تبليغاتX
دیوانه نوشت ها
 

۱.

رد تغییر را روی تنم دنبال می کند...حالا رسیده است به دستها....

 از ساعتی که دیده ام دارد سرتاپایم را ورانداز می کند. بدنبال رد تغییر،  حالا به دستهام رسیده است...

محکم یکی از آنها را میگیرد. دستهاش مثل همان وقتها...مثل همیشه ی همان وقت ها گرم است...دستهای من اما ولرم شده است...دیگر سرد نیست...حالا یک تکه طلای سفید هم به یکی از انگشتانم اضافه شده است..

احساس معذب بودن می کنم. فکر می کنم مثل مجرم هایی که گناه بدی را مرتکب شده اند باید حساب چیزی را پس بدهم...

شصت دستم که از دو جا بریده است را لمس می کند

توضیح می دهم که وقت تکه کردن به ها برای ساختن مربا بریده است...

زمختی رد بریدگی را لمس می کند. دوست دارم نوازشم می کرد...دوست دارم می بوسید انگشتانم را...رد بریدگی زمخت را...

اما نکرد...نبوسید...رد زمخت بریدگی را مهربانی نکرد...

فقط رد تغییر را روی تنم دنبال می کند...حالا رسیده است به دستها....

۲.

زنانگی نازکی روی تنم پیرهن شده است...

برویم بازار پارچه فروش ها سارا

پارچه های کلفت تر برای زمستان

مناسب ترند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:6 توسط هانیه سلامی راد |

 ۱.

تولدم است...دو روز دیگر...

بیست و پنج زندگی ام بی رنج باد...

خدایا...من بهشت می خواهم از تو...یک بهشت بالا...یک طبقه از بهشت

که در آن

آدم هایی که زیبا می خندند را راه می دهند...

من زیبا می خندم

دلبرم این را می گوید..

۲.

یک لبخند بکش روی صورتم. یک لبخند بکش روی صورتم

 

و بگو که هنوز به دستانم امیدواری...

۳.

اندوه جوب روانی ست که همیشه در جریان است...خشک نمی شود و جزر و مد نمی کند...

زن ها دست  و رویشان را که در آن می شویند زیباتر می شوند...

مردها

کودک تر...

۴.

سربازها در سربازخانه موجودات بهشتی ای هستند. مثل زن ها در زایشگاه مقدس می شوند. رنج چیزی ست که

صورت آدمیزاد را سفید می کند

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:57 توسط هانیه سلامی راد |

 

۱.

گریه ام گرفته.شاید هرگز این کلمه ها را نخوانی...من خیلی از مرور خودم و خودت درد می کشم...و گاه به تو که فکر می کنم بسیار گریه ام می گیرد.یک حرف هایی ..یک حس هایی انقدر عمیق است که آدم نمی تواند از آنها چیزی بداند...فقط می تواند آنها را داشته باشد..آنها را ببیند. من دلم تنگ شده ماهی...و درست در همین لحظه دلم می خواهد برگردم...و تو را دوباره در گذشته ملاقات کنم...و خودم را با تو....
خیلی بی وفایی ...و جفای سختی ست...اینکه دارم تنهایی احساسش می کنم...و اینکه هیچ کس مقصر نیست....
و من ...خدا می داند که چه قدر حقیقی ست این حس بی نامی که در من است...
من گذشته را دوس تر دارم ماهی....

۲.

دلم برای گذشته ام تنگ شده است...برای علی علی اکبری در گذشته ام.برای فاطمه فرهادیان.برای احسان مشعلدار آستانه و.برای ماهی ام، روناک...

این روناک لعنتی لیز مهربان...که از او در این جهان فقط یک دانه است...فقط یک دانه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:10 توسط هانیه سلامی راد |

 

 

بیا

 این دست ها  و پاها را بگیر و برایم یک وضو بیاور...

می خواهم نماز بخوانم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:54 توسط هانیه سلامی راد |

 

سیب ها را کسی از  درخت نمی چیند

انگورها در تاکستان مویز می شوند

کمی شعر لازم دارد این منطقه...

من خوب می دانم برای سرودن هر شعری اندکی اندوه لازم است...

سیب ها را کسی از درخت نمی چیند

انگورها در تاکستان مویز می شوند....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:8 توسط هانیه سلامی راد |

با الهام از جمله ی  فهیمه ملکی که چه زیبا گفت:"دلم خانه می خواهد"

 

دلم خانه می خواهد....

تلویزیون و اشیا می خواهم

گلدان ها. آینه . طاقچه. جاکفشی

دلم زنگ می خواهد ...صدایش را کسی ازپشت در در بیاورد...و من در را باز کنم....

دلم ترشی ای می خواهد که خودم انداخته باشمش..بادمجانی که خودم سرخ کرده باشمش ..... بامی که مال خودم باشد ... چادری که مال خانه ی خودم باشد....آنرا  سر کنم وروی بام میان انبوه آنتن ها و کولرها و بند رخت ها راه بروم و از ارتفاعی بلند به  منظره ی شهر نگاه کنم

دلم می خواهد بی ارتباط باشم...با هیچکس حرف نزنم...به هیچ چیز فکر نکنم......از هیچ کس هیچ نخواهم....

شاید دلم خواست و چادری شدم...

این روزها به زنان چادر ی در خیابان ها رشک می برم.... مخصوصا آنها که زیر چادرشان پیراهن بلند گلداری  می پوشند

من گمان  می کنم

دشت گلی را زیر ان سیاهی بزرگ  پنهان می کنند...

گاهی که دلم خیلی میگیرد

حتا  

دلم می کشد بروم زیر چادر زنها

آنجا پنهان شوم...توی دشت گلها راه بروم....همانجا بمانم... تا به مرگ برسم.

.....

بی کلمه گی را دوست دارم...اندوه را نمی خواهم...خواهش را دوست ندارم...از نیاز بیزارم....

دلم خانه ی خودم را می خواهد

بام خودم

بند رخت خودم اجاق گاز خودم

مال خودم باشد...مال خودم باشد خانه ام

و به هیچ کس

با هیچ کس آنرا تقسیم نکنم..

بدها را راه ندهم به ان

....

وقتی در زندگی ات به جایی می رسی که با عمق قلبت می توانی دریابی که هیچ کس با همه ی مهربانی و بزرگی اش نمی تواند مال تو باشد و تو نمی توانی به هیچ وجه زیر بار بروی که مال کسی هستی...وقتی که با عمق قلبت این حقیقت  را می فهمی دلت می خواهدبه اشیا چنگ بیندازی...به تلویزیون به اجاق گاز به چادر نماز

به اینکه آنها را به تملک خودت در بیاوری  ...

من می توانم باور کنم که یک زن گاهی در لحظاتی کوتاه ممکن است یخچال خانه اش را از شوهرش دوست تر بدارد...با قابلمه های خانه اش بیشتر مدارا کند تا افراد خانه اش...

من

گاهی بالشها و رختخوابها را نوازش می کنم

دیوارها را می بوسم...

بارهابا ستون خانه ی مان دیده بوسی کرده ام...من

گاهی به جای نوازش همسرم می روم توی کمد لباسهایش

و بعد از بوییدن تک تک پیراهن ها و کتها و شلوارها

آنجا گریه می کنم... آنجا به شدت گریه می کنم...

من درک اشیارا می پرستم...

من روح آنها را گاهی از روح خیلی از زنده ها زنده تر می بینم.

من دلم اشیا می خواهد...

آقای گاز  و خانم یخچال

موزاییک ها سرامیک ها ...دیوارها...میخ ها ی کوبیده شده در آنها...

اشیا هر خانه نزدیک ترین کسانند به اهالی آن خانه...راز اهالی خانه را از همه بیشتر می دانند...درد درون سینه ی تک تک آنها را می فهمند...

می دانند که زن دیشب گریسته....مرد دیشب آه کشیده...وانمود ها را سکوتها را دم نزدن ها را به روی یکدیگر نیاوردن ها را فرش خانه ی آدم

صندلی هایش

میز ها و دیواهایش از ادیگران بیشتر می فهمند...

من اشیا خانه ی خودم را می خواهم

کسانی که می دانندم...

و من

در مجاورت با آنها خودم هستم

صاحب آنها

.....با همه ی خوبی ها و بدی هایم...با همه ی خواسته ها و توقع هایم

می توانم آزادانه از یخچال خانه ام توقع داشته باشم غذایم را برایم سالم نگه دارد و اصلا هم رودرواسی نکنم...از گازم توقع داشته باشم غذایم را داغ کند و اگر حواسم پرت شد و غذایم سوخت از او دلم نمی گیرد با او ترش نمی کنم...

من از رابطه ام با اشیا لذت می برم...

مردم با اشیا خانه هایشان معمولا

سالها زندگی می کنند اما بسیار اتفاق می افتد که افراد یک خانه یکدیگر را ترک می کنند...

من دلم خانه می خواهد خانه ی خودم...

اشیا می خواهم

اشیا خودم

کسانی که می دانندم

و من در مجاورت با آنها خودم هستم....

با همه ی خوبی ها و بدی هایم...

ومن صاحب آنهایم...

.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:51 توسط هانیه سلامی راد |

در تلویزیون زیبایی را احتکار می کنند

من فکر می کنم

مردم در اتوبوسها و تاکسی ها

در صف انواع شیرها گوشت ها کوپن ها

اشتباه نمی کنند

چیزی این میان

هست که مدام به آنها خیانت می کند

من فکر می کنم که شامه ی مردم اشتباه نمی کند

 

....

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:33 توسط هانیه سلامی راد

 

خوشبختی همچون صابون است

لیز می خورد از دستم

بارها و بارها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:24 توسط هانیه سلامی راد |

 

- هميشه زنها كسي را دارند تا براي زمستانش عاشقانه ببافند

- وفقط انگشتان آنهاست كه مي داند آنها، تا چه پايه عاشقند...

..................

كاش به همه ي زنان عالم - به هر كدام از آنها - يك كلاف مي دادند

از صفتي  يا شلي دانه هاي بافته شده، بسيار رازها فاش مي شد...

............

خدا

اينها را من به تو مي دهم

 

دانه هاي بافته شده ...موهايم كه زيبا تر شده...نقاشي هايي كه هنوز كشيده نشده و فرزندم كه هنوز دنيا نيامده...

........

جاده ها را سر برهنه در مي نوردیم...در ماه دو يا سه بار در جاده ايم... او مي راند و من ...

من پشت كاميون ها را مي خوانم...به تك درخت ها نگاه مي كنم... و از نزديك مي بينم كه نسل چوپانهاي جوان چه به سرعت رو به انقراض است...

.......

در بازار كاموا فروشها ...زنانگي چه پر رنگ است...

زنانگي از همه ي كلاف هاي چيده شده در ويترينها پر رنگ تر است...

زيباترين رنگ  است

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:40 توسط هانیه سلامی راد |

 

این ها را به فرشید نوروزی پیشکش می کنم

که  می گوید در تهران تنهاست...

که  می گویم هر جای عالم هم که باشد باز تنهاست...

1.

هر چه از آسمان بر سر زمین بریزد خوب است. هر چه از آسمان بریزد خوب است. مثل دعای زنی عقیم است این جمله

مثل دعای زن عقیمی که به داشتن طفلی نارس هم قانع است

و هر چه از شکمش متولد شود را خوب می داند.....

و شاید که خوب باشد

هر چه از آسمان

هر چه از شکم زن

....

2.

دیوانگی را روزی مادرزاد می دانستم

این روزها اما بیماری واگیردار خفیفی را می بینم که در سطح شهر پخش شده است....

در همه می توانی  مینور یا ماژورش را بیابی..

3.

چه قدر جانماز خوب است...از او کوچ می کنم و به او باز می گردم بارها و بارها  ...و جانماز امن است...

تو را یکراست به بهشت می برد...اگر تاب آوری و از او هرگز نکوچی....

راه زمینی امنی است....که هرگر سقوط نمی کند..

4.

گویی بر مرکز الکنگی ایستاده ام... یک پایم را روی کفه ی عرفان تند روی مدرن می بینم

و پای دیگرم را روی عرفان کند کهن...نه تند می روم نه آهسته..

بی هیچ چارچوبی این میان

در حال تاب خوردنم...

5.

مردمان بسیاری زیر درخت توت ایستاده اند..هر یک گوشه ای از چادرشب بزرگ را گرفته اند..و پسرک بالای درخت توت می تکاند

زنها هیاهو می کنند.....مردها نشانی شاخه های پربار را  می دهند

و کودکان هرگز  نمی دانند

سالها بعد بسیار دلتنگ صدای افتادن توتها می شوند

بر شکم چادر شب....

...

6.

من همیشه

همیشه ی خدا

به جای شانه های حمالها

نه

همپای شانه های حمالها

درد می کنم...

به شدت درد می کنم....

8.

اگر مردی بودم  اگر مردی بودم که شعر می گفت

مرضیه را می گفتم

او زیباترین شعری است که تا کنون

 دیده ام....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:3 توسط هانیه سلامی راد |

۱.

چه خوشبختم. سه روز است كه نه خوشحالم نه غمگين. مثل غواص ها كه در عمق مكاني شناورند كه  نه مي شود در آن خنديد و نه مي شود در آن گريست

فقط اگر بخواهي

مي شود در آن

مثل كسي كه دارد مي رقصد

چرخيد...

۲.

شعر نمي گويم .اين كلمات منظم هم قافيه را در خواب ديده ام.مثل بر بام.بي نام. بسيار رام...

۳.

حالا نوبت پاييز است. مي آيد و شب را طولاني مي كند و روز را زود تمام مي كند

و درختها را بي برگ مي كند و بچه ها را به دبستان مي برد.

و آخر سر

زن ها را

انگشتان برخي از زن ها را

بافنده مي كند...

۴.

نيمه شب به حرم مي رويم.امير مرد نمازهاي طولاني و ذكرهاي باحوصله است.من تنبلم.

مي نشينم و به جاي شانه هاي پسران فرش به دوش درد مي كنم...

۵.

خوب است كه راندن را نمي دانم.

نصب انواع نرم افزارها را

ترجمه ي همه ي فيلم ها را

خوب است كه آنچه نمي دانم را تو خوب مي داني...

 لذت گفتن نمي توانم نمي دانم

نمي خواهم، مال من

لذت شنيدنش..........،

قدرتي كه به تو مي دهد

براي تو...

۶.

از خدا مي خواهم يا من را به بهشت ببرد

يا بهشت را بياورد اينجا

بهشت منطقه ي خوبي است....من نمي توانم بهشت را نخواهم....

۷.

بي رابطه ام.

سه روز ست كه به بي رابطگي ام عمق داده ام....فضاي خالي...

مي توانم بروم بي خبر پياده روي...بازارگردي....به ديدار كوتاه دوستاني دور....

مي توانم بروم و بنشينم با مردي درباره ي سياست افسوس بخورم...دريغ بكشم...

مي توانم بروم قبرستاني نزديك...و همان آداب گذشته را با مردگان به جا آورم...

مي توانم بروم و براي خودم...شوهرم...مادرشوهرم

چيزهاي بيهوده ي زيبا بخرم....

ميتوانم برگردم و وقتي پي در پي پرسيدند كجا رفته بودي

چيزهاي بيهوده ي زيبا را به آنها هديه دهم

آنها من را ببوسند

آنوقت

 همه با هم بخنديم.....

۸.

يك خبر خوب.

من  نقاشي مي كنم دوباره

او مرد خوبي است

علاوه بر اينكه اجازه مي دهم به همه ي گارسن هاي عالم لبخند بزنم...هر چند تا گدا كه توانستم را در آغوش بگيرم...و در كوهستان هاو جاده ها سر برهنه باشم

نقاشي كردنم را مي پرستد...

همين خطوط ناشيانه ي كم مايه را.... 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط هانیه سلامی راد |

 

سلام عزیزکم.

بانو.

هفت ساعت است که نامه رسان کاغدت را پس از روزها به من می رساند....

چهار ماه است که سیل روان کلمه هایت بند آمده بود .هوا معتدل شده بود. ما دوباره برای خودمان خانه ای ساختیم.سر پناهکی. موجودات زندگی مان را زیاد کردیم...نهال های کوچک کاشتیم به جای این همه درخت تنومندی که سیل های پی درپی آنها را از جا کنده بود. یک مدرسه کوچک برای بچه های بی سرپرست هم ساخیتیم. که هر روز به آنها درس می دادیم.

ما به آنها موضوع انشا می دادیم و یادمان همیشه بود که آرزوی دلبرکمان این بوده که معلم انشا بشود.ما  به جای عزیزکمان به آنها مهربانی می کردیم.به آنها حساب یاد دادیم.

نقاشی.لبخند.ورزش و باغبانی ...

وهیچ وقت  به روی خودمان نمی آوردیم که این همه بچه معصوم را همان عزیزک مهربان، بی پدر مادر کرده است...همان دلبرک نازک تن ظریف انگشت. با همان انگشتان کوچک لطیف ....

با همان مهربانی حل شده در نوعی بی رحمی محتوم.

دیروز زنگ انشا، روی تخته می نویسم " سیلی که آمد..."

بچه ها انگار دلشان خیلی پر است ، تند تند روی کاغذ ها چیزهایی می نویسند

 یکی سیل را نفرین می کند. یکی می گویند سیل قهر خداست که بر سرما خراب شد چون پدرها انفاخ

نمیکرند.انارهای باغ ها را گران می فروختند یا اصلا نمی فروختند.

یکی می نویسد سیل آمد تا ما تنها بشویم و بفهمیم که انقدر ها هم که فکر می کردیم خانه مان محکم

 نیست و پدرمان قوی نیست.

یکی می نویسد شاید  سیل عاشق خواهرمان شده. خواهرمان زیباترین دختر این جا بود همه عاشقش

 بودند. پدرمان همیشه می گفت می ترسم آخرسر یکی از همین خدا نشناس ها شبیخون بزند و او را از

 ما بدزدد.آخرش هم همین شد سیل خدا نشناس خواهرمان را دزدید.

اما از همه مهربان تراست این انشا وقتی که می خوانمش دلم می خواهد سیل برگردد:

....بعد از سیلهایی که امد مادرمان گم شد. پدرمان غرق شد . خورشید هم رفت. اینجا سیاه شد. معلم

 می گوید زمین گرد است.معلم می گوید هرچه رفته اگر به درد به خور بوده بر می گرده.

ما دعا می کنیم سیلی که مادرمان و درختهای باغمان و خورشید آسمانمان را با  خودش برد دوباره

برگردد و همه آنها را به ما پس بدهد.

ما دعا می کنیم سیل آدم خوبی بشود.تبدیل به یک دریای واقعی بشود تا این همه روی زمین ادای دریا

را در نیاورد.هی  نرود این شهر را خراب کند و چیزهای یک شهر را به چیزهای شهر دیگر ببرد. ما فکر می

 کنیم سیل خیلی هم وحشی نیست.شاید یک روز یک باران خوب بوده که یک خبر بد او را دیوانه

کرده .مثلا کسی به او گفته مادرت مرده و او طاقت نیاورده ودیوانه شده .

ما فکر می کنیم خدا باید همه ی سیل های دنیا را شفا بدهد. تا دنیا خوب بشود. ما فکر می کنیم که

دعای بچه ها می گیرد.معلم این را می گوید.

ما دعا می کنیم سیل که بر گشت قاطی همه ی چیزهایی که برگردانده یک زن خوب و زیبا هم برای

معلم بیاورد، معلم خیلی تنها ست. ما زن  معلم را خشک می کنیم. مادرمان که با سیل  برگشته

موهایش را شانه می کند. یک لباس سفید به او می دهیم و برای آقا عروسی می گیریم.ما در عروسی

آقا می رقصیم.

ما رقصیدن را دوست داریم

ما از خدا تشکر می کنیم که زمین را گرد آفریده ...هر چه که برود اگر به درد بخور باشد برمی گردد.مادر م

ا و خواهر دوستمان که  همه عاشقش بودندوانارهای باغ و خورشید همه به درد می خوردند.همه به درد

 می خورند.

 

انشا را که  می خوانم گریه ام می گیرد. و دلم تورا می خواهد ...سیل کلمه هایت را...

کاغذت که می رسد....حس می کنم مادرها و خواهر زیبای شاگردکم،خورشید و انارهای باغ  ...همه بازگشته اند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:45 توسط هانیه سلامی راد |

 

اردی بهشت ۸۸/از مجموعه دست نوشته های زیر بالشی.

این لباس های سفید را ببین بر تن من...مثل عروس خانم ها شده ام...عروس خانم بالا بنشیند...کنار آقا داماد...

غذای عروس و داماد را بکشید

لبخند های محترم، محترم های

لبخند به لب

بیخیال صفیه

زندگی بدون این عروس و دامادهای پی در پی که به نافمان بسته اند مثل زندگی ابرها سبک بود...

بگو قیچی بیاورند این عنوان ها را بچیننداز کت و کولمان...بگو برایم همان روسری سیاه لرستانی  ام را بیاورند و همان کفشها و همان پیراهن خودم وقت ساحل نوردی//////

کفش ها ی داماد را

بگو دزد بیاید ببرد...

بگو بیایند و مال و انوالمان را ببرند.. این لبخندهای محترم و این محترم های لبخند به لب

امیر

دوچرخه ام را باد کن دیگر

این جا آخر دنیاست

اتوبوس ها باینجا ایستگاه ندارند...

بیا

برویم

برویم

یک جای دور ...یک جای خیلی دور..

اصلا چه فرقی می کند کجا

بیا فقط برویم

 

دلت نگرفت امیر؟؟؟

 اینجا هیچ زنی برایمان کل نکشید

...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:18 توسط هانیه سلامی راد |

 

تابستان

به نیمه رسیده است.

این تابستان سیاه

حالامی توانیم

ساعت چهارده نیمروز هر روز  درحالی که بادمجان و فلفل سبز با ریحان و نان سنگک داغ  صرف

می کنیم اخبار کذب تلویزیون داخلی را بشنویم و مدام بعد از تمام شدن هر جمله ی گوینده

یک فحش آبداربالا بیندازیم...به جای نوشابه ی تگری ای که هر چه می خوریم دلمان را خنک نمی کند

...

حالا می توانیم ادعا کنیم

که درست وسط پر دسیسه ترین اتفاقات کتاب تاریخ فرزندانمان ایستاده ایم

....

من

جزء مردمان کتاب تاریخ فرزندم  هستم

او روزی مرا  از بر می کند

من

روزی

پاسخ یکی از سئوالهای امتحان او خواهم شد....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:29 توسط هانیه سلامی راد |

 

 

اتاق.شب. داخلی

زن روی تخت رو به دیوار دراز کشیده ...چشمهایش را بسته... انگار خوابیده... مرد روی تخت دراز کشیده...چشمهایش را بسته... حتما خوابیده...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط هانیه سلامی راد |

 

ما زنبور ها و مورچه ها ی مرده را

در دل گلدان هامان

دفن می کردیم

این شمعدانی ها هر چه قدر هم که گل بدهند

باز بوی قبرستان از خاک آنها

به مشام می خورد......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:47 توسط هانیه سلامی راد |

شنبه۲۰/۴/۸۸

۱.

در خیابان راه می روم شانه ام همان شانه ای که مدام به بازوی سمت راستت  برخورد می کند سنگین است. دختر جوان از روبه رویم رد می شود...

شانه هایش سبک است...مثل باد.

۲.

امروز عصر

در هیچ کافه ای آرام نیستم. در پیاده روی هیچ خیابانی.در کنارهیچ کسی.. افسردگی بی علتی آمده است و یورش آورده است به شادی بی نقصان این روزهایم.  به صورت امیر نگاه می کنم. معصوم تر از آن است که همسر زنی بد بخت باشد.

به خودم در آینه نگاه می کنم بی علت تر ازلباس نقشی ست که این بعد ازظهر بر تنم کرده ام .

 درباره خودم خیالبافی می کنم.

خوشبختی گاهی می زند زیر دل آدم. چه مرگم شده . این همه خنده توی اتاق ریخته یکی اش را بردار و بزن زیرش.

دست از سرم بردار احمق/ امروز عصر می خواهم غمگین باشم

  

با لگد می زنم زیر انبوه خنده ها و خوشی ها...خنده ها و خوشی ها مثل پرهای بالش سبکند. اتاق پر از خنده های بدبختی می شود که کسی آنها را در دهانش نچرخانده ...

من اما زیر آنها حتا یک اندوه مسخره ی آبکی ساختگی هم پیدا نمی کنم.

هر چه می گردم. هرچه می خواهم ....

تمام اتاق ها را همه ی خنده ها را قلع و قمع می کنم...

چرا کسی نمی فهمد...من امروز می خواهم غمگین باشم...بروید گم شوید خنده های مسخره

من امروز می خواهم غمگین باشم.

من امروز.

یک اندوه می خواهم برای مکیدن ....یک غصه برای خوردن ......

۳.

بیچاره مردی که با دیوانگی می خندد. دیوانگی خنده هایش ترسناک است. دیوانگی گریه هایش دروغ است...

دیوانگی نه راست می خندد...نه راست می گرید...

گریستن دیوانگی

مثل خندیدنش

سطح است....

آنچه در دیوانگی عمق دارد رویاهایش است...شاید.

۴.

این بعد از ظهر بالاخره تمام می شود. مثل آن بعد از ظهر که بد مستی می کنم و همه خنده های توی اتاق را که مدام مثل تقسیم میتوز دو تا دوتا بچه می کنند را در دهانم قهقهه می زنم

این نمایش با صحنه ی شاهکار پایانی اش بالاخره تمام می شوم...

من توی بازوی  سمت راستت گریه می کنم... آنوقت به سبکی می خوابم...

خواب می بینم، شانه هایم در اتاق

 لابه لای پرهای بالش و خنده های بدبخت در هوا در حال چرخیدنند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:7 توسط هانیه سلامی راد |

 

نامه ی اول:

باران از آسمان می ریزد روی سر شهر، شهر خالی، شهر بی تو...

نامه ی دوم:

می گویی خوبی گم نمی شود هانی...خوب باش ...خوب بی فکر.....

نامه ی سوم:

بوی رفاه می آید از وراندازم در آینه...

نمی خواهم  نمی خواهم

من همان لباس های گشاد همان عبای سیاه و همان شال لرستانی را ترجیح می دهم....

دلم می خواهد توی اتوبوس ها میان زنها و چشم چرانی بعضی مردها همچنان از این ایستگاه به ایستگاه بالاتر سفر کنم...سیاهی چادر زن ها کشیده شود به بدنم...به صورتم..به دستهام

و لبهام...

لبهام این سرخی عاریتی خنده آور را طلاق دهد...دلم می خواهد این کفشها را بیندازم توی جوب...پنج سانتی متر کوتاه تر یا بلندتر چه اهیتی دارد...

وقتی که دیگر هر چه قدر هم که بالا روی ستاره ها از تو می گریزند....

نامه ی چهارم:

 دو تا بچه دوست دارم داشته باشم..

یک پسر و یک دختر...

پسرم دوست دارم که درس خوان باشد باهوش و کار درست...دوست دارم پانزده ساله که شد دست و دلش به نجاری هم برود...برای مادرش چرخ سفالگری بسازد وقت میانسالی ..

دخترم درس خوان نشد هم مهم نیست...زبان درخت ها و ابرها و باد را که بداند کافی ست...

چشم هاش اگر به پدرش رفته باشد زیباترین دختر طایفه مان می شود...

نامه پنجم:

خوش به حال باد...خوش به حال کهنه قوم ماد...

خوش به حال دیر ودور بودن

آن شبان که

عاقبت می آد...

خوش به حال آن زنی که صبح زود زاد...

خوش به حال هر که  عاشق است...باد

نامه ی ششم:

گم شدن خوب است علی...اینکه تو هم گم شدی ...اینکه یک نفر دیگر از گذشته اش هم گم تر شد خوب است...

کسی چه می داند ...شاید آمده ایم اینجا که هی هر روز گم تر و گم تر و گم تر شویم...انقدر گم که رنگ مان از آب هم بی ادعا تر شود...انقدر که مادرمان هم دیگر نشناسدمان...

شلوغی جمعیت را ببین... اینها همه آدم های گمشده ای هستند که خودشان را به یک چارچوب مثلا محکم گره زده اند مبادا گم شدنشان را بیاد اورند...

اینکه هیچ پایگاه محکم و مطمئنی را نخواستی تا خودت را دلخوش بستگی ات به آن بکنی خوب است...

پیدا نشو علی...پیدا که بشوی باید بمیری...دوست دارم حالا حالاها سرگردانی ات را ببینم...سرگردانی تو قشنگ است...به زیبایی زمین چیزی را اضافه می کند...این روزها که زمین را هر روز زشت تر و زشت تر می کنند بیا و پیدا نشو...کمی از بار زیبایی زمین را  بیا و  تو حمل کن....

نامه ی هفتم:

عاشق هفتمین نامه هایم....آنها از همه معجزه ترند...آنها را عددی خاص تبدیل به چیزی فراتراز معجزه می کند...

در هفتمین نامه به تو می خندم....به تو پاک می خندم....

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:0 توسط هانیه سلامی راد |

 

 نامه ی اول:

 یک اتفاق است به سادگی جفت گیری دو تا قمری...پیچیده اش نکردیم ...از امیر هر چه سعی  کردم نتوانستم بپرسم کی هستی چه می خواهی چه باید بکنم که تو بخواهی...

هر چه خواستم به حرف و پند مشاوران کنم نشد...

توی چشم هاش که نگاه کردم دیدم  که توی چشم هاش نوشته اند خوب...به دستهاش که نگاه کردم دیدم که سیاه نیستند...دهانش  هم بوی دروغ نمی داد...

دیدم که خیلی نمی شود از آدمی که مثل آب  ساده و بی پیچیدگی است سئوال های سخت پرسید.

مثل جفت گیری دو تا قمری ساده بود انتخاب کردنمان...با خودم گفتم همین که توی چشم هایش نوشته اند خوب خیلی خوب است... همین که توی چشم هاش یک چیزی برق می زند...همین که دهانش بوی دروغ نمی دهد...او هم نگفت کجا بودی چه کردی...چه می کنی...چه باید بکنی...او هم مثل خوددش مثل چشم هاش ساده گرفت...

خیلی اتفاق بزرگی نبود آن طور که بزرگش کرده بودند... گذشت ،ساده گذشت به  سادگی جفت گیری دو تا قمری...

نامه ی دوم:

تنهایی اما هنوز هست...تنهایی یک اتاق بزرگ است که من در آن دنیا آمدم...امیر حسین هم در آن...همه ی مردمان در آن...تنهایی مثل هوا

مثل آب همیشه هست...مثل آب که نمی شود نباشد

مثل هوا که اگر نباشد.....

نامه ی سوم:

۱.

فردا اردی بهشت  تمام می شود...خرداد زودتر می گذرد می دانم...فصل دخترکان کتاب به دست در اتوبوس هاست این خرداد خوش قدم...

او در خرداد خواهی آمد...من دوباره او را در خرداد ملاقات خواهم کرد...

۲.

ساعتم می گوید امروز سی ام است..حقیقت اما سی و یکم است...هی هر بار که به ساعتم نگاه می کنم به حقیقت هم سری که می زنم خوشحال می شوم....می بینی حقیقت را با یک  کلک ساده  چه شیرین کرده ام...

می توانم هر روز هزار تا ازین کلک ها بزنم تا آنچه مثلا تلخ است مثلا شیرین شود...

۳.

رفتم سفر...دریا خوب بود...کمی عقب تر رفته بود...تعریف هوای معتدل را از همیشه های کتاب جغرافی بیشتر دانستم...سرسبزی خودش را پهن کرده بود روی گیلان،لاهیجان،مازندران....

من فکر می کنم روزی که رنگ سبز را میان شهر ها قسمت می کردند بعضی شهرها حق بعضی شهرهای دیگر را خورده اند...مثل وقتی که رنگ قهوه ای را بخش می کردند مثلا یزد بیشتر برداشته از رشت....

 نامه ی آخر:

چه آن روزها که دوستم نداشت

فقیر بودم....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:35 توسط هانیه سلامی راد |

۱.

روزها به قدر فاصله ای که میان ماست بلند و طولانی است...این اردی بهشت انگار سر رفتن ندارد...

نمی گذرد ...دیر می گذرد...کسی انگار آرزو کرده اردی بهشت طول بکشد...

اردی بهشتی که نیستی طول کشیده است...یک روز اما تمام می شود....

مثل فروردینی که نبودی و طول کشید...مثل اسفندی که بی آنکه در آن بدوم دلم را زد...

با این همه راست می گفت چوپان بی گله ی دشتی که در آن نوجوان شدم: دست زمان از دامن عشق کوتاه است...

حالا تو بگذار هر چه می خواهد طول بکشد یا هر چه دوست دارد زود بگذرد...

دست زمان از دامن عشق کوتاه است.

۲.

عروس خوبی هستم برای مادر شوهرم. من را دوست دارد...

وقتی به چشم هام  نگاه می کنم توی چشم هاش می نویسند هانیه خوب است...

۳.

اندر دل من قرار و آرام نماند...

۴.

بیا برویم یک جای دور...دو روز در یک جای دور گم بشویم...توی یک جای دور بساط دست فروشی پهن کنیم...به مردمان اموالمان را بفروشیم ارزان...

 ۵.

خوشبختی ات را توی خیابان جار نزن ...این را مادر بزرگم می گوید...

دلم می خواهد هوارت بکشم...هوارت بکشم  در

کوچه و خیابان ...

۶.

به خانه نرگس می روم

خانه ی نرگس بوی نرگس می دهد........بوی کتاب و کاغذ و حمید ...بوی کامپیوتر...نرم افزار و کتاب و کاغذ و حمید 

بوی این کلمه ها از توی خانه اش به مشامم می رسد...بوی عزیزم که انگار زیاد در آن گفته می شود...

بوی غذاهای پخته شده با لبخند که انگار زیاد در آن پخته می شود...

مثل مهم ها می نشینم روی مبل ...برایم شربت و میوه های زیاد و آجیل می آورد....

از شوهرم می پرسد از شوهرش می گوید...دقیقا نمی دانم چه می گوید یا چه می گویم فکر کنم انقدر حواسم پرت بود که حتا یک جمله هم از مسجد الحرام و حس و حال دوباره اش نپرسیدم....به بوها فکر می کردم توی بوهایی که تو خانه اش داشتم شناسایی می کردم خوشبخت بودم...انقدر که دلم می خواست دیر بروم... دلم می خواست تا شب نروم...

 ۷.

زندگی همین است...همین سوار بر الکنگ یک روز خنده و یک روز گریه...یک روز نرم و یک روز سخت...یک روز آهسته و یک روز تند....

با این همه مثل یک بازی یک نمایش ساده که در مهد کودک هامان برای پدر ها و مادرهامان ایفا می کردیم، زیباست، قابل دیدن است...

آخرش نقش گرگ را داشته باشی یا درخت...نقش چوپان را یا دشت...پدرها و مادرها برایت کف می زنند...

حتا اگر آن بالا گند بزنی ...تپق بزنی یا از ترس گریه ات بگیرد...

آخرش هر چه که کرده باشی...برایت کف می زنند....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:27 توسط هانیه سلامی راد |