوباره به مو به مو نوشتن آنچه پاک شده نمی رود...

وقتی هوا مه باشد و تو فقط دو تا زن باشی.... و توی جاده ی توس تا کال ها ی دورتر از شهر بروی وقتی نیمه شب باشد...و بر در آبی ای بکوبی و بازش نکنند.... نمی توانی بروی سر کار...نمی توانی کف آشپزخانه نخوابی.... ونگذاری آفتاب بریزد تخت قفسه ی سینه ات و نگریی...

نگریی به خاطر نبودن عشق در همان جا که آفتاب تابیده... به خاطر آفتاب.....

وقتی نور نیست لک ها دیده نمی شوند...ووقتی هست همه ی کثافت ها...لکه آب ها .... چربه ها و اسیدها تو را دیوانه می کنند....کارگر خانگی ندارم... زنی که پشتم را استکان بیاندازد... برایم.... تخم مرغ بشکند... چون چشمم کرده اند... چشمم کرده اند که این طور اشیا نقش عصا را بازی می کنند برای راه رفتنم....

وقتی هوا مه باشد راندن فقط کار عاشق هاست...بگذار اتومبیل تا ابد توی همان خیابان زیر آفتاب بپوسد...آفتاب روشن می کند که چه چیزهایی در جهان از عشق خالی اند...

آنها که خالی اند را می خشکاند...می پوساند.... و آنها که پرند را جوانه می دهد....

خبر رسیده خدا هنوز در بوشهر کار می کند نمی دانم شاید مربوط به  آزاد بودن اب ها باشد یا به اصالت تسبیح ها که از هسته های خرماهای همانجا ساخته می شوند.... خبر رسیده خدا در بوشهر کار می کند...یعنی معجزه می کند....

خانه های شمالی.... نور در شما به قدر نمایان کردن لکه ها دیوانه کننده است...پیلوت های همکف....دخمه های گور مانند   تاریکی در شما من را فسرده تر کرده است....

باید بروم ... زیر درخت ها.... توی یک دشت... و جایی خانه کنم که در آن دیوار نباشد.... این همه اسباب باورم نمی شود اینها همه اش متعلق به من است...این کلافها.... این پارچه ها...این سفال ها.... این همه لباس...این همه دامن....این همه سیم..... این همه ابل برق...این همه قاب عکس....این همه دستمال.... این همه لوبیا ...این همه عدس...این همه آرد.... این همه استکان...این همه دستنوشته...این همه شوینده ... این همه قابلمه.... این همه نوار کاست.... این همه بالش...این همه ملحفه .... این همه حوله.... این همه اسباب مال من است....متعلق به من.... و من نمی توانم...سنگینم... مردم بیایید همه اش را بردارید... من کف آشپزخانه ی این خانه که مال من نیست اما مردم بهش می گویند خانه ی هانیه خوابیده ام.... آفتاب افتاده است تخت قفسه ی سینه ام و دارد من را می خشکاند.....

 

ما در مه راندیم.... من البته فقط ترسیده بودم...نیمه شب بود و جاده پر از مرد...ما فقط دوتا زن بودیم...یکی مان توی قلبش ترس و شک بود.... وآن یکی عشق...با قدرتی که داشت می توانست کوه را از زمین بردارد.... من ترسیده بودم و فهمیدم هیچ وقت در زندگی ام عاشق نبوده ام... توی دانشگاه تهران با او ملاقات کرده بودم...چهار اسفند پیش...بهش گفته بودم که عاشقم.... ما دیشب به روی هم نیاوردیم که من دروغ گفته بودم.....

 

توی اتومبیل زندگی می کند ...مسواکش...قاشقش... و زیرشلواری اش آنجا ست.... با آن گم می شود....

ما رفتیم دم خانه ی سیما.. خانواده اش عادت دارند...می روم دم خانه اش... تلفن می کنم سیما دو تا چای بریز بیا توی ماشین... خودش می داند اما شما هم بدانید هیچ چایی ای توی دنیا طعم چایی ها ی سیما را نمی دهد در اتومبیل ...توی همان استکان های مادرش... با خرما و قند... می آید می نشیند و حرف می زنیم... گزارش سریع از روزهایش...از روزهایم....

صفیه دیشب صفیه هم بود.... یعنی داستان از قلب صفیه شروع شد....وقتی تصمیم گرفت من را به یاد بیاورد...و من در جهت اراده ی قلب او به او تلفن زدم دو تا خیابان پایین تر از محل بودنش.... صفیه پرنده تر و شوریده تر از آن سالهاش شده برای همین هر جای شهر که اراده اش کنی ممکن است دو خیابان بالاتر از آن باشد.... دو خیابان یا سه خیابانش ممکن است متغیر باشد اما بالاترازآدم است... همیشه خیابانهایی که هست بالاتر از آدم است.....

ما با هم راندیم تا سیما...سیما برایمان توی اتول چای آورد بعد تا wc نزدیکترین درمانگاه راندیم.... بعد او را که از دور شدن از خانه اش باید می ترسید برگرداندیم....دو دیوانه.... یکی ترسو و دیگری عاشق رفتیم که برویم هر یک به اتومبیلش.... که تلفن زنگ زد و ما تا نیمه شب در مه تا کال ها ی دورتر از شهر .... تا منطقه هایی که حتا کانون پرورشی هم آنجا را کشف نکرده بود.... راندیم....

صفیه در راه دو تا انار خرید...می خواستیم بدهیمش به مردی که در خانه اش  آبی بود... اما او نبود... من دوست داشتم او می بود... دوست داشتم به خاطر این همه عشق سجده اش کنم.... می خواستم بگویم بیشتر صفیه را عاشق کن تا دنیا دوباره معجزه داشته باشد...می خواستم به صفیه بگویم...می خواستم جلوی او صفیه را قسم بدهم که اراده های خوب بکند....الان پاهای صفیه توی آبهای آزاد است...چون آن را دیروز ظهر اراده کرده است و حالا در آنجاست....

باید عاشقان جهان اراده ات کنند.... باید عاشقان جهان اراده ات کنند...

جز در بوشهر که خبر رسیده خدا در آن منطقه هنوز کار می کند..... شاید به خاطر آزاد بودن آبها ...یا اصالت تسبیح ها.... که از هسته های خرماهای همان جا ست....

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 14:18 توسط هانیه سلامی راد |

از چه بگویم که مکدرت نکنم. از چه بگویم که غمگین ترت نکرده باشم.می گویند مومنان نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.... من هم می ترسم هم اندوهگینم. ... 

و ایمان ...اتفاق نادری می شود وقتی به این می گویندها مستند می شوی.... ایمان می شود چیزی متعلق به ابراهیم... ماده ای نایاب در معدود قلبهایی که اگر بخت با تو یار باشد بتوانی در طول زندگی ات کمتر از تعداد انگشتان دستت بیابی شان... از دور سلامی داشته باشی یا نه....

مذهبی بودن خوب است... گرچه مذهبی خوب کم است...دارم فکر می کنم. اینروزها سوار اتوبوس بودن.... امن تر از پیاده طی کردن است... 

بر سر راهت مارهای کمتری می بینی.... گرچه مذهبی خوب بسیار کم است...

اگر می گویی من مومن نیستم... پس تکلیف این ریسمان که کف قلبم افتاده... و این همه وقت گاه گرفته امش گاه بی آنکه لمسش کنم نگاهش می کردم چیست....

و اگر می گویی هستم پس چرا می ترسم... چرا امیدوار نیستم... و چرا غمگینم...

چرا بارهایی که می گذارند روی پشتمان از توان زانوهامان سنگین تر است... و یا چرا زانوهامان توان مند تر نمی شود...

باید بنویسم... یک روز از همه ی این روزهای سخت خواهم نوشت... دیشب توی خیابان دلم می خواست رفتگر تو بودی... دلم می خواست بغلش کنم... دلم می خواست ستون تو باشی... توی کابینت تو باشی... توی فر گاز تو باشی.. من مدتی است که می گیرم به دستگیره ها و راه می روم... توی کابینت وقتی دارم چیزی بر می دارم گریه می کنم... و وقتی توی شهر مهربانی می کنم می گریم... 

مومن اندوهگین نیست...پس من کی هستم... از این قبض طولانی مدت خسته ام... لطیف شده ام یا ضعیف که این همه بوی اشک می دهد ملحفه ها....

مذهبی ها دلشان خوش است...مومن بودن... برای حسین سیاه پوشیدن... شمع روشن کردن.... کمک می کند به آدم ها... وقتی یک آدم مذهبی گرفتار هم می شود می تواند با گذاشتن خودش توی فرمول حق و باطل دلش را آرام کند...من اما کجای این حق و باطل این ظالم و مظلوم ایستاده ام...  این جهان  کوه است و فعل ما ندا....

پس من حق ندارم با چیزی خودم را آرام کنم. حق نداریم ... باید بلند شویم...و تو ی بیابانی که هستیم زانوهای خونی مان را بتکانیم ...بارهامان را کمی جابه جا کنیم و هم چنان برویم.... 

تو کجایی.... سرت گرم صبحانه ی کدام هانیه است... 

گم شده ام... و بیابان پر از مار است....

پ. ن: شریعت چون اتوبوسی است که طی طریق با آن تو را امنیت خاطر بیشتر است.... و طریقت چون پیاده رفتن راه است...:از دیالوگهای آن سالهای ماهی....

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 15:24 توسط هانیه سلامی راد |

تا ننویسی او ضاع بهتر نمی شود. می خواستم همه چیز که رو به راه شد بیایم. و بنویسم که مثلا هوا بارانی است. حالم خوب است.... چای منتظر سرد شدن است.... باد ملایمی می وزد... و با اینکه زمستان است حال همه ی ما خوب است... اما فکر کردم تا ننویسم اوضاع بهتر نمی شود.... 

تا توی دلم راخاموش نکنم. آتش های بیرون خاموش نمی شوند... 


نیاز به تغییر دارم. قالب این وبلاگ باید تغییر کند. موهایم را بروم رنگ کنم. ابروهایم را پهن تر یا نازک تر از حد معمول...می شود رنگ پوستم را به طرف قهوه ای ببرم. باید بروم و کمی توی کلاس های جدید با ادم ها ی جدید 

برای موضوعات جدید...معلم های جدید...نمی دانم باید  فصل زندگی ام را تغییر بدهم... دوستان آدم هر چه جدید تر می شوند بی اطلاع تر، خنگ تر، و نا آگاه ترند به بدیهیات زندگی ات... این حماقت خوب نیست اما این ارتباط های سطحی انرژی کمتری را از آدم می گیرد...چه از من . و چه از آنها. 

عکاسی شغل خوبی است. رادیو گوش کردن. مثلا دیروز توی رادیو گفت مردم در مناطقی از بوشهر غذایی دارند که خیلی هم دوستش دارند ...آنها ماهی خام می خورند... من به آن مردم فکر کردم. به عروسی شان. به عزاداری شان.  به ثروتمندهایشان.بعد فکر کردم که مثلا یک زن بوشهری بیست و هقت هشت ساله چه طورکارهایی می کند که من نمی کنم. چه کارهایی بلد است که من بلد نیستم...

بعد فکر می کنم به این همه کاری که بلد نیستم... پاک کردن ماهی مثلا... یا پختن حلوا.... یا 


فکر می کنم به سن و سالی رسیده ام که بتوانم کاری بکنم. می توانم می دانم. به فکر کارهای بزرگم. باید شیرجه بزنم توی آدم ها. باید یک کمیته تاسیس کنم. 

میان دروغگوهای بسیاری که وجود دارند. کار کردن دشوار است. من اما خوب می توانم. برای کارت عروسی مردم. برای کارت ترحیم ها برای حاجی هایی که برمی گردند متن می نوسیم... تبریک ها...ترحیم ها... دعوت شده اید ها...نمی دانم استخدام کلمات بدون داشتن احساس خاص به مرده ی مورد نظر... کار اخلاقی ای ست یا نه... من نگران مرده هایم...به مرده ها نمی شود دروغ گفت...

پرینت بگیر از کلمه هام... و آنها را برای دوستانت بخوان... بگذار پرنده شوم....با من راه برو... کاش کتانی های آن سالهایت را هنوز داشته باشی....

خیلی غم انگیز است که نتوانی عاشق بشوی...خیلی اندوه بار است که نتوانی نامه بنویسی...خیلی دردآور است که نتوانی با کسی چای بنوشی و هوا ی میانت با دیگری هوای خوبی باشد.... باید بتوانم فکر های منقطعم را برای نوشتن سر جمع کنم. می توانم...تقصیر بوبن است...آدم را از این که هست  آشفته تر می کنم.... یله تر... بی مرز تر....




+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 10:1 توسط هانیه سلامی راد |



از دست‌های گرمِ تو
کودکانِ توأمانِ آغوشِ خویش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غمِ نان اگر بگذارد.



نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیحِ مادر، ای خورشید!
از مهربانیِ بی‌دریغِ جانت
با چنگِ تمامی‌ناپذیرِ تو سرودها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذارد.



رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده،
از رنگین‌کمانِ بهاریِ تو
که سراپرده در این باغِ خزان رسیده برافراشته است
نقش‌ها می‌تواند زد
غمِ نان اگر بگذارد.



چشمه‌ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته‌یی در پیراهن،
از انسانی که تویی
قصه‌ها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذارد.

احمد شاملو
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 12:28 توسط هانیه سلامی راد |

زن کولی فرانسوی در خانه ام داد و هوار راه انداخته... اسمش زز است...

مرد انگلیسی به شادی می خواند...

اسباب هایم می خواهند هوا بخورند...بروند عقب یک خاور باد بخورد به کله شان... صندلی ها و میزها درختها را ببینند دلتنگی شان مثل  وقتی که ما به قبرستان می رویم  کمی آرام بگیرد..........

یخچالم دلش گرفته دوست دارد با قت کوتاهش از دیواره ی یک خاور به آدم ها نگاه کند... آدم های غریبه که می تواند عاشقشان بشود.... فاصله ...غریبگی ...نشناختن..... می تواندمقدمه ی خوبی برای تولید یک عشق باشد.......

دارم چرند می گویم... اما این هذیان ها ارامم می کند... آرامتان می کند... 

دنیا همیشه هم شبیه چیزی که رخ می دهد نیست..... تصور کنید گنجشکی در خانه ی شما لانه می سازد درست زمانی که تو باید آن خانه را ترک کنی....

ما نباید طوری وبلاگ نویسی کنیم که خواننده هامان را نگران کنیم... دلبندانم نگرانم نباشید... من خوبم... مثل همه ی شما مشغول بازی هایم هستم...دارم شنا می کنم.... بعضی اوقات شنا کردنم زیباست...بعضی اوقات خسته می شوم تکیه می دهم به یک تکه چوب و آهسته به عظمت آب نگاه می کنم وبه شدت می ترسم و پاره ای از وقت ها خوشبختم چون برای قایقرانی شعر می گویم که مسافت هایی طولانی من را بر روی سطحی ترین لایه های زندگی حرکت داده...آب در دلم تکان نمی خورد آن لحظه ها...

اما از همه عاشق ترم به غواصی که سخت ترین لحظه ها را با او داشته ام... اما عاشقانه ترین و صعب ترین .......و عمیق ترین ثانیه ها را .....

حرکت در عمق...کند و سخت و خفه آور است...اندوه ناک است اما ....غیر متعارف و ناهنجار است...مثل وقتی عاشق می شوی و آدم ها درکت نمی کنند..............................

دوستانم دلگیر تان کرده ام...بارها و بارها...گاه به تکرار مضامینی را نشخوار کرده ام که خسته شده اید.... دوستانم گاه خاطرهاتان را نواخته ام.... اما در حال حاضر به دوستت داریم هانیه هاتان محتاج ترم... به دعاهاتان...به خداهاتان..........................................................................................................................................................................................

به هر آدابی که برای وصول به خواسته تان انجام می دهید......... به حضرت هایتان...به پیرهاتان...به مرادهاتان....... به خودتان......

بسیار پیش آمده که از شما دوری گزیده ام......که  من آدم نزدیک شدن نیستم...  بسیار پیش آمده که پاسخی به سئوال هاتان نداده ام.... من با همین پست ها و نه بیشتر با شما بوده ام.... با همین ها که دارم به شما ...با همه ی وجودم به شما تقدیم می کنم با شما در ارتباطم...شما من را دنبال کرده اید.... 

و زندگی همین است..توی مهمانی ها برای شما می نویسم...توی سرم...می نویسم این جا سرد است و انگار که تک تک شما آن را  می خوانید.... گرمم می شود..... من توی اتوبوسها ..توی صف های طولانی ...پشت چراغ قرمز ها می نویسم...و مگر کسی جز شما تا به حال من را خوانده است؟؟؟؟؟

اما در حال حاضر دوست دارم واقعیت شما بیایدت توی زندگی ام.... با من حرف بزنید...خاموشها ... خصوصی ها.... گاه گداری ها.... همیشه گی ها...پرو پا قرص ها...رهگذرها...تبلیغات چی ها...به ما سر بزنها.... ما را لینک کن ها..... همه بیایید و گرمم کنید..... اگر نماز می خوانیدت توی قنوتتان می توانید فارسی برایم بخواهید...اگر معبد خاصی می روید...ذکر خاصی می گویید...نذر ی می کنید...چهله ای می نشینید می توانید یک دقیقه برایم فکر کنید بهترین ها را..... 

به درد زندگی نخوردن....اما مجبور به ادامه دادن ... به زیبا ادامه دادن  به خاطر اعتقاد به افزودن زیبایی در جهان .......... و اینکه با عمق جانت بدانی به درد زندگی نمی خوری سخت است....

سخت ترین و صعب ترین لحظه ها وقتی ست که در عمقی.... خوشبخت ها قایقران را دارند....... افسرده ها به تکه چوبی تکیه داده اند ، عظمت دریا ترساندتشان............ و شناگر ها مثل کسانی که هر روز صبح ...راس یک ساعت معین دور پارک می دوند بی جهت امیدوارند.... و این سخت است که تو در دوره هایی از زندگی همه ی اینها را باشی....در یک روز معین قایقرانی تو را چند دور دور آب بچرخاند و به تو ...به لبخندت چشم بدوزد...بعد غواصی از آن تو، بکشدت پایین تو را در عمیق ترین لایه های بودن حرکت بدهد... بعد خسته شوی با نا امیدی به تکه چوبی پناه ببری...و کمی زیاد بترسی....و دست آخر شنا کنی تا به قایقران.به لبخندش و به لمس خوشبختی حضورش برسی........... 

زندگی سخت نیست اما وقتی به درد زندگی و بازی هایش نمی خوری...به شدت ناتوانی....و عمیقا کوچکی..... گاهی نمی توانی این را نخواهی..... نبودن را...نیستن.... را....... نخواهیدن را....

این همه اسباب مثل یک  زرافه و نصفی به من چسبیده است..... مثل مرغی که خیس شده و خودش را می تکاند هر چه خودم را می تکانم از من نمی کنند.... به من افزوده می شوند...و غواصی کردن با این همه افزوده زیر عمیق ترین لایه ها دشوار می شود..........


برای مادر شدن دیر نیست.........بگذار کمی شنایم قوی شود دلبندم............ این همه در فضا وول نخور...هر چه قدر هم خواب زاییدنت را ببینم........نمی شود این وسط ها بیایی ومجبورم کنی دور پارک راس ساعت های خاصی شنا کنم ....................مثل احمقهای امیدوار........


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 21:59 توسط هانیه سلامی راد |

مثل اینکه زنی را از دهه چهل به خیابان انداخته باشند در شهر غریبه می گردم...

با هیئتی

نا متناسب با زنان هم عصرم...

به مغازه ها سر می زنم ...

کتابفروش ها رویاهایم را دزدیده اند....

پل ها در شهر به قدر کافی از خطر حفظم نمی کنند

به قدر کافی بالا نیستند....

پاهایم را آهسته بر می دارم...و چتری در دستم منتظر باران است...

مثل اینکه زنی از دهه چهل به خیابان افتاده باشد

در خیابان می چرخم

برای مادر شدن هیچ وقت دیر نیست

مثل

مردن مادرها که هر چه قدر هم که پیر باشند باز  زود است...

دلم دختری می خواهد 

که برای عیدش خودم کفش انتخاب کنم...

دلم بچه ای می خواهد....من او را راه ببرم...... با اینکه خودم را نمی توانم......

...

مثل اینکه زنی از دهه چهل به خیابان افتاده باشد...

زنان هم عصرم غریبه نگاهم می کنند...

دامنم را نمی فهمند...چارقدم را بیگانه ورنداز می کنند...

بچه ها از کنارم با احتیاط  می گذرند...

من که کاری با شهر ندارم

من فقط  دنبال کفش ورنی ای می گردم...

برای دخترکم...

دخترم را که انگار سالها پیش در عصری دیگر زاییده ام...

او منتظرمن است...

باید برای عیدش کفش ورنی ای بخرم...

و با چتری که خیس است به طرفش برگردم...

شعر همین است...در زمان ها ی مختلف می تواند

پرواز کند......

پ.ن: قسمتی از یادداشت های یکی از شخصیت هام....

 یک شال گرم انداخته بود دور شانه هایش. و یک دامن چهارخانه ی قهوه ای پوشیده بود....معمولن دامن می پوشد. مثل همه ی زن ها ی هم سنش لباس نمی پوشد. کمی پیر تر از سنش ... مثل غم هایش کهنه لباس می پوشد... همه نگاهش می کنند. مثل اینکه زنی از دهه ی چهل افتاده باشد توی خیابان. صبح می آید و از پشت ویترین به کفش ها نگاه می کند. یکی یکی و به دقت. بعد سرش را بالا می گیرد و به من نگاه می کند...سلام نمی کند ...مثل خودش به عادت همیشه اش می خندد و می رود...مثل اینکه روح مادرت را توی خواب دیده باشی...و حالا از خواب بیدار شده باشی...دلم می گیرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 23:44 توسط هانیه سلامی راد |

1.

 چند روز پیش در راه رفتن به یکی از کتابخانه های دور وقتی با عجله از ایستگاه مترو بالا می آمدم از ماشین خطی ای که مسافر داشت خواستم به ازای مبلغی که طی کردم من را تا مقصد ببرد .....بعد از پیشنهاد من خانم محترم دیگری یک مسیر دیگر پیشنهاد داد و مبلغی هم پیشنهاد کرد که راننده پذیرفت... فکر کردم راننده یادش رفته قبل از آن با من طی کرده است دوباره تذکر دادم و گفتم آقا من عجله دارم..... راننده ی ماشین که خیلی لحن بدی هم داشت خاطرم را جمع کرد که من را حتما می رساند...آخر خط همه جز من و آن خانم پیاده شدند ... کمی که جلوتر رفتیم راننده فرمان را به جهتی که مخالف مسیر من بود چرخاند .... خواستم پیاده شوم که با فریاد و لحنی که عصبی ام می کرد گفت که اول این خانم را سریع می رساند بعد من....من گفتم من دیرم شده نمی توانم این همه راه اضافه را بیایم اگر می خواستم این همه وقت هدر بدهم که با تو طی نمی کردم...... خیلی قاطع ازش خواستم که نگه دارد تا پیاده شوم... راننده که در برابر اصرار های مکرر من که آقا نگه دار آقا نگه دار چاره ای نداشت اتومبیل قراضه اش را متوقف کرد و من پیاده شدم...اما تا عرض خیابان را طی می کردم صدای ناسزاها و بد و بیراه های نا حقش را می شنیدم... این صحنه اش را از یاد نمی برم وقتی دیدم که تا کمر از پنجره ی اتومبیل آمده بود بیرون و داشت به من در یک خیابان پر رفت و آمد می گفت آشغال عوضی......

2.

به کتابخانه رسیده ام. تشنه ام هست... آزرده و بر افروخته و خسته....مرد محترم خدمات چند ماه است که برایم چای نمی آورد ...جواب سلامم هم به زور می دهد.... می روم توی آبدارخانه.... لکه آب ها ی تصفیه نشده استکان ها از آب خوردن هم منصرفم می کند....

3. 

می خواهم برگردم خانه . تو ی اتوبوس می نشینم. من کارتم را به دستگاه نزدیک می کنم و می نشینم منتظر راننده تا بیاید و حرکت کند. چند زن دیگر هم می آیند و همه من کارتهایشان را می زنند....اما نکته ی تلخ ماجرا زمانی ست که پیش از حرکت راننده مردی با یک دستگاه می آید سر وقتمان و یکی یکی کارتهایمان را چک می کند تا اگر کسی کارتش را نزده مچش را بگیرد....تحقیرش کند و به او بفهماند که باید صدتومانش را بپردازد.....

4. 

توی راه دارم به حجم زیاد تحقیر ها و توهین هایی که به دلایلی نامعلوم در سطح شهر ...بیشتر از همه در مناطق پایین شهر ....به من و یا به هر کس دیگر وارد می آید فکر می کنم. ب

ه تاثیرش بر روی کارم... چگونگی رفتارهام و یا تصمیم هام و یا عکس العمل هام در طول زندگی ... به اینکه فرهنگ بی اعتمادی از مدرسه و کوچه و خیابان و تاکسی و اتوبوس داردبه ما تحمیل می شود... 

به حقوقم فکر می کنم... به مجموعه ی مزایایی که در قبال این همه تحقیر به حسابم ریخته می شود... و به لبخند بچه ها ...به خط هایشان...به غلط های املایی ای که توی نوشته هاشان مهم نیست فکر می کنم...

به دانشگاهم فکر می کنم... به کتابهایی که خوانده ام... به کتابخانه ام... به دنیایم و احترامی که به آن نمی گذارند در هیچ کجای شهر....

به مردی که تا کمر از پنجره ی ماشینش بیرون آمده بود و با همه ی نفرتش توی یک خیابان شلوغ به من گفت آشغال عوضی.....

و باز به لبخند بچه ها.... به غلطهای املایی ای که توی نوشته هاشان  مهم نیست...

و  به دنیایم .

/ گریه ام می گیرد اما گریه نمی کنم. دارم برای هدفم... برای داخل پرانتزها .... برای یاد دادن چیزهای کوچک به بچه ها .... چیزهای کوچک خیلی مهم  بها می پردازم. تا وقتی می توانم ادامه می دهم/ 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 0:52 توسط هانیه سلامی راد |

تقدیم به همه ی کبوترهایی که بلند نمی پرند...تقدیم به همه ی کبوترهایی که دست خودشان نیست...

عادتی لانه اند و آشیانه.....

تقدیم به محبوبه بزم آرا... و همکارش که نمی دانمش به نام...

الف.

عشق نیروی محرکه ی بسیار قوی ای دارد. هر وقت دیدی یک نفر خوب شعر می گوید...خوب داستان می نویسد ...خوب هست بدان که  عشق دارد در او کارهایی می کند. 

هر وقت کسی شگفت زده ات کرد بدان که  عشق دارد در او کارهایی می کند.


عشق در من من را دوست دارد...انقدر زیاد که من دیگری را از یاد برده ام. 


باید بروم و کمی در کاغذهای گذشته دنبالت بگردم... بی قراری، سالها پیش از من گریخته... اینکه کنار پنجره ها بایستم... و برگهای سوزنی را توی دستهام لمس کنم... در میوه فروشی ها ملاقاتت کنم... و عرفان بخوانم... و چای بنوشم و به قدر خوردن یک فنجان چای وقت کنم به تو فکر کنم...و تو جرعه جرعه اندیشیده شوی بی آنکه دریافته شوی....

یک زن نمی تواند بگریزد.... نه اینکه نتواند...که پای گریختن زن بسیار تیز تر و جلد تر از دیگران است...اما یک زن نمی خواهد... 

مثل کبوترها خانه که می کند دوست داردتوی خانه اش بماند... زیاد بلند پرواز نمی کند... 

اگر کسی خانه اش را خراب کند آه اگر بکشد طرف خانه خراب می شود... 

یک زن  نمی خواهد دور برود... ترجیح می دهد دور نشود ... ترجیح می دهد همان جا توی آشیانه اش با نوک ظریفش شاخه های آشیانه را بیاراید... اما دور تر نرود...

اما امان از روزی که پرش بدهند... خانه اش را بلرزانند که یعنی برو... 

امان از روزی که توی خانه اش بوی عشق نشنود...

می تواند برود بی آنکه نشانی از خود بگزارد...

عشق نیروی محرکه ی قوی ای دارد.... زن ها اما این را به روی خودشان نمی آورند...عشق را عاشقی را مثل ویار سخت اول بار آبستنی بسیار هوس می کنند اما این را به روی خودشان نمی آورند...


توی لانه شان...با نوک ظریفشان... شاخه ها را می آرایند...

ب.

مدتهاست توی هیچ مکانی دلم آشوب نمی شود... و برای دیدن هیچ کسی قلبم تند نمی تپد.... 

باید یک شعر عاشقانه بگویم... اما این را به روی خودم نمی آورم.... عشق را ...عاشقی را مثل ویار سخت اول بار آبستنی مدام هوس می کنم.... اما این را به روی خودم نمی آورم...


خسته نیستم... اما افتاده ام با سر توی زندگی... دلم خوش است به همین ماهنامه ها...همین کتابفروشی ها... همین پارچه خریدن های بی هدف...دلم را خوش همین کارها کرده ام که به خودم مثلن بگویم من متفاوت مانده ام...من چیزی در سینه دارم سوای همه ی سینه ها...اما نقل این حرفها نیست... من هم مثل بقیه ام... می ترسم..از روزی که لانه ام را بلرزانند که یعنی برو... می ترسم از روزی که یک دفعه یادم بیاید مدتهاست در خانه بوی عشق نمی پیچد...


دلم را خوش این تابلو ...این لافتی الا او که متصل به دیوار... دلم خوش این لبخندها در عکسهای چسبیده به یخچال...دلم خوش این کتابخانه... این اشیا متعلق به من... 

نمی دانم می فهمید من را یا نه...من دارم عادتی این روزها می شوم... عادتی شدن... اتفاق خوبی نیست...

سریال می بینم... و در حد همه ی این سناریوهای ضعیف نگران سطحی ترین تیراندازی های مزخرف می شوم... آبکی ترین اتفاق های عشقی دلم را آب می کند...ضعیف ترین دیالوگهای ممکن من را از هم به در می برد یا خنده ام می اندازد...

کم آشپزی می کنم ... کم در خانه ام... اما عادتی این خانه و این لانه و این آشیانه شده ام... بلند نمی پرم...

به روی خودم نمی آورم...

مثل ویارِ سخت اول بار آبستنی ... به روی خودم نمی آورم... در هم می پیچم...و توی کاغذهای گذشته دنبال چیزی نمی گردم..... 




+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 21:49 توسط هانیه سلامی راد |

یک.

حالم خوب است. چند روز است که دارم تلویزیون نگاه می کنم. لم می دهم روی مبل... وقتی خاطرم از سرامیک ها جمع است... لم می دهم روی مبل و شبکه عوض می کنم... 

پیدا کردن یک گوشه ی دنج در شهر ...مثل پیدا کردن یک رگه ی طلایی نازک توی یک سنگ که چسبیده به دیواره ی یک جا... 

یک گوشه ی دنج توی شهر پیدا کردم برای خودم... 

فقط موزیک کم دارد... ماریزو فادو... خودم با خودم می برمش...منتظرم یک روز که هوا بارانی بود دوباره بهش سر بزنم... مثل وقتی که آدم یک کتاب خوب...یک فیلم خوب یا یک چیز خوب دارد و دوست ندارد توی موقعیتهای ناخوب...تمامش کند... هدرش بدهد...

نادر ابراهیمی می گوید: تجربه مطلقا به کار عشق نمی آید.... 

من بارها این را امتحان کرده ام....یک چیزهای خوب... یک آدمهای خوب... یک خاطره های خوب...یک جاهای خوب را اگر بخواهی مدام تکرار کنی.... تمام می شوند...

این قانون شاید فقط برای آهنگ ها استثنا داشته باشد...گاهی هزار بار یک آهنگ را می شنوی و هر بار منبع الهام یک حال متفاوت است...

اما خوب ها ...حرمت دارند... باید با شرایط خاص... با پاکی ای که لازمه ی ملاقات شان است با آنها روبه ر رو شوی....

این را چه طور به تو بفهمانم که مدام در پی گریختن از تو ام....

که چه می شود کرد...

جسمم... تنم.... روحم....به قدر دیدن تو خوب نیست....

هر بار که تو بخواهی... هر مرتبه که در هر زمان که اراده کنی نمی شود....

آن برای آن روزها بود... آن قسم پریدن ها... آن طور شتافتن ها..... خوبها حرمت دارند...

اگر آلوده به ملاقاتشان تداوم کنی....تمام می شوند...

مثل لوث شدن یک رابطه ی اهورایی....مثل تمام شدن شکوه یک دوستی....

دو.

حالم خوب است.....

تلویزیون فراموشی پخش کرده است....

فراموشی ...هر چه قدر که فراموشکار باشی خطرناک تر است...می ترسم همانقدر که در فراموشی کاستی هایم کوشایی...در نسیان خوبی هایم هم ناچار شوی....

سه.

برای زنده بودن... برای زنده ماندن.... شاید لازم باشد حامله شوم....

یک پروژه ی طولانی.... یک انگیزه ی بلند.... برای ماندن...

بیچاره بچه ام.... برای زنده بودن فعلن.... به درس دارم فکر می کنم... توی دانشکده .... قیافه های تکراری آدم هایی که می شناسی شان و می شناسندت اما به شجاعت سلامی این میان رد و بدل نمی شود... من این گونه آشنایی ها را مدتهاست فراموش کرده ام...

بروم دانشگاه.... دفتر داشته باشم... خودکار.... جزوه بنویسم ..... و به کسانی که دیده می شوند بگویم استاد....

چهار.

تو نیستی.... جز در مواردی که همه کارهای معاملاتی به تو سپرده می شود...خرید و اجاره ی ماشین و خانه .... سپردن امور اداری... و کارهایی که در آن ترس از سود و زیان است... تو نیستی....

 فهو حسبه....

ما همیشه سود کرده ایم.... 

تو همیشه بوده ای.... 

پنج.

بروم دانشگاه یا نروم... حامله بشوم یا نشوم.... زنده بمانم یا نمانم.... من آمده ام.... من آمده ام و دارم توی نمایشهای تو بازی می کنم.....................این ادامه را آسان تر بگیر... چیزهای وحشتناک را نشانم نده.... معادلاتی که آنها را نمی فهمم... آدم ها را برایم تمام نکن.....

قانون ها را آخر کسی نمی داند...

شش.

مثل اینکه از مریخ آمده باشی....برای همه ی نا مفهومی... باید یک نفر با تو پیر شود که بتواند یک چیزهایی را آن طور بداند که هست....

مثل اینکه در زحل عاشق شده باشی محکوم به زندگی در ناهید باشی... نمی فهمندت... 

باید بروی... و هجرهم هجرا جمیلا.............. 

نمی دانم کسی معنی هجرت زیبا را می داند.... من اسمش را گذاشته ام گریز زیبا

روزی 

راز گریز زیبا را اگر دانستم

آن را به همه گان خواهم آموخت

 تا هیج مجنونی از لیلی خود 

آنگونه که تو از من گریختی 

نگریزد....

هفت.

نمی دانم....دارم به کشفهای جدیدی پیرامون زندگی می رسم... 

من .... دارم یک چیزی از روی پوستم کنده می شود.... خوب حسش می کنم...توی رانندگی یکی بهم گفت شوریده...

باید بنویسم ...یک روز باید بنویسم... درباره ی زنی که اسمش شوریده بود و ما رفتیم خانه اش...او فقط یک دانه قابلمه داشت.... و کتاب می نوشت.... و خیاطی می کرد ...و سه تا شوهر کرده بود.... و اسمش شوریده بود.... 

این دستگاه که روی شکمم است و دارم این ها را با او می نویسم می گویند انواج بدی دارد...برای زن ها خوب نیست... شکم زنها را برای حامله نشدن...مستعد می کند..... 

من رفتم...

بخوابم...

لعنت به نود......................................................


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 1:15 توسط هانیه سلامی راد |

از سفر آمده ام... یک مجموعه کامنتهای خصوصی دارد اذیتم می کند. بعضی اوقات ما نمی دانیم که یک درختیم... یکی از برگها سر ناسازگاری با بقیه را می گیرد ... گاهی اوقات یک ساقه می خواهد ساقه ی دیگر مثل او باشد... 

اگر بیفتد و از پایین به درخت نگاه کند می بیند که هیچ تفاوت نبود میان او که از ارتفاع بالاتری به زمین نگاه می کرد با ساقه ای که با ارتفاع کم تر... ادعای کمتر.... بار کمتر ...  دنیارا داشت تجربه می کرد... و بعد می بیند حالا هم اکه جدا شده از درخت... باز همان درخت است.... شکافی نیست... جدایی ای نیست.... 

به من می گوید خواهر....

من به او می گویم ای من....

دوست ندارم حرف بزنم... دوست دارم کم تر حرف بزنم...دوست دارم کمتر حرف بزنیم... باید بروم بخوابم... این حرفها...این امرها به معروف...این معروف ها این.... بدها ... این ها را نمی دانم.... 

من یک ساقه ام...یک ساقه ی کوچک از درختی که تو در آن شاید  پربارترینش باشی...

تو من را رشد بده...

تو خوب باش... 

تو مهربان باش... 

تو درخت را ...هستی را.... زمین را نجات بده.... 

فقط یک خواهش...

قاضی خداست....

درخت را نمیران با قضاوتهای بی مدرکت...حکم را بسپار به قاضی... و مهربان باش...ای من....


+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 20:5 توسط هانیه سلامی راد |

روزه دارها خوابند. وقتی آنها خوابند من بیدارم...وقتی من خوابم آنها مراقب همه چیز هستند.

دلم قرص دهانهای بسته است...قرانها که دارند دور می شوند   .... مادرم نذر کرده دو دورش بکند...همسرم خوابیده...وقتی از سرکار رسیدم خانه...او دوساعت بود که توی خانه خوابیده بود.... 

به دوستانم اضافه می شوند... آدم ها به دوستانم اضافه می شوند... دارم نگران خیلی ها می شوم... از اینکه این همه زن در این همه خط... در این همه راه های طولانی...با این همه خستگی مجبورند بروند سر کارهای کم پول... پر تنش... با آدمهایی که نمی توانند حجم لطافتی که در وجودشان مثل ماهی شنا می کند را در یابند از دست همه عصبانی ام... 

دهانها بسته است...قرآنها دارد به آخرهایش می رسد ...من وابسته به اعتقاد و نذر و نیازهای مادرم هستم... اما عصبانی ام... 

خیلی عصبانی ام...

من کارتها در دست زنها...زیر این آفتاب داغ و این خط ها... دود سیاه اگزوز اتوبوسها... پایانه ها ما را به کجا باید ببرد...

 باید زنها به کدام ایستگاه برسند که رسیده باشند و دیگر سوار هیچ مسیر طولانی ای نشوند... 

این زن با این ساک سنگین ...از کجا بر می گردد به کجا باید برسد که او را بس کند...

کی همه ی کارها ی دور برای زنها تمام می شود...

دلم می سوزد...برای این  حجم زیاد از زمان که از زندگی زنها در راه ها تلف می شود دلم می سوزد.......  چه قدر می توانند  در این زمان بر سینه ی قالی ها بنشینند ...از پنجره آفتاب بتابد.....آنها با خوار گفته هاشان درددل کنند.. سبزی پاک کنند... جلسه ی قرآن بروند... پشت میز تحریر چیز بنویسند... درس بخوانند... شوهر آهو خانم بخوانند... آتش بدون دود...کلیدر....

حیف نیست این من کارت ها را کرده ایم توی کیفشان... آنها را از خانه بیرون کرده ایم... ول کرده ایمشان توی شهر....

 آنها هر روز این همه از خانه دور می شوند...این برای زنها ...برای دنیا خیلی خطرناک است....

زنها پرنده اند...ماهی اند...لیزند...

ممکن است یک بار که از خانه دور شدند دیگر برنگردند...

بگذارید در خانه ها بمانند... 

پول خرید انواع کامواها...پولک ها...دکمه ها... سرخابها...  مگر چه قدر می شود... چه می شد اگر توی همه محله ها کتابخانه وجود داشت ....کتابخانه برای  زنها... یک کتابخانه ی مستقل .....

خدایا این چه نیازی ست که ما زنها را آواره ی این ایستگاه های دور...این مکانهای ناشناخته می کند...  برای خودم دلم نمی سوزد.. برای من گردش با اتوبوس همه اش سیر است...در آن پر از تجربه ...پر از شعر و شهود است...

اما نه...دروغ چرا...من هم خسته ام ..از این همه ایستگاه....  از این همه راه دراز ی که طی می کنم... 

باید توی مچ پایهای من زندگی کرده باشی تا بفهمی چه قدر خسته ام...

و باید توی قلب من تپیده باشی تا بفهمی چه قدر به خاطر زنها غمگینم....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 17:14 توسط هانیه سلامی راد |

1.

خیلی کارهای نادرستی که مردم توی خیابان می کنند را سر کلاس به بچه هایم می گویم. مثلا مردی که سرش را از اتومبیلش بیرون می آورد و به کسی که بد می راند ناسزا می دهد. یا کسی که از اتومبیلش به بیرون پوست کیک پرتاب می کند.

خیلی از کارهای  نادرست...الگوهای غلط که موجبات رنجشم می شود را سر کلاس مخصوصن پسرها به آنها می گویم. و از تاثیر بدی که توی آن روزم بر من داشته برایشان حرف می زنم. مثلن دیروز بهشان گفتم که توی تاکسی روی صندلی عقب نشسته بودم. دو مردی که کنارم نشسته بودند خیلی راحت نشسته بودند و من خیلی معذب و خیلی ناراحت مجبور بودم تا مقصد تحمل کنم. از آنها خواستم از آن روز تا همیشه توی تاکسی درباره ی مقدار فضایی که اشغال می کنند فکر کنند.......فکر می کنم این حرف های داخل پرانتز فرهنگ بیست سی سال آینده مان را می سازد.... معلم ها خواهش می کنم  داخل پرانتز ها را زیاد کنید.......

2.

تازگی ها رفتارهای ناپسند. الگوهای غیر اخلاقی که باب شده در جامعه/ خانواده/ محیط های کاری بیشتر از همیشه آزرده ام می کند. کارهای نادرست ...تدبیرهای  به دور از منطق... ما داریم می رویم... اما بچه ها ... کسی باید برای آنها تب بکند...

3.

زنها...تغییر از زنها اتفاق می افتد. هیچ کس نباید فکر کند که می تواند زنها را مجبور کند...زنها...بادامن بیایید بیرون. به جای این شلوارهای گرم.. به جای این مانتوهای نا راحت ردا بپوشید...زنها چادرهای سورمه ای با گلهای ریز سفید آدم را یاد بهشت می اندازد... زنها ... این روسری های مل مل ... این کلیپسها که شکل پروانه است... این سنجاق سینه ها که فقط مال میهمانی ها نیست... شهر غمگین است... چون من مقنعه ی سیاهم را انداخته ام روی صورتم تکیه داده ام به شیشه ی اتوبوسی ...اتوبوس من را می برد و به همه ی خیابانها نشانم می دهد... غم درست از همین نقطه است که در شهر آغاز می شود...

4.

آلوده ات شده ام... به تو آغشته شدم... هر جا که می روم... بوی تو را می دهم... در خیابان راه می روم... به بهشت فکر می کنم. جهنم سزاوار آدم هانیست... وقتی بی تو همه چیز مثل آتش در حال نابودی است....

5.

نیمه شب در یک پارک محلی قدم می زنم. در منطقه ای که دخترها و پسرها از دبستانی تا دبیرستانی با نظارت مادرها دارند با هم وسط تنا بازی می کنند بوی عشق می آید... می ایستم و بازی شان را تماشا می کنم. پسری که سیاه پوشیده و عینک دارد دلبسته ی دخترکی است با روسری سفید... دخترک می داند...جلد می دود... و فکر می کند توی بهترین ساعت های عمرش دارد می دود...محبوبه بودن همیشه به آدم حس خوب می دهد...

6.

من عاشق قوطی ام. قوطی های مختلف را جمع می کنم. از کمپوت های آناناس گرفته تا آبنبات ها و چای  و شیشه های روغن کنجد و چیپس و آبمیوه های خارجی. هر کس هر جا می رود بهش می گویم برای من قوطی بیاور...خانه پر از قوطی است... برای همین همه چیز در خانه ی من قوطی  دارد... قوطی ی دکمه ها... قوطی چسب زخم ها ...شیشه ی سیم ها...

 

قوطی میخ ها... قوطی پاک کن ها...

 به بازیافت بها می دهم... ماموران بازیافت را صبح دوشنبه ...بعضی دوشنبه ها صبحانه می دهم... آنها به من قوطی می دهند... می روم و توی کامیونشان را نگاه می کنم... و قوطی های قشنگ را از میان بازیافت ها سوا می کنم....

مریضی قوطی دارم... مریضی قوطی به آدم این فرصت را می دهد که با قوطی های مردم مهربانی کنی...به اشیایی که به نظر برخی ها به درد دور ریختن می خورند مسئولیت بدهی...به کسانی که زیبایند نگاه کنی... و آنها را در زندگی ات خاتمه ندهی ..........صرفا به دلیل تمام شدن محتوایشان...

7.

به آدم هادر خیابان نگاه میکنم. آنها را روزی که مرده اند تصور می کنم. کسانی که همراهشان هستند را روز مرگ بغل دستی شان... با لباس سیاه... با چشمهای قرمز... حالم بد می شود... از مرگ می ترسم... از همان اولش...که دوباره می افتی توی یک جای غریبه... خیلی می ترسم... خدا کند آدمهای این طرف را فراموش کرده باشم... مثل وقتی که دنیا آمدم هیچ کس را یادم نمی آمد... هیچ کس را یادم نمی آمد؟؟؟ از اینکه توی این معماهای پیچ در پیچ هستی گیر افتاده ام کمی عصبانی ام...خدا کند درد کم تر باشد... و سرعت در پریدن .... خدا کند خوب بمیرم... خدا کند... آدم های این طرف را با چشم های قرمز و لباس های سیاه و اطراف افسرده نبینم... دوست دارم... کمی نگران کسی نباشم......

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 12:46 توسط هانیه سلامی راد |

1.یک عالمه کار هست که باید انجام بدم.توانایی انجام یک عالم کار را دارم... دارم از فعل های شکسته تو نوشته هام استفاده می کنم. به خاطر نوع خاص مطالعاتم است در این روزها...

2. 

باید کارهای زیادی انجام بدهم. یک زن توی آشپزخانه ام دارد به کارهای مختلفی می پردازد... اسمش هلن است. دارد بقیه ی پول خرید را نصف می کند. نصفش توی جعبه ی بقیه ها... نصفش توی جعبه ی نیکوکاری.....


3.

دیروز از زیر یکی از صندلی های ماشین یک کاغذ پیدا کردم. روش نوشته بودم: 

غمگینی زنی ست 

با النگوهای زیاد در دست

و حرف های بسیار در گلو


4. 

مادرم  حالش خوب نیست. 

5. 

برای نوشتن این موضوع به قدر کافی شادمان نیستم.

6.

زمان بر روی  خط اتفاق های خوب رو به راه نیست. ساعت ها بر نمی گردند... من فکر می کنم یکی از ابرار مرده ...یا یکی از آنها کافر شده

7.

گفت: خوب نیستی

گفتم: خوبم.

گفت : طبقه ی بالای دکور خونه ت این همه خاک نداشت هیچ وقت

گفتم/:اندازه ای که اون بالا رو تمیز کنم خوب نیستم...

هیچی نگفت و رفت.چند تا کتاب بهش دادم و رفت. بعد خواستم اون بالا ها رو دستمال بکشم... دیدم دستم نمی رسه... حال صندلی آوردن هم نداشتم.... نشستم رو مبل... دکمه ی پیرهنم افتاد رو زمین خم شدم... سرامیک هاپر از خورده های کیک بود... باید مال هفته ی پیش که کیک داشتیم باشه... 

رفتم تو اتاق کتابها بهم ریخته بود ...کشو ی لباس ها نا مرتب... 

ظاهر خونه تمیز ه اما توی خونه لای اعماق درونیه خونه آشفته است.../اه از دست این فعل های شکسته ی لعنتی/ 

بعد رفتم توی توالت. گریه کردم. ماتیک قرمز زدم. هلن رو صدا زدم. هلن اومد... تمیز نکرد جایی رو... فقط شونه هام رو مالید... بعد رفت بالای جعبه بقیه ها... همش می ره اونجا... فکر کنم پول می خواد... 

تعارف نکردم پول برداره...انقدر وایستاد تا دیگه ندیدمش.

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 20:59 توسط هانیه سلامی راد |

روزای سه شنبه ... بعضی سه شنبه ها تعطیلم... امیر صبح می ره مثل هر روز ... و من شروع می کنم به انجام کارهای بی اهمیتم بدون احساس اذاب وجدان... کف آشپزخونه می شینم و به حرفهای شراره فکر می کنم. شنبه اومده بود با آزاده خونمون. به من گفت تو پازی... تو رو گذاشتن رو دکمه ی پاز... PLAYشو دیگه خپل... 

امروز می خوام play شم. از صبح که دیر از خواب پاشدم نشستم کف آشپزخونه.... موهام که اوفتاده رو پیشونی مو با دستام تل کردم دادم بالا... دارم به حرفای شراره فکر می کنم... شراره دیوونه است... این همه راه می ره این همه حرف می زنه این همه گوشت نمی خوره اما چاقه... این همه تنهاست آیداش رفته خارج... کیمیاش باهاش حال نمی کنه مامانش مریضه... خودش مرز نمی دونه چیه اما خوبه حالش... همیشه روبه راست...

همه چی براش okیه

یکی نیست بهش بگه این همه کتاب می خونی که چی... همه ی حرفای دایی رضا رو خونده... از طلب تا حیرت که نوشته رو خونده... او ن همه جمله ی بلند اون همه قلمبه سلمبه ی عرفانی ... حالا که چی... 

مامانت از روی ویلچر که پا نشده بهت بگه شراره ...

همون طور گوشه ی اتاق رو ویلچر به دیوار خیره ست....

حالا هی تو برو بدون مرز مریضاتو خوب کن...حالا هی بیا منو دعوت به play کن...هی برو گوش کن ...دلت خوش نور و صوتت باشه .... هی...

اینا فکرام کف آش پزخونه بود... بعد گفتم شراره می خنده... به حقیقت می خنده... 

وقتی میخواد برات دکتری کنه... می خنده... وقتی می خواد بهت بگه پازی ...باز می خنده... وقتی داره گریه می کنه باز داره می خنده... بعضیا این جورین... مدام میخندن...نقطه ی تسلیم تو آهنگشون زیاد نواخته می شه.. تو هر گام...تو هر قطعه ... چمی دونم... اونا می رن پالپ... 

می رن با آزاده پالپ کتابایی که خوندن رو می زارن رو میز با هم راجع بش حرف می زنن...من کف آشپزخونه نشستم... دارم از تعطیلاتم لذت می برم... دارم play می شم...

ملیحه با شوهر و بچه هاش رفتن سفر...میترا نیست... زینب می ره پارک با رفیقش یوگا می کنه.... امیر با دوچرخه می ره سرکار...

من تو کلاس به بچه ها می گم به صدای جیک جیک گنجشکها گوش کنید... 

نرگس داره بچه شو شیر می ده... سیما داره به شاگرداش ریز یاد می ده... سارا داره شاهین نجفی رو تو ماشینش بلند می کنه

شب تا صبح تو خیابونا می رونه ...من کف آشپزخونه نشستم موهامو با دستام تل کردم دادم بالا... دارم فکر می کنم...

من پازم... شراره می گه من پازم... راست می گه ...مدتیه به ماه نگاه نکردم نمدتیه نگفتم خدایا متشکرم... مدتیه دارم با  همه ی سالکان طریق از مذهبی و مسلمان تا درویش و چینگ هایی وگان دوستی می کنم بی آنکه تلاش هاشون ترغیبم کنه منم بشم یکی مثه اونا... من دوست دارم تا هستم موهامو تل کنم بدم بالا بادستام...کف هر جا که هستم بشینم فکر کنم... فکر کنم...طولانی فکر کنم.........دراز فکر کنم..... فکر کنم...........................................................................................................................................................................................................

 پاز بودن ...نشستن... موندن ... اگر وادارم کرده به جاموندن...من نشستم کف هر جایی که هستم دارم فکر می کنم...................................................................................................................................................من پازم.... اما وقتی یه آهنگ پازه.... یعنی هر لحظه آماده ست play بشه... از STOP فکر کنم اوضام  بهترباشه......................

اگه شراره راست گفته  باشه و من  پاز باشم..................................................................


پ.ن:...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 21:4 توسط هانیه سلامی راد |

یک.

هیچ حرف تازه ای در کار نیست. جز اینکه هر روز بیشتر در میابم که مسیر خواسته هایم با کل هستی در مخلافت است. من می خواهم باران ببارد. اما موسم موسم فرمانروایی آفتاب است . من می خواهم روز باشد اما شب است. من می خواهم بمانم اما مجموع یاران میل به رفتن  دارند.... من دوست دارم که مثل بقیه... با بقیه...نیروی خواسته هایم در جهت بقیه...

من اما تنها... من اما یک نفس چیزی را در طلبم که بازگفتنش خنده ی حاضران را......

دو.

به اشکال مختلف مردن فکر کرده ام. دیروز با خودم نشسته بودم. داشتم فکر می کردم روزی که مردم چه لباسی تنم است. چه اندوه و چه دغدغه ای ... چه شادی ای...من شادی هایم گاهی در یک کاغذ خلاصه می شود... مثلا یک بار تقریبن دوسال پیش کاغذ تبلیغات موسسه ی مزخرفی که تویش مدرک گرافیکم را گرفتم به دستم رسیدو. تویش شرح حال رشته ی گرافیک...مجموع دروس گرافیک و موقعیت های شغلی گرافیک را نوشته بود. این کاغذ تا دوماهی که من در طی آن ثبت نام کردم  و سر کلاس رفتم شده بود موجب خوشحالی من... هر جا می رفتم با خودم می بردمش...توی کیف های کوچک مهمانی چهارلایش می کردم و با خودم می بردمش... توی مهمانی هر وقت غمگین، خسته یا کسل می شدم می رفتم توی یک اتاق به بهانه ی موبایل درش می آوردم نگاهش می کردم و مسرور می شدم... 

یا یک تکه کاغذ کوچک که نجمه در یک روز پاییزی ...آخرین ملاقاتمان..... رویش برایم کتابها و فیلم هایی که باید ببینم را نوشت و یک آدرس از خودش که برایش نامه ارسال کنم که نکردم... خانم دالاوی را خردیدم... تا نیمه خواندمش اما وسط های کتاب مثل پرنده ای که از دستت در می رود از دستم در رفت....... خداحافظ گری کوپر  و فیلم بی نظیر شکستن امواج....در نتیجه ی خوشبختی آن تکه کاغذ لا خورده ی مسرت بخش است....

هنوز آن تکه کاغذ گاهی که توی یک کتاب فروشی هستم با من است توی کیف کوچک عابربانکهایم است و تقریبن همه جا  هست.... 


مایه های شادمانی ام....مایه های شادمانی ام این روزها شده اند دو تا تکه کاغذی که به بداهه چند کلاژ خوب ازشان در آمده... چسبانده امشان به دیوار... یکی از کولاژها تصویر دختری است که دارد نگاهم می کنم... بدون پیچیدگی در اندیشه هایش...فقط نگاهم می کند................

سه.

وقتی آواز می خوانی دیگر نمی ترسی.

چهار.

ساعت ها فکر کرده ام... ساعت ها ... باید یک کاری بکنیم.

پنج.

با امیر دعوا نمی کنیم. این خطرناک است.....

شش.

....

هفت. 

باید بروم یک جای دیگر... هوای اینجا دارد خفه امان می کند. باید بروم یک جای بزرگتر... یک جای خیلی بزرگتر...درخت کم داشته باشد اما تپه های سبز زیاد...

باید امیر چوپانی کند....من باغبانی ... 

ملیحه .... بیا با هم بخواهیم....قدرت خواسته های من و تو بلند تر است...............................................



+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 8:14 توسط هانیه سلامی راد |

به همه ی درخت های پلو که  پیوند آنها را دلتنگ می کند گاهی... 

هدیه های ناقابل...صاحب های قابل دار... قبول این همه تشریفات...من از کی و از کجاافتادم توی این همه مناسبت.... میان این همه تبریک و ترحیم و تسلیت و عیادت و ایالت و منطقه ی جدید

من که فقط مال ده خودمان بودم... متعلق به چند تا کوچه و دو تا پل و یک دانشگاه و اقوام مهربان کمی.... که دوست داشتندم... 

دختر عمه هایم حالا کجایند....پایه های همیشگی در خاله بازی ها ی کودکی ... در کوچه گردی های نوجوانی... و سالهای وارستگی و استقلال دانشجویی....

چه فامیل خوبی داشتیم... یک عالم درخت پلو  توی مهمانی ها... مادرجان می آمد توی اتاقی که دخترها در آن غلغله راه انداخته بودند... و با انگشت یکی یکی مان را نشان می داد و می گف: این یک درخت پلو...این یک درخت پلو... این یک درخت پلو....این یک درخت پلو.....

و ما حالا همه درخت های پلویی هستیم که بار داده ایم.... اقوام از طرف درخت ما بزرگ شده است.... مناسبتها پیچیده تر شده است و شاخه ها از هم دور افتاده اند...مثل اینکه دخترها بعد از پیوند با درخت های پسر که نمی دانم جنسشان از  چیست از درختهای پلوی دیگر دورتر می شوند...

حالا یکی مان رفته بندر عباس و دارد برای آقای مهندسی ظهرها پلو می پزد...یکی مان معلم شده می رود ده و بر می گردد... یکی مان یک دختر آورده که به درختک پلوی آن روزها می گوید مامی...

و آن فنقلی های مهمانی ها همان ها که توی حرفهای یواشکی ما راهی نداشتند و همیشه ی خدا دنبال راهی بودیم که این درخت پلوهای تازه از تخم در آمده را یک جوری بپیچانیم  دخترهای تازه عروس با ابروهای باریک و صورت های خوش تراش و جهازهای خوش سلیقه شده اند........ هی روزگار....تو چه سریع می گذری....

چه بزرگ شده این فامیل و چه به بار نشسته این درخت ها و چه خم شده این  کمرها در میان تحمل حجم این همه  تبریک و ترحیم و تسلیت و عیادت و ایالت و منطقه ی جدید

که ما درختهای پلوی متحرکی شده ایم که راه افتاده ایم دنبال سرنوشتهایمان... و تا بندر که سهل است تا ته دنیا هم با سرنوشتهامان می رویم.... بچه می آوریم برای سرنوشتهامان.... و بچه هایمان را اگر درخت پلو باشند...آماده میکنیم...برای اینکه قانون درخت های پلو سوای همه ی درخت ها ی دیگر است... 

درختهای پلو به زمین نمی چسبند...می روند به دنبال سرنوشتهاشان..... هر جا که سرنوشت گفت

 بندر که سهل است...تا آخر دنیا بی باغبان و بی حرص سنگین سنگین و خم خم ...می روند  

تا آخر دنیا....سنگین سنگین و خم خم.......


پ.ن: اصطلاح درخت پلو در فرهنگ مادربزرگم کنایه از دخترانی ست که در آینده به خانه ی بخت خواهند رفت....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 0:2 توسط هانیه سلامی راد |

دختر کوچک دکتر زرقانی شده است یکی از بچه های کلاس ادبی ام. شده است یکی از اعضایم... یکی از شاگردانم...

قیافه اش را وقتی آن روزها که من سر کلاس پدرش بایزید بودم یادم است. توی بغل مادرش دو یا سه سال بیشتر نداشت....عمر ما عجیب در حال شتاب است...از پنج شنبه ی هفته پیش مدام توی گذشته ام...توی شعرهای گذشته ...توی نوشته های گذشته...توی  آدم های گذشته...

این نوشته ی احمقانه را که قاطی آن همه نوشته ی عارفانه و عاشقانه یافتم، بدجوری یقینم آمد که من یک دیوانه ام.... 

این نوشته تقدیم می شود به همه ی آدم های گذشته.... به نرگس سنگی ...علی علی اکبری... زهرا انصاری... صفیه خدامی ...فرزانه توابکی...سمانه اسدی...سمانه خمسه ای....و همه ی آدم های گذشته ای که در گذشته چنان به زندگی ام آمدند که مسلمم شد برخی ها  بودنشان موقوف به زمان و مکان نیست...

امیدوارم

وقتی که عروس  شدم

انقدر  پول نداشته  باشم که  نتوانم

کودک  تازه  متولد  شده ام  را  سوار  اتوبوس  های  شلوغ  شهر

بکنم .

من حتما  چادر  دارم

چون  کودکم  توی  اتوبوس  شیر  می  خواهد از من

و من باید  چادرم  را بیندازم  روی  سر کودکم تا او شیر بخورد

کودکم از همان اول باید  حیا را  از مادرش  یاد  بگیرد

اتوبوس  اگر  شلوغ  باشد

حتما  یک دختر خانم جوان برایم  بلند می  شود

تا  بنشینم و حتما  همه  ی  زن ها   به من  و کودکم  ترحم می  کنند و حتما دو تا دختر  دبیرستانی  که توی  دستانشان کتاب فیزیک  است    به صورت  بچه  ام هی  می خندند و

حتما  یکی  شان می  گوید  آخی  چه ناز است و من حتما توی  دلم می گویم  به مادرش  رفته است

.

حتما  شوهرم ز شت  تر  از من است

خدا کند  بچه مان به  شوهرم نرود

البته همه  می گویند  بچه  ی  اول  شکل بابایش  می  شود

از  شوهرم تصور  خاصی  ندارم

شاید  آن  روز که من توی  اتوبوس هستم او  رفته اداره و دارد  کار  می  کند

شاید کارگر  باشد  شاید هم  زندانی  شده  باشد

نمی  دانم اما  حتما خیلی  دوستم  دارد

نمی دانم  شاید تا  به حال من  را  زده  باشد   

شاید هم  یک  بار  یا چند  بار  سرم  داد  کشیده  باشد

شاید هم  یک  بار  به من فحش  داده باشد

نمی  دانم  شاید هم خیلی مهربان  باشد و  شاید هم دلش  نیامده  تا  به حال کتک  بزند  زنش  را

و شاید هم  تا به حال از  گل نازک تر  نگفته  باشد 

به  قیافه ام توی  اتوبوس  می  خورد که خیلی مظلوم  شده ام و خیلی  زجر  کشیده ام اما  نمی خورد که  کتک  خورده  باشم و نمی  خورد که از  آن  زن  ها  باشم که شوهرشان را  دوست ندارند

حتما  یک ذره  فقیر هستیم

و یا حتما مادر شوهرم هی اذیتم می کند نمی دانم

فقط به  قیافه ام توی اتوبوس می خورد

که زیاد گریه کرده ام

و به قیافه ام توی اتو بوس می خورد که  به بچه ام  شیر جوش میدهم

نمی دانم

فقط با  همه  ی این ها به قیافه ام توی اتوبوس می خورد

که 

خیلی پاک تر  شده ام 


این نوشته احتمالن متعلق به یکی از روزهای سال هشتاد و سه یا چهار باشد... 

هنوز بچه ای نیامده این میان اما شیر جوش زیاد می دهم به جهان...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 1:53 توسط هانیه سلامی راد |

به امتداد خسته کننده ی بودن ... به سیر بی بازگشت هستی... به نقطه های دردناک و محتوم وجود ...نمی ارزد...

هیچ چیز نمی ارزد...

این همه آدم...این همه وجود... این همه درد قابل حمل در بدن ها... که در خیابان ها و جاده ها و شلوغی بازار ها و اتوبوسها و مدرسه ها و بیمارستان ها در هم می لولند... و این همه کوری....

همه ی سیاهی ها به چشم ها عادتی... همه ی ندیدن ها به قوانین مانوس... و این بودن درد آور جانکاه...

فلسفی نوشتن... وقتی فکر کردن زیاد به کارت نمی آید... عرفان زیاد به کارت نمی آید...و عاطفه ی بسیار دردناکتر ت می کند.... 

همه ی پنجره ها کور... همه ی بچه ها مریض...همه ی پیرها از حکمت به دور....

و من که  در حوالی بیست و هشت... در شکوه سالهای زن خوب خوشبوی مدرن... هر آینه موافقت دل را به زبان بیدار ماندن در شب ها  یافته ام...

خوابیدن با انبوه مجله ها...کتابهای نصفه و نیمه .... داستانهای خواب آوری که حکم داروی خواب را برایم پیدا کرده اند........................................................

شفاف بودن کلمات از شفاف بودن اندوه ها ست... و بیماری من به اندازه ی پیچیده بودن و نامعلوم بودن دردهایم وخیم است....

خرده نگیرید... خرده نگیریم به یک دیگر...حقیقت این است که کسی ما را  اورده و انداخته این پایین.... این همه پایین ....

باید دنبالش بگردیم بیاید راهمان را نشانمان بدهد...او پیدا نمی شود و ما می میریم... مثل همه که مردند... پس چه کسی جواب این شب های سیاه و این کتابهای دعا را می دهد...این ندبه ها و این تضرع ها...این کمیل برای گناه های من خیلی بزرگ است... این تضرع که با من است...این پشیمانی ...این توبه ها از سر گناه های من خیلی زیاد است.... 

این گشایش...این معجزه...این رسیدن و این وصل پس کجاست....................آی عطار...آی اویس قرنی...عشق و شیفته ی نبوت ... کجایی... چه کسی برای آرام کردن سینه ی کسانی که عاشق نیست  وجود دارد..... 

چه کسی برای این همه پریشانی.... چه کسی در برابر این همه سیاهی.... 

بشکند همه ی پل های عالم.... و همه ی معشوقگان پرنده بالهاشان زخمی بشود.... این همه کرامت مخصوص خواص...این همه معجزه ی مختص ابرار.... و این همه گشایش در تصرف انگشتانی محدود  .....

و این همه وجود غم بار و دردناک ..........................................................

تو فقط گریستن را به ما دادی.... و اینکه بتوانیم صدایت بزنیم... 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 0:52 توسط هانیه سلامی راد |

عاطفه:

چادرش کش دارد... مثل روزهایش در کتابخانه های مشهد

یکشنبه ها رنگ پیدا کرده است.... با ملاقات کسی که پلک هایش سنگین است... عاطفه انگار همیشه پشت پلک هایش چیزهای زیادی دارد که به مغزش فشار می آورند...ابروهایش را بالا بر می دارد...شاید هم بالا می دهد... برای فراموشی آن همه چیز...

بچه ها یکشنبه ها آزادند...می توانند بی آنکه مجبور باشند بهایی پرداخت کنند هر چند بار که دلشان خواست به خانه هاشان تلفن بزنند... کتابخانه را روی سرشان بگذارند...و به اشیا ممنوع نزدیک بشوند...

من در یکشنبه ها مثل خودم هستم ...مثل همه ی روزهایی که خودم خودم را دارد حمل می کند...مثل مثلا وقتی با سیما طرفم...

مثل روزهای دانشکده ...به همان سبکی که هر آن ممکن بود نخم پاره شود سقوط کنم  درآسمان...

او مراقبم است...مراقب همه ی چیزهایی که در یکشنبه ها حضور دارد...و دقیقن به همین خاطر ابروهایش را بالا بر می دارد... تا فراموش کند خیلی چیزها را و حواسش را جمع یکشنبه کند... حواسش را جمع گرسنگی شکم من... اضطراب دختر تازه وارد... نوجوان های  سر به هوای کتابخانه...و همه ی چیزهایی که درهر شنبه حضور دارد...

مثل کسی که منظم است همه ی کارها را انجام می دهد...همه کتابها را جمع می کند... و هر گز نمی گوید حالا حالش نیست...می خواهم یک دانه شعر بگویم...

به همه قرارها پایبند است... به همه وظیفه ها متعهد است... و همیشه دارد ابروهایش را بالا می اندازد تا فراموش کند یک چیزهایی را...

پشت سرش می گویند شاعر پر کاری است....

و من این را همه ی یکشنبه های موجود دیده ام... هر هفته سه یا چهار تا شعر برایم می خواند که می گوید تازه آن را گفته است...

من متعجب که این ها را کی وقت می کند بگوید...او که همیشه ابروهایش را بالا برداشته،  دارد به وظیفه هایش می رسد... پس کی وقت می کند برای امام زاده ای در راه...شعر بنویسد...

وقتی با هم بر می گردیم می ترسم توی خیابان ولش کنم...فکر می کنم همین که تنها شود پلک هایش می افتند ابروهایش دراز می کشند روی صورتش و او می رود لای آن چیزهایی که فراموشی شان را خوب تمرین کرده است...می رود قاطی آنها و بعد گم می شود...

اتوبوس ران او را می برد پشت جایی ته خط...او چادرش از سرش می افتد... اعصابش خورد می شود... راهش را گم می کند...

وقتی زمان جدایی مان از هم می رسد نگرانی بدی به جانم می افتد... مثلا همین دیروز که سوار اتوبوس تندرویی کردمش... هر چه پاییدمش ندیدمش...اتوبوسش با سرعت از مقابلم رد شد و من فقط سیاهی چادرهای زنانی را می دیدم که هیچ کدام چادر عاطفه نبود...

من فکر می کنم باید برای این آدم ها یک اداره ی مجزا باز بشود... باید آنها در اداره شان به سنجش  میزان عاطفه ی هوا بپردازند... باید به مردم هشدارهایی شبیه هشدارهای خطرناک گرمایش زمین بدهند...

مثلا تبلیغ درست کنند در جهت مهربان بودن با یکدیگر... گریه کردن در خیابان برای گربه ای که مرده... دیر رفتن به سر کار به خاطر پیدا کردن راه یک غریبه ....

باید این قسم آدم ها را اذیت نکرد...مجبورشان نکرد گل در بیاورند بچسبانند به پانل ها... اگر نمی خواهند...

مجبور شان نکرد آمار در بیاورند... گزارش بنویسند و سند بدهند که ما این کار را کرده ایم این کار را اینگونه کرده ایم و به این مقدار بچه این همه چیز یاد داده ایم...

این مدرکها  را باید از آدم هایی گرفت که ابروهاشان روی صورتهاشان سر جایش است.. کسانی که چیزی برای از یاد بردن ندارند... جایی برای گم شدن ...

شعری برای گفتن ...

من همه ی فکر هایم را کرده ام ...راهی نیست جز اینکه یک اداره در جهان بزنند....

...برای سنجش میزان عاطفه ی هوا...و عاطفه بشود کارمند آنجا...

باید ماموریت بدهند به او که برود در شهر گم بشود و آخر ماه با بیست تا شعر کوتاه و پر عاطفه بر گردد به نفع همه ی سیاهی های دنیا..... با گزارش کامل و مفصلی که از میزان بالا بودن ابروهایش پیداست.... درباره ی مقدار اندوهی که به خاطر مردم به دوش کشیده ... و مقدار مهربانی ای که در زمین در حق آدمیان روا داشته....

 

پ. س: مهرماه امسال کتاب / از روزهای نیستی و باران/ از عاطفه رنگ آمیز عزیز منتشر شد. قرار بود یادداشتی به بهانه اش بنویسم که ننوشتم... دیروز مثل همه ی یکشنبه های اخیر دلم خواست چیزی درباره ی خود عاطفه بنویسم... که نوشتم... 

پ.س:کتاب از روزهای نیستی و باران را بخوانید... مجموعه ای از شعر های یک شعر است....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 توسط هانیه سلامی راد |

حتما خیلی گرفتارم ...که وقت نمی کنم بهت فکر کنم...


+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 توسط هانیه سلامی راد |

بهار با آدم حرف می زند... از خیریه ی رقیه در خانه مان را می زنند...من مثل گذشته ها به فال نیک نمی گیرم... نمی روم دم در...و به لبخندی ... سکه ای... روسری ای نمی نوازمشان...

 اما با پستچی ها مهربانم...

با مطربهای کوچه گرد از همه مهربان ترم... 

و با تویی که نمی آیی...در نمی زنی و نمی خواهی صبحانه...

...

مردم نمی خندند... این را خودشان می گویند...من خوبم... می خندم... با سردردهای زیاد... و خوابهای آشفته و نگرانی های خاکستری... می خندم... 

در بیابان..در صحرا....در کویر... در غلبه ی رنگ قهوه ای بر زمین...

مردم اما نمی خندند...

مردم نمی روند...

مردم نمی خوابند...

من این را دانسته ام...مردم خوب نیستند...مردم خسته اند...

مردم جا ندارند... مردم آب می خواهند... دارو می خواهند... مادرشان را می خواهند...

سرم را تکان می دهم...من خوبم... من می خندم...

بهار با آدم حرف می زند... با بادی که می وزد... با شبی که ماه در آن می درخشد... و با خوابی که به ناگاه می بردت...

اصلا خوبی بهار به همین خرگوشهای کوچکی است که در خوابت می پرند... می پرندت... پرنده ات می کنند...

خوبی بهار به همین است...همین فرصت های کوتاه ملاقات... در قیلوله های بهاری...

بگذار آشفته بگویم... بگذار آشفته باشم... یک روز خودت را به خاطر اینکه مجبورم کردی کارهایی که دوست ندارم را انجام بدهم نمی بخشی...

اصلن همه دارند هم را مجبور می کنند... یک روز بیاییم تصمیم بگیریم هم را مجبور نکنیم...

من حدود چهار ماه است که هیچ کس را مجبور به انجام کاری نمی کنم... همه در حوالی من به گمان خودم آزادند...

هر کار دوست دارند می کنند... هر راه که می خواهند می روند.... یک روز به خاطر مجبورهایی که کرده ایم یک دیگر را خودمان را نباید ببخشیم...

چرا مجبورم می کنی... به جای اینکارها اگر می خواهی 

به بهار گوش کن... و به خرگوشهای کوچک اجازه بده برایت لالایی بخوانند... تو با آنها در قیلوله های بهاری پرنده خواهی شد... پرنده بودن به تو امکان می دهد بخندی... با وجود نگرانی های خاکستری...سر دردهای بزرگ و خوابهای آشفته...

به بهار گوش کن... و در آسانسور...بخواب... 

در فاصله بین دو عدد بخواب... 

در فاصله ی بین دو عدد با خرگوش ها بپر......

با خرگوشها 

                پرنده 

                        شو...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:53 توسط هانیه سلامی راد |


موبايل خيلي مهم است. حتا چند شب مانده به عيد موبايل براي مردم خيلي مهم است...سه شب مانده به عيد با امير رفتيم موبايلمان را مجهز به سيستم GPS كنيم يا اصطلاحا (سيستم موقعيت ياب جهاني ) كه توي جاده ها به ما بگويد ما دقيقا كجاييم...

ديدار آن همه آدم توي بازارچه ي موبايل با آن همه انرژي و تكاپو آن هم چند شب مانده به عيد واقعا شگفت آور بود.... 

زني با بچه ي يك ماهه در بغل  به همراه همسر ش... خانواده ها ...افراد با گروه ها ي سني مختلف و اقشار طبقاتي گوناگون... (اينكه مي گويم  گوناگون به معناي واقعي كلمه معني گونانون را اراده كرده ام...)

به موبايل نوكياي خودم نگاه مي كنم... تنها تكنولوژي ممكن در آن چراغ قوه اش است...و خنده ام مي گيرد كه توي ماشين قبل از اينكه برسيم به بازارچه، به امير گفتم من مي خواهم يك موبايل داشته باشم كه اس ام اسش فارسي باشد... اين تنها خواهش من از اين تكنولوژي پيشرفته اي بود كه توي آن بازارچه مردم به خاطر امكانات بيشتر يا كمترش آن همه هزينه و وقت و انرژي مصرف مي كردند.

دوساعتي كه توي بازارچه بوديم كلي به دايره ي لغاتم افزوده شد... تاچ ، گلكسي و هزار تا s و d وcو اعداد و ارقام مختلف كه ميان مردم مثل اسم رمز رد و بدل مي شد... به علاوه كلمه ي گوشي.... كه بسيار به گوشم مي خورد...

ديدن خانم هاي محجبه ... به همراه شوهرانشان تعجبم را بيشتر از همه بر مي انگيخت.... آخر آنها بايد الان توي خانه هاشان باشند.... بايد هفت سينشان را اگر نچيده اند بچينند...باید چادر نويشا ن را اگر نبريده اند ببرند...یا حیاطشان را اگر نشسته اند بشویند....

آخر آن ها ميان آن همه همهمه و كلمه ... ميان آن همه اسم رمزهاي نامفهوم و عددهاي غريبه چه مي كنند...

يا دختران تازه عروس با ابروهاي برداشته به اتفاق شوهرهاشان... 

ملاقات اين همه بانو ي آشنا در ميان آن همه كلمه ي نا آشنا  برايم شگفت آور بود...و ملاقات خودم... با موبايل چراغ قوه اي ام كه اسم مدلش  را هم حتا نمي دانم ...

كه اي بابا مگر مي شود به خانم ها  يك مستطيل بي جان هديه داد ...براي زن بايد النگو خريد با تلو لو جاويدانش...با صداي بي زوالش... 

براي زن بايد گلدان خريد با حيات بي دريغش...

 بايد روسري خريد با دشت گلش... بايد پيرهن خريد با آسمان بي غبارش...

نمي شود به زن يك مستطيل هديه داد... با دكمه يا بي دكمه ... زن انگشت بكشد روي شيشه اش نمره ي مردش را بگيرد بگويد دير كرده اي..كجايي... سيم كارت كلمه ي زيبايي نيست... زن بايد پشت پنجره منتظر باشد... بايد چند بار غذا را گرم كند و دوباره سرد شود... چند بار ماتيك بزند پاك بشود... زن بايد دلواپس بشود... مردش كه آمد به دلش ديدار بنشيند... 

اين مستطيل چه بر سر ما مي آورد... خوابم را آشفته مي كند... چراغ قوه اش هم زيادي است... من بايد برق كه رفت بترسم... نگردم عقب مستطيلم.،چراغش را روشن كنم... بايد بچسبم به شوهرم... سياهي كه به چشم هام عادت كرد بگردم عقب شمع... شمع روشن كنم...اين مستطيل دارد زيبايي را از من مي دزدد... 

دلواپسي را دارد از من مي گيرد... اين مستطيل دارد بي اعتمادم مي كند... اين كلمه  inboxين كلمه يmessejدارد راحتم مي كند...روز زن به جميع عمه ها و خاله هايم مي نويسم : روزتان مبارك و send to all

اين اتفاق بدي است... من راحت با اين مستطيل دروغ مي نويسم: من نيستم...من كار دارم... من مريضم...

اين مستطيل خوب نيست...من دوست دارم نمره ي محل كار ت را با دستهام توي تلفن هاي قديمي هي بچرخم... با هفتش..دوبار...با صفرش يك بار..با نهش يك بار...

من دوست دارم حافظه ام پر باشد از شماره تلفنهايي كه هر روز با دست هام آنها را مي چرخم ...يا دوست دارم كه بچرخم...

 نمره هاي عزيزانم در حافظه ي اين مستطيل ها جا خوش كرده است... آنها به جاي من آنها را مي گيرند... آنها را دوست مي دارند... آنها را از بهرند... تولدشان را به ياد دارند... و ياد آوري ام مي كنند...

تولد دلبند من را فقط من بايد به ياد داشته باشم...به مستطيل مربوط نيست...

 مستطيل گاهي از من به همسرم نزديك تر است... عشق همسرم اگر من نباشم...از من زودتر آن را مي داند... حتا زود تر از آن زماني كه مشام زنانه ام چيزي را بو ببرد...

مستطيل تاچ گلكسي... با آن هيكل گنده ...

جاي اين مستطيلها در جيب هاي پدرانمان...دفترچه هاي تلفن بود... در كيف هاي زنانه ي مادرانمان... دانه هاي تسبيح بود به وقت دلواپسي...

بگذار دلواپست شوم... بگذار بگردم شمع بيفروزم... بگذار تو نباشي...من با نمره ها بچرخم...

بگذار زن بمانم... ....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:43 توسط هانیه سلامی راد |